جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تویوتا در اخبار چه می‌گوید؟

"شرکت اتومبیل سازی تویوتا اعلام کرده است با توجه به نگرانی هایی که در مورد گیر کردن پدال گاز یکی از مدل های ساخت این شرکت در کف پوش زیر پای راننده وجود دارد، خواستار جمع آوری بعضی از اتومبیل های ساخت این شرکت از آمریکا، اروپا و چین شده است.
تویوتا قصد دارد یک میلیون و صد هزار خودروی ساخت این شرکت در آمریکا را، تنها یک روز پس از اعلام خبر تعلیق فروش ۸ مدل از خودروهای محبوب این شرکت در آمریکا، از بازار جمع آوری کند."


جملات بالا گزارش سرویس خبری بی بی سی [لینک] است که همانند سایر خبرگزاریها، این خبر داغ این روزهای بازار خودرو را منعکس کرده است.
واقعا با خواندن این مطلب دود از کله من بلند شد. وقتی که شرکتی مانند تویوتا را با شرکت های تولید خودروی داخلی ایران از جمله سایپا یا ایران خودرو مقایسه می کنم می بینم که تنها وجه اشتراک این شرکتها نام "خودرو ساز" بودن است که البته تویوتا واقعا خودروساز است اما سایپا و ایران خودرو تنها نام آن را با خود یدک می کشند و در واقع گاری هایی با چهار چرخ، یک سقف و فرمان به اسم خودرو غالب مردم دور از تویوتا می کنند. اگر بگویید حالا جای شکر آن باقی هست که حداقل یک چهارچرخه با یک سقف بالای سر تحویل میدهند و از هیچی بهتر است باید بگویم که خیلی هم سقف بالای سری نیست، چون پرایدی که شما تحویل میگیرید از همان روز اول که زیر باران گرفتار شوید، آب شره از لای در و پنجره آن نفوذ می کند و فرمان آن هم هر آن ممکن است دیگر نپیچد و چهارچرخه شما واژگون شود و ترمز درست و حسابی هم ندارد و حتی ABS هم که این روزها در دنیا پیش و پا افتاده شده روی آن نصب نمی کنند و همه اینها در حالی است که تویوتا نگران این است که مبادا پدال گاز یکی از مدلهایش شاید روزی به کفی ماشین گیر کند و ماشین گاز اضافی بخورد!

خوب دیگه از این حرفها بسه، میدونم که شما هم اگر در ایران باشید و از وضعیت آنجا باخبر، احتمالا نظری مشابه من دارید و خیلی جمله های بهتر از من می توانید در این مورد بگویید.
اما در واقع قصدم از این مطلب نوشتن موضوع اشاره شده در بالا یعنی تفاوت خودروسازهای ایرانی با غیرایرانی نبود، بلکه می خواهم این موضوع را از نقطه نظری دیگر که "نقطه نظر بازاریابی" است در حد بضاعت بررسی کنم.

آنچه که بلافاصله بعد از خواندن این خبر به ذهن خواننده متبادر می شود این است که شرکت تویوتا آنچنان به کیفیت محصولات و همینطور رضایت و سلامتی مشتریان خود اهمیت می دهد که به خاطر چنین ایراد جزئی ای نه تنها از فروش چنین محصولاتی جلوگیری می کند بلکه حتی برای رفع عیب حاضر است با صرف هزینه سنگین همه این محصولات را جمع آوری تا عملیات باز و بسته کردن چهار تا پیچ و تعویض یک قطعه کوچک در خود کمپانی انجام شود!
تویوتا همچنین این موضوع را بسیار مبهم و بدون جزئیات اعلام کرده است؛ مثلا نگفته است که خودروها چگونه، در چه مدت و به کجا جمع آوری شده و سپس به بازار برگردانده می شوند و همینطور تکلیف خودروهای فروخته شده چه می شود و صرفا با این توضیح که بعدا اعلام می شود قناعت کرده و تنها خبر از یک جمع آوری بزرگ از بازار داده است.
از دیدگاه تکنیکی هم تکنولوژی موتور و سایر آلات متحرکه مکانیکی خودرو هم بسیار پیچیده تر بوده و از این رو به دلیل تعداد زیاد قطعات و همینطور ماهیت مکانیکی این بخشها باعث می شود که احتمال خرابی و همینطور نقص در طراحی آن بیشتر شود و این در حالی است که تاکنون بعید می دانم شرکتی به خاطر نقص ساختاری در اجزای اصلی خودرو اقدام به جمع آوری گسترده مدل های خود از بازار نموده باشد، مگر اینکه مشکل جدی ایمنی آنها را مجاب به این کار کرده باشد. در عوض همیشه دلایل آنها برای جمع آوری، ایراداتی مثل درب باک یا گیر کردن پدال گاز بوده است.

چنین اخباری اگرچه بیشتر رنگ و بوی تبلیغاتی میدهند اما به صرف خود به هیچ وجه نمی توانند کیفیت و مشتری مداری شرکتی مانند تویوتا که بزرگترین خودروساز دنیا هم هست را تایید و یا برعکس زیر سوال ببرد. اما از دیدگاهی دیگر، آنهایی که در علم بازاریابی سررشته دارند، بیشتر از این گونه اخبار به عنوان یک تکنیک تبلیغاتی یا ژست تبلیغاتی تاثیرگذار نام می برند که کاملا هم مشروع و اخلاقی است.
تاثیر چنین پیام های غیرمستقیم تبلیغاتی آنچنان است که برخلاف تبلیغات گذرای تلویزیونی یا بیلبوردهای تبلیغاتی مدتها در ذهن افراد باقی مانده و باعث می شود تا یک سابقه ذهنی مثبت از آن شرکت در ذهن افراد باقی بماند که همین یکی از عوامل انتخاب در خریدهای آینده است. به عنوان یک مثال کوچک من هنوز اقدام مشابهی که شرکت هیوندای سالها قبل انجام داده بود و معلم جغرافی کلاس دوم راهنمایی برایمان تعریف کرد را به خاطر دارم، اگرچه این روزها به خاطر کثرت زیاد اتفاقات و اخبار تولیدی رسانه ها و همینطور تکراری شدن این روش به دلیل استفاده مکرر و همینطور آگاهی افراد، از تاثیر آن کاسته شده است.
در مورد این اقدام خاص شرکت تویوتا برای جمع آوری محصولات خود، نه تنها این کار برای آنها هزینه نیست بلکه صرفه جویی در بودجه تبلیغاتی هم محسوب میشود چرا که این روزها هزینه تبلیغ در رسانه ها بسیار بالاست و هزینه یک تبلیغ گسترده که به دور افتاده ترین نقاط هم برسد سر به فلک می زند و این کار در واقع استفاده رایگان(چون اگر پول هم برای بزرگ کردن این خبر نپرداخته باشند، بازهم تولید خبر دست اول برای رسانه هم اعتبار است و این کار را انجام میدهند) از بستر رسانه های موجود خبری و پتانسیل آنها، برای کسب اعتبار است.

قصد داشتم این مطلب را ادامه دهم اما احساس می کنم که طولانی شد و بیش از این از حوصله خواندن خارج است، به همین دلیل از ادامه این بحث که به بررسی وضعیت تولید اخبار در رسانه ها منتج می شود را به مطلب بعدی موکول می کنم.

سه‌شنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شب امتحان

یکی از خوبی های وبلاگ این است که باعث ثبت خاطرات ما می شوند و مزیت آن نسبت به یک دفترچه خاطرات معمولی قابلیت به اشتراک گذاری آن با دیگران است که این موضوع در خیلی از اوقات با دریافت نظرات دیگران باعث بهبود دیدگاهها یا خطاهای فکری ما می شود.
این مطلب هم در اصل با همین نیت نوشته شده است؛ چرا که در چند سال آینده احتمالا بخش عمده ای از خاطرات و طرز تلقی هایم دگرگون شده و آن چیزی که بی تغییر باقی می ماند همین چیزی است که اینجا می نویسم.
دوباره به شب امتحان رسیده ام و در حدود 12 ساعت دیگر اولین امتحانم شروع می شود و طبق معمول هم هنوز شروع به خواندن نکرده ام و از دو هفته پیش هم همه برنامه های دیگرم را به حالت تعویق در آورده ام و همه جا کیف و کتابم را یدک کشیده ام اما دریغ از یک ساعت مطالعه.
تا همین چند لحظه پیش فکر می کردم یک شب خیلی زیاد است و خیلی مطالعه در آن می توان کرد اما وقتی حساب کردم که 12 ساعت دیگر بیشتر نیست که منهای خواب چیزی حدود 7-8 ساعت می ماند، متوجه کوتاهی زمانم شدم.
استرس مشهود هم ندارم، چرا که این امری است عادی و همیشگی برای من؛ اما احساس می کنم نوعی استرس پنهان دارم، از آنجا که اگر درسی را بیفتم بسیاری از برنامه های سال آینده و حتی بلند مدتم بهم می ریزد.
اینها بدی های چنین شبی برای من بود اما از اینجا به بعد همه خوب است. برخلاف چند سال پیش، حقیقتا دیگر از چنین شبهایی بدم نمی آید، به خاطر آنکه پر از مزیت است.
شب امتحان از معدود شبهایی است که قدر دقیقه ها و ساعت ها را خواهم دانست و فردا صبح برای 5 دقیقه آن هم برنامه ریزی خواهم داشت. در شرایط به ایصطیلاح Cramming قرار می گیرم و هر دقیقه مطالعه برابر ده دقیقه در شرایط معمول یاد می گیرم و سالهاست به دنبال یافتن وسیله و عاملی هستم که این شرایط را بتواند ایجاد کند (که البته این عامل را یافته ام و آن هدف گذاری و برنامه ریزی است) و در یک کلمه شرایطی است که اگر در آینده برگردیم و به آن نگاه کنیم نه تنها افسوس نمی خوریم بلکه خیلی هم از خودمان راضی می شویم.
به عبارت دیگر شب امتحان شبی است که خیلی یاد می گیریم و از طرفی بسیاری از فعالیت ها و عادت های معمولمان را هم کنار می گذاریم و این یعنی یک تغییر و ترک عادت هایی که شاید متوجه آن نبوده ایم و صد البته که یک تغییر و خودآگاهی مثبت است.
شب امتحان از طرفی مثل شب آخر سال است، در این مطلب گفته ام که ما آدمها همیشه نیاز داریم که برای هر چیزی در زندگی مان یک زمان شروع و یک زمان پایان داشته باشیم، همان طور که روز و شب و فصلها به طور طبیعی برای آغاز و پایان های ما و موجودات زنده وجود دارند. در شب امتحان به ترم گذشته خودمان نگاه می کنیم و اگر در طول آن خوب خوانده باشیم یک آرامش و شادی زاید الوصلی طوئم با اطمینان نصیبمان می شود و اگر هم نخوانده باشیم پشیمان و متوجه اشتباهمان می شویم و در صدد جبران آن بر می آییم.

شب امتحان یک جورایی شب شکوفایی ذهن هم هست، همون طور که من بعد از این همه مدت ننوشتن در اینجا حالا اومدم و دارم سعی می کنم مطالب قشنگ قشنگ بنویسم! اون هم نه یکی بلکه دو تا در یک شب. اگه بخوام تا صبح ده تا مطلب متنوع دیگر هم می تونم بنویسم ولی صلاح نیست و در شب امتحان است که بالاخره همه امتحان دارها به طرف یک چیز یکسان خواهند رفت و آن کتاب و جزوه است.
و در پایان یک صحبت دوستانه: اگر شما هم مثل من شب امتحانی هستید و از این موضوع ناراحت، باید بگویم که ما متاسفانه دچار نوعی ضعف اراده هستیم و در شروع به انجام کاری و پس زدن کارهای غیر لازم مشکل داریم. دیده ام که بعضی ها به اشتباه از این موضوع با افتخار یاد می کنند که مثلا یک کتاب را یکشبه خوانده اند. اما اینگونه خواندن فقط مطالب را به حافظه کوتاه مدت می برد و درصد فراموشی اینگونه مطالب 80 درصد بیشتر از مطالبی است که در فواصل زمانی، حداقل دو یا سه بار تکرار شده اند و همین می تواند انگیزه ای باشد تا بر روی خودمان در هنر برنامه ریزی و تنظیم وقت بیشتر کار کنیم.


آشنایی با کشورهای جهان و معرفی یک سایت فوق‌العاده


این روزها بهترین سرگرمی این چند وقت اخیرم را یافته ام. در سایت Travelpod که یک سایت کانادایی در رابطه با مسافرت است، یک بخش بسیار جذاب وجود دارد به نام The traveler IQ challenge که من با اجازه ترجمش میکنم به نام "بازی هوش مسافرتی!" که در واقع یکی از همان بازی های فلشی هست که حتما در سایتهای مختلف دیده اید، با این تفاوت که بسیار مفید است و من تا به حال بازی فلشی ندیده ام که اولا اینقدر جذاب باشد و در عین حال سرتاسر مفید و آموزنده.
بازی به این شکل است که در صفحه اصلی آن یک نقشه بزرگ از زمین با تقسیم بندی های کشوری وجود دارد و سپس اسم پایتخت کشورها را در بالای صفحه می نویسد و شما بلافاصله باید بر روی موقعیت جفرافیایی آن پایتخت کلیک کنید! حالا هر چقدر که نزدیکتر کلیک کرده باشید و البته سریعتر، امتیازی به شما تعلق میگیرد که این امتیازها برای شما جمع میشود و اگر بتوانید به اندازه کافی امتیاز کسب کنید وارد مراحل بعد که مشکلتر هم هستند، می شوید. در پایان هم با توجه به اینکه چقدر امتیاز جمع کرده اید و چند مرحله طی کرده اید یک نمره آی کیوی مسافرتی (Traveler IQ) به شما تعلق میگیرد که نمره هوش مسافرتی شماست! و مثل نمره آی کیوی معمولی حد نرمال آن 100 است.خوب، تا اینجا فقط یک نوع از انواع بازیها بود، اگر به صفحه اصلی این بازیها برید میبینید که لیستی از بازیهای مختلف وجود دارد؛ از جمله: پرچم کشورها، اماکن تاریخی و دیدنی، عکسهای جهان، ایالت های آمریکا و بازیها با تقسیم بندی منطقه ای که شامل آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین، اروپا و ... میشه.
اگر از این بازیها خوشتان آمده، فراموش نکنید که شما علاوه بر اینکه سرگرم می شوید، حتی یک لحظه از وقت خود را هم تلف نمی کنید و به شدت در حال یادگیری درباره دنیا و کشورهای مختلف هستید.
با تجربه یک روزه ای که خودم از انجام این بازی ها داشتم در حال حاضر می توانم اکثر کشورهای آسیایی، اروپایی و آمریکای جنوبی را در یک لحظه موقعیت یابی کنم و مکان پایتخت آنها را هم حدس بزنم. آفریقا هم که خود به تنهایی مصیبت است و پر است از کشورهایی که شاید اسم آنها را هم به سختی شنیده اید و یادگیری آنها خیلی کار می برد.

ورود به صفحه اصلی بازیها

خوب، اگر کسی از بازیهای سایت Travelpod اسم ببرد و در مورد خود سایت و امکانات جالب آن صحبتی نکند کمال بی انصافی است. همان طور که گفتم این سایت به نظر کانادایی می آید و چند سالی است که به شدت در حال مطرح شدن و محبوب شدن در بین کاربران است.
شما وقتی که به عضویت این سایت در آیید، امکاناتی به شما داده می شود که می توانید همه نقاطی که به آن سفر کرده اید را بر روی نقشه دقیق(همان نقشه معروف گوگل) علامت گذاری کنید و در مورد آنها مطلب بنویسید. به عنوان مثال فرض کنید که شما در یک سفر از شهر اراک در آمده اید و سپس به شیراز و بعد کیش و بعد مشهد و سپس به نقطه اولیه برگشته اید. شما این شهرها را به ترتیب با وارد کردن نام آنها و یا از روی نقشه مشخص می کنید و سپس به طور خودکار این شهرها با خط به هم وصل می شوند و مسیر سفر شما نمایان می گردد.
حال می توانید در مورد هر یک از این شهرها در وبلاگی که در اختیار شما قرار داده شده مطلب بنویسید و با امکانات آپلود عکس و فیلم مثلا تصاویر کیش را اضافه کنید. حال مطالب و تصاویر شما در صفحه مخصوص به کیش ظاهر شده و هر کسی که خواهان کسب اطلاعات در مورد کیش باشد و وارد صفحه کیش شود، محتوای تولیدی شما را هم مشاهده خواهد کرد و بدین ترتیب افراد می توانند ناب ترین و ظریف ترین اطلاعات را در مورد مناطق مختلف دنیا که به سختی می توان گیر آورد را بدست آورند.
اگر مسافرت خارج از کشور هم زیاد داشته باشید، موضوع جذاب تر می شود و در صفحه پروفایل شما نقشه ای از دنیا نشان داده می شود که کشورهایی که به آن مسافرت کرده اید به رنگ خاصی مشخص شده و تمام شهرهایی که به آن رفته اید به صورت نقطه بر روی نقشه نشان داده می شود.
به نظرم این سایت می تواند یک محل بسیار عالی برای به اشتراک گذاشتن خاطرات و تجربه های سفر باشد و از طرفی قبل از مسافرت به مکان های مختلف دنیا می توان به روز ترین اطلاعات را که در هیچ کتاب یا سایت رسمی نوشته نشده را بدست آورد و همزمان با افراد مختلف اهل سفر آشنا شد.

ورود به صفحه اصلی سایت

دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹

ماه رمضان و قضیه کار و انرژی


شاید برای افرادی که اعتقادی به دین اسلام ندارند، ماه رمضان تنها یک اعتقاد کهنه بین مسلمانان باشد که با اذیت کردن و ایجاد محدودیت برای خود، فکر می کنند که فضائل معنوی زیادی بدست می آورند. البته اینگونه افراد که در کشورهای اسلامی مثل ایران زندگی می کنند اگرچه در ماه رمضان روزه نمی گیرند اما زندگی آنها بی تاثیر از ماه رمضان نمی ماند. رستوران ها در طول روز تعطیل می شوند، خوردن و آشامیدن، استعمال دخانیات و غیره در طول روز و در سر کار و اماکن عمومی بسیار مشکل می شود و اخلاق، روحیات و رفتار کلی مردم هم عوض می شود.
اما ماه رمضان گذشته از بحث اعتقادی-اسلامی آن که تاثیرات مثبت معنوی و روحی بر روی مسلمانان روزه دار دارد، چه تاثیری بر روی کل مردم یک جامعه اکثرا مسلمان دارد؟
بگذارید یک تجربه شخصی را بیان کنم، در یکی از اولین روزهای ماه رمضان امسال که هوا هم بسیار گرم بود برای کاری به یکی از ادارات دولتی رفته بودم. کار من تنها توسط یک نفر انجام می شد که می بایست در میان مدارک بگردد و مال من را پیدا و برای آن یک گواهی صادر می کرد. این آدم اگرچه با توجه به تجربه قبلی که از او داشتم آدم وظیفه شناسی بود ولی در آن روز به دلیل اینکه روزه بود و تشنه اصلا حوصله انجام کار را نداشت و بعد از یک گشتن الکی در میان مدارک گفت پیدا نمی شود و برو فردا بیا. خلاصه با اصرار من و بعد از نزدیک 2 ساعت سرپا ایستادن در مقابل او بالاخره کار من را به زور و با اکراه انجام داد و توانستم از آن اداره بیرون بروم. این تنها یک مثال کوچک از مشکلاتی است که در این ماه برای مردم پیش می آید و در هر اداره و ارگانی که بروید تقریبا به حالت نیمه تعطیل است.
ماه رمضان و روزه داری باعث می شود تا افراد تمرکز و راندمان کاری خود را از دست بدهند، بی حوصله شوند، دعواها و نزاع ها بیشتر شود، احترام متقابل پایین بیاید، تصادفات رانندگی افزایش پیدا کند، وقت و هزینه مردم بیشتر هدر رود، کلاس های درس و دانشگاه به درستی برگزار نشوند و هزاران تاثیر دیگر که به خاطر نرسیدن درست آب و گلوکز و سایر مواد ضروری به مغز و بدن افراد به وجود می آید.
اینها ایرادات و تاثیرات منفی روزه است اما شاید شخصی بگوید که این ایرادها تنها به ضعف ایمان افراد روزه دار بر می گردد، چرا که اگر ایمانی قوی و اعتقاد به رضای خداوند در تمامی اعمال و رفتار خود داشتند، در هر شرایطی کار و وظیفه خود را به درستی انجام می دادند، حال چه گرسنه باشند و چه تشنه.
از دیدگاه منطقی اگرچه این نوع طرز فکر تا حد زیادی صحیح می باشد، اما تاثیرات روزه بر روی عملکرد مغز و اعضای بدن را نمی توان نادیده گرفت. ورزشکاران و افرادی که کار آنها با فعالیت فیزیکی شدید همراه است، محققان، پژوهشگران و افرادی که کار آنها فکری است، چه بخواهند و یا نه عملکرد آنها بسیار تحت تاثیر روزه قرار گرفته و کاهش می یابد. وقتی که قند و سایر مواد لازم به مغز و عضلات بدن نمی رسد، فرد هر چقدر هم که زور بزند و بخواهد، مغز و عضلات او به درستی کار نمی کنند و حداقل 50 درصد افت عملکرد دارد.
تجربه شخصی من در ماه رمضان نشان می دهد که در ساعت های بعد از ظهر و عصر از لحاظ حوصله و تمرکز فکری بسیار افت پیدا می کنم و اگرچه بعضی روزها با تلاش بسیار سعی در انجام کاری دارم اما به هیچ عنوان از لحاظ فکری و عملکرد مغز بازدهی خوبی نداشته و کارها را بدرستی نمی توانم انجام دهم. از لحاظ یادگیری هم قدرت یادگیری ام تا 70 درصد کاهش پیدا می کند و خواه و ناخواه مدت زیادی از روز به هدر می رود.
همه اینها در حالی است که دین اسلام به کرات افراد را به کار و تلاش، کسب علم و معرفت و استفاده درست از وقت و زمان سفارش کرده است. حال سوالی که پیش می آید این است که چگونه یک ماه از سال را که زمان کمی نیست و اگر ماه های رمضانی که یک فرد در طول عمر خود تجربه می کند را در کنار هم بگذاریم بخش قابل توجهی از عمر او می شود و همینطور اینکه یکسال دوازده ماه بیشتر نیست که یکی از این دوازده ماه، ماه رمضان است، چگونه می توان توجیه کرد وقت ها و فرصت هایی که در طول روزهای رمضان به دلیل ایجاد اختلال عمدی در متابولیسم بدن به هدر می رود، گناه ها، ظلم ها و کم کاری هایی که این اختلال باعث آن می شود و همینطور آن کارهای خیر و مفیدی که در صورت عدم وجود این اختلال در افراد می توانستند انجام دهند و دیگر نمی توانند.
آیا ما با روزه گرفتن به دستاورد بزرگ تری می رسیم که همه این ضعف ها را جبران کرده و پوشش می دهد؟
به نظر می رسد که تنها با یک دیدگاه اعتقادی می توان این مسائل را توجیه کرد، به طوری که تنها کسی که از قبل اسلام را پذیرفته باشد و از این رو معتقد شده باشد که هر نفس(Breathing) او در این ماه عبادت است و آخرت او را می سازد و یک شب قدر آن از هزار ماه برتر است، تنها در این صورت است که روزه گرفتن برای او توجیه پیدا می کند، زیرا همه این سختیها اطاعت از فرمان خداوند و در راستای رشد و کمال او قرار می گیرد.
برداشت شخصی من از روزه تقوا و ایمان به خداوند است، به طوری که روزه تاکیدی بر وجود و اطاعت از خداوند است و خداوند با واجب کردن آن(در همه ادیان واجب بوده، اما به تدریج حذف شده است) خواسته اهمیت بالا و والای اطاعت از او را در زندگی انسان نشان دهد.

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

عمو گوگل رو بهینه ساز کن

دیشب 4 ساعت نشستم و یک مطلب در مورد بهینه سازی برای موتورهای جستجو و ... نوشتم. البته با راه اندازی سایتش و غیره بیشتر طول کشید و صبح ساعت 6 یا 7 خوابیدم. کاری که بعضیها به عنوان شغل به آن نگاه می کنند که اعتقادی به آن ندارم. اگر همه چیز استاندارد پیاده سازی شود، با آگاهی به مواردی همه چیز خوب پیش می رود.
متاسفانه به دلیل وضع خراب و ... و ذلک این یک پست همینجوری هست که احتمال دارد بعدا پاک شود. تجربه این روزها در نوع خود بدترین در مدتهای اخیر است که راهی غیر از نجات نیست. فشار خیلی زیاد است و در یک طرف میدان تنها مانده ام که همه خبرها آنطرف میدان است. عجیب است و عجیبتر خودم و جد آبادم است و لعنت بر هر چی سیکل معیوب و خراب و نوشتن هر آنچه از دهان بر آید اکثرا بیهوده است.

چهارشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۹

ایده‌های بزرگ


بعضی وقتها که لیست پروژه‌هات رو مرور می کنی کاملا هیجانی می شی و مو به تنت سیخ میشه. فکر کن در طول چند سال که روز و شب توی اینترنت می‌گردی و از سرویسهای مختلف استفاده می‌کنی ایده های کوچک و بزرگ برای راه اندازی یک کسب و کار به نظرت میرسه که برای مدتی اونها رو توی ذهنت پرورش می دی؛ در مورد بعضی از اونها بعد از مدتی به این نتیجه می رسی که جامع و عملی نیستند و کار کردن روی آنها به صرفه نیست اما در مورد برخی دیگر قضیه کاملا برعکس است طوری که آن را درلیست پروژه هات همراه با جزئیاتش می نویسی، روزها و ماههای بعد که باز هم در مورد اون فکر می کنی چیزهای جدید به اون اضافه می کنی و یا حتی خیلی از چیزهای قبلی رو عوض می کنی. حتی بعضی وقتها تا ده سال بعد و یا تا داشتن میلیونها کاربر اینترنتی و میلیاردر شدن پیش می ری و پیش بینی می کنی و دیگه اون موقع تو پوست خودت نمی گنجی و می خوای همون لحظه شروع کنی تا یک لحظه هم تا رسیدن به اون هدف تلف نشه.
اما امان از روزمره گیها و درگیریهای روزانه و در کنار اونها هم نبود امکانات و برخی شرایط و پیش‌نیازهای لازم که همچون سدی در مقابل تو قرار می‌گیرند تا به اهدافت نرسی.

داستانی که تعریف کردم درست برنامه‌ای هست که تا حالا سر من پیاده شده؛ شمار ایده‌هایی که در سر دارم به عدد 15 رسیده که همه آنها مربوط به سرویسهای تحت وب و یا مبتنی بر اینترنت هستند که 8 تای آنها سرویسهای جهانی و 7 تای دیگر هم بیشتر محدود به ایران هستند.
همه آنها در حال حاضر دارند خاک می‌خورند تا روزی برسد که بالاخره وقت آن برسد تا کار بر روی آنها را شروع کنم. از ترس اینکه دزدیده نشوند آنها را در جایی مطرح نکردم و به کسی هم نگفتم اما نمی دانم این وضع تا کی می خواهد ادامه پیدا کند.
از آنهایی که بر روی شرکتهای نوپا یا استارتاپها کار می کنند شنیده ام که شروع کار با دشواریهای زیادی همراه است. باید نظر مثبت خیلی ها رو جلب کنی، از جمله اونها قانع کردن یک سرمایه‌گذار است تا حاضر شود بر روی پروژه شما سرمایه گذاری کند تا مرحله‌ای که پروژه‌تان به سوددهی برسد.
من هم بسیار امیدوارم تا به زودی شخصی پیدا شود تا به من اطمینان کرده و حاضر شود سرمایه و امکاناتی در اختیارم قرار دهد تا بتوانم با ایجاد محیطی آرام و بی دغدغه و تشکیل تیمی ماهر تک تک این پروژه ها را به عمل بنشانم.
کار را از مدتی پیش شروع کرده‌ام و در حال حاضر در حال کسب مهارت های مورد نیاز هستم تا بتوانم مدتی دیگر کار را بر روی اولین پروژه با قدرت تمام آغاز کنم که طبق برنامه ام سرمایه لازم برای فراهم آوردن اسباب آرامش و همینطور پروژه بعد از آن تأمین خواهد شد.

خلاصه اینکه خیلی امیدوارم و آرزو می کنم که هیچ کس به خصوص هیچ جوانی در زندگیش ناامید نشه.

چهارشنبه ۱ آوریل ۲۰۰۹

دوست ندارم

می خواستم بگم بدم می آید از اینها ولی بعد گفتم اگر بگویم دوست ندارم بهتر است.

دوست ندارم:

  • افراد ترک زبان(نه همه)
  • کل شعر و ادبیات
  • شهر آلوده، خیابان‌های کثیف
  • بی نظمی، عدم رعایت قانون
  • بی دقتی و سر به هوا بودن
  • گاهی اجبار و گاهی بی اجباری
  • زندگی بی هدف
  • اتلاف وقت
  • زندگی یکنواخت و تفریح نداشتن
  • تقسیم کردن دنیا به ایران و خارج!
  • خیلی دست بالا گرفتن خارجی‌ها(خصوصا آمریکایی‌ها)
  • نگاه عجیب به غیر ایرانی‌ها
  • خنگی ایرانی ها
  • ناآگاهی ایرانی ها
  • سبک زندگی ایرانی ها
  • اعتماد بنفس حیوان وار و بدون آگاهی
  • ملاک های خوب بودن و بد بودن سنتی ایرانی ها
  • شکایت و غر زدن همیشگی ایرانی ها
  • نارضایتی همیشگی ایرانی ها
  • زندگی کردن با حیوانات و راه دادن آنها به خانه
  • همجنس گرایی
  • غرور و خودبرتربینی
  • تعصب خصوصا نسبت به سنت‌ها و مذهب
  • تعصبات قومی و قبیله‌ای
  • افراد بی ادب و بی ملاحظه
  • آبگوشت
  • کمرویی و نداشتن اعتماد به نفس
  • ناآگاهی
  • فقر
  • دوره نوجوانی
توضیح:
* بعضی از موارد جنبه شخصی و سلیقه‌ای دارد اما بقیه چیزهای نامناسبی هستند که بیشتر افراد آنها را نمی‌پسندند.
* ممکن است مواردی کم و زیاد شود.
* خوب ظاهرا مورد اول کمی باعث سو تفاهم شده است و برخی از خوانندگان در رابطه با آن ایراد گرفته‌اند که لازم می‌دانم توضیحاتی راجع به آن اضافه کنم:
یکی از مواردی که به نظرم اصلا جالب نیست و از آن بیزارم تعصبات قومی و قبیله ای هست که متاسفانه این مساله آن طور که دیده ام در افراد ترک زبان(منظور بیشتر اهالی آذربایجان و اردبیل است) بسیار قوی است به طوری که احساسات قومیت آنها بیشتر از احساسات میهنی آنهاست. مورد دیگری که در این افراد به نظرم رسیده این بوده است که از لحاظ آداب و برخوردهای اجتماعی عموما بسیار بد عمل می‌کنند و فرهنگ خاص خودشان را دارند که گاهی باعث آزار دیگران می شود. من در برخوردهایی که با این افراد داشته ام بیشتر از یک روز نتوانستم آنها را تحمل کنم. البته اینها تنها برداشتهای شخصی است و مطمئنا به طور کلی گفته نشده و منظور همه افراد ترک نبوده است. یک بار دیگر متذکر می شوم که برخی از موارد ذکر شده کاملا سلیقه‌ای هستند و امیدوارم باعث رنجش خاطر کسی نشود و این مورد را با توجه به اینکه من هیچگاه به کسی به خاطر قومیت یا زبان او توهین نکرده و نمی کنم تنها به عنوان یک نظر شخصی در نظر بگیرید.

جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

سال جدید را چه موقع شروع کنیم بهتر است؟




اول هر سال خورشیدی در بین ایرانیها بو و رنگ و لعاب سال جدید و نوروز فراگیر می شود و این موضوع زندگی و افکار من رو هم تحت تاثیر قرار داده است، از این رو من هم بی مناسبت ندیدم که مطلبی بنویسم در مورد سال جدید و اینکه اصلا برای چی ملت به این موضوع اهمیت میدن و یک موقع از سال رو به عنوان تغییر سال جشن می گیرن.
در پایان این مطلب دقیقا به جواب این سوال که "چه موقع سال جدید را شروع کنیم بهتر است؟" می‌رسیم، البته از دید من و شاید هم شما.
تا حالا به روز و شب توجه کردید، به هفته ها که هر کدامشان هفت روز هستند و بعد از آن هم به ماه ها و در نهایت به سال‌ها و دهه‌ها و صده‌ها و الی آخر. اول از همه بهتر است به موضوع انسان و زمان توجه کنیم، شاید در اینجا مقایسه انسان با ماشینی مثل کامپیوتر بد نباشد که بدون توجه به زمان تا وقتی که انرژی الکتریکی آن تامین میشود فعالیت می کند و برایش فرقی ندارد که چه مدت کار می کند و مفاهیمی مثل خستگی و تجدید قوا برای آن معنایی ندارد. اما بر خلاف ماشین انسان و به نوعی طبیعت زنده به نظر می رسد که طوری هستند که همه چیز آنها بر اساس گذر زمان، گردش‌ها و یا به عبارت دیگر شروع و پایان‌های منظم و مرتب تنظیم و هدایت می شوند. ما انسانها وقتی که یک روز پر از کار و فعالیت را پشت سر می گذاریم احساس خستگی می کنیم و به نظرمان می رسد که دیگر باید فعالیت را متوقف کرده و به استراحت بپردازیم که در واقع این نیاز بدن و ذهن خستگی‌‌پذیر ماست که بعد از یک روز کار به استراحت پرداخته و به تجدید قوا بپردازد که در این هنگام شب فرا می‌رسد و در نهایت هماهنگی وسیله آرامش ما را فراهم می کند. بعد از استراحت شب وقتی که صبح از خواب بلند می شویم انگار همه چیز از نو شروع شده اند و احساس سرزندگی و امید به ما دست می دهد و احساس می کنیم که می توانید یک روز کامل دیگر را با تمام قوا به فعالیت بپردازیم و این چرخه همچنان ادامه پیدا می کند تا چرخه های بزرگ تر دیگری را کامل کند. منظور از چرخه های بزرگ تر همان چرخه های زمانی خودمان یعنی هفته، ماه و سال است که همه ما به آنها احتیاج داریم و خو گرفته ایم. چرخه هفته با اینکه به نظر نمی رسد منشا طبیعی داشته باشد اما معمولا فعالیت های خیلی عادی مان را بر اساس یک هفته تنظیم می کنیم و آنهایی که کمی طولانی مدت تر هستند بر اساس ماهانه و اهداف بلند مدتمان را یکساله تنظیم می کنیم. پس با توجه به این موضوع و اینکه زندگی ما بر اساس زمان عمل می کند می توانیم نتیجه بگیریم که ما برای زندگی و هر کاری که انجام می دهیم نیازمند یک زمان شروع و یک زمان پایان هستیم و از طریق همین چرخه‌های روز و ماه و سال به آنها مفهوم و معنی می‌دهیم و آنها را اندازه‌گیری می کنیم.
از طرفی وقتی به طبیعت دقت می کنیم می بینیم که چرخه طبیعت هم دقیقا همانند چرخه زندگی ما انسانها شکل گرفته است. در یک دوره زمانی که ما آن را 24 ساعت اندازه گیری کرده ایم زمین یک دور به دور خود می چرخد و یک روز و شب اتفاق می افتد و در واقع یک چرخه ای که برای ما لازم است یکبار دیگر عمل می کند و کامل می شود. وقتی این چرخه 24 ساعته 365 بار تکرار می شود زمین یکبار به دور خورشید زده و یک چرخه کامل تر که در آن فصلها و روز و شبها قرار دارند کامل می شود که این هم برای ما لازم است و آن را با تمام وجود احساس می کنیم و برای آن جشن می گیریم. حتما چرخه های کامل تر از این هم هستند که برای ما بیشتر ناشناخته هستند اما در واقع دارند کار خود را به درستی انجام می دهند، مثلا ممکن است منظومه شمسی هر 365 سال یک چرخه دیگر را طی می کند و به دور منظومه دیگری بچرخد و وظیفه خود را انجام دهد.
شاید در اینجا بگویید که این ما هستیم که خود را با چرخه طبیعت وفق داده ایم و نه طبیعت با ما. اما من اصرار دارم بگویم که این طبیعت است که خود را برای برآوردن نیازهای ما وفق داده است که البته این بدان معنی نیست که بگویم تصور برعکس آن اشتباه است، بلکه بیشتر به جنبه های اعتقادی و دید فرد از خلقت و جهان بر می گردد. معتقدم که همه طبیعت در خدمت انسان و سایر موجودات خلق شده است و بدون این موجودات اصلا دنیا معنا و هدفی ندارد که بخواهد بیخودی به دور خود چرخ بزند و گذران کند.
در واقع از هر طرف که به این موضوع بنگریم فرقی نمی کند، مهم توجه به هماهنگی است که بین چرخه های دنیا و چرخه های ما انسانها وجود دارد. همه اینها را به خاطر این گفتم که به این نتیجه برسیم که وقتی طبیعت یک چرخه یکساله را طی می کند و در هنگامی شروع به نو شدن و تجدید حیات می کند پس چه بهتر که ما هم بیشتر با این چرخه هماهنگ باشیم و درست در همان موقع چرخه یکساله مان را همراه با طبیعت به پایان رسانده و چرخه بعدی را شروع کنیم. این درست همان کاری است که ایرانیان باستان از سالهای سال پیش شروع کرده و میراث آنها امروز با نوروز و آغاز سال جدید و انواع رسم و رسومات و شادی های آن به ما رسیده است که واقعا باید قدر این همه تدبیر را دانست و نوروز را که یک سبزه کوچک نماد آن است با تمام وجود و تمام و کمال جشن گرفت و از آن پاسداری کرد.
روزی را می بینیم که نوروز بزرگترین جشن جهانی انسان همگام با طبیعت است.

پنجشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۹

نوروز مبارک

(توضیح: عید نوروز اصلا چیز بدی نیست و این نوشته بیشتر برداشت‌ها و احساسات شخصی است.)
دوباره نوروز طولانی مدت اومد و مانند پارسال غم و تنهایی هم همراه اون به سراغ من میاد. در کل از روزهایی که تعطیل باشند اصلا خوشم نمیاد چه برسد به اینکه این تعطیلی بخواهد مثل نوروز طولانی و کسل کننده باشد. روزهای تعطیل به هیچ وجه انرژی و انگیزه ای که در صبح یک روز کاری به آدم دست می دهد را ندارند و برعکس آدم طبق عادت فکر می کند باید یکجا بشیند و کارهای تکراری مثل تماشای تلویزیون و ... را انجام دهد.
بدترین چیزی که در مورد نوروز وجود دارد خلوتی کسل کننده آن است که وقتی به خیابان و کوچه می روی انگار مگس پر نمی زند و همه یا مشغول دید و بازدید بی نمک عید هستند و یا به مسافرت رفته اند و انقدر ملت در قید و بند و سرگرم عید هستند که دیگر هیچ کس با آدم کاری ندارد و کسی مثل من که اصلا حال و حوصله این چیزها را ندارد به شدت احساس گرفتگی و کسلی می کند.
الان تقریبا سال دوم یا سوم هست که چنین احساسی دارم، قبل از آن من هم مثل بقیه ذوق و شوق داشتم و خودم را برای عید آماده می کردم. اما الان خرید عید که هیچی، خرید معمولی هم به دلیل شلوغی و ازدحام جمعیت انجام ندادم. امروز به دلیل تغییر فصل گفتم برم چند تا تیکه لباس بگیرم که وقتی دیدم چه وضع شلوغ و بنداز بندازی توی مغازه ها هست به کلی منصرف شدم. از آنجا گفتم برم موهامو مرتب کنم و وقتی که رفتم دیدم به به، وضع خیلی خرابه، به من گفت ساعت 10 شب بیا الان خیلی شلوغه منم با خودم گفتم دیگه اون ساعت جنازشه که داره کار می کنه و گفتم دستت درد نکنه، بعد از عید مزاحمت می شم ما که عجله نداریم.
شما حساب کنید که 13 روز عید رو تنها توی یک طبقه ساختمون هستید، بعد یک نفر از طبقه دیگه هر وقت که دلش خواست به طبقه شما رفت و آمد میکنه! قبول دارید که وضع خیلی مزخرفیه؟ تنهای تنها که نیستی که راحت باشی و هر کاری دلت خواست انجام بدی از طرفی کسی هم دور و برت نیست و دیوونه میشی! این وضع من توی نوروز امسال هست که پارسال هم همینطور بود. صادقانه بگید اگه شما جای من بودید به در و دیوار و هر چی نوروز و عید هست فحش نمی دادید و بد و بیراه نمی گفتید؟
البته چیزی که باعث میشه من زیاد از این وضع شاکی نباشم این هست که به کلی انتخاب خودم بوده و به نوعی با این اتلاف وقت های طولانی نمی تونم کنار بیام. البته وقتی به گذشته ام نگاه می کنم می بینم که نیمی از هر روزم اتلاف وقت بوده ولی نمی تونم تصور کنم که یکی دو هفته از تمام برنامه هام دست بکشم و به سبک ایرانی مسافرت برم. برای همین یک برنامه ریزی دقیق و هدف دار برای این مدت تنظیم کردم که بیشتر از هر وقت دیگری می تونم از فرصتم استفاده کنم و به هدفی که برای 30 فروردین تنظیم کردم و الان هم کمی از آن عقب هستم برسم و بعدش هم مسافرت میچسبه. به آرزوی موفقیت.

پ.ن: این هم تصاویری از نوروز ایرانیان در کنار آرامگاه کوروش

شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹

تغییر رویه

دیروز وقتی پشت کامپیوتر نشستم یک دفعه دیدم که طبق عادت دارم اول ایمیل چک می کنم، چند تا صفحه و لینک را باز می کنم و تا وقتی که باز شوند شروع کردم دارم کارت بازی می کنم، این کار تبدیل به عادت معمول من موقع نشستن پشت کامپیوتر شده بود و همه آن را به طور خودکار انجام می دادم. همین موقع بود که یک احساسی شبیه به عذاب وجدان که مدتی بود در من ایجاد شده بود یکدفعه تقویت شد و همه چیز را بستم و شروع کردم به قدم زدن. در این مدت با خودم فکر کردم که باید یک کار اساسی انجام بدم و رویه خودم رو عوض کنم. فکر کردم که از شیوه هایی که قبلا به آنها رسیده ام و در این پست انگلیسی به تفصیل در مورد آن صحبت کردم استفاده کنم اما دیدم اصلا حس و حالش نیست و انقدر بی حالم که انگیزه پرداختن به آنها را ندارم. اصل شیوه به این قرار بود که باید هر وقت که پشت کامپیوتر می نشینم باید ساعت شروع به کار را در جایی که دید داشته باشد(مثلا لبه‌ی مانیتور) بنویسم طوری که موقع کار کردن مدام چشمم به آن بیفتد و به این صورت اگر کار بیخودی و زاید انجام میدم متوجه باشم که چقدر دارم وقتم را برای آن تلف می کنم و به این صورت و با آگاهی از زمان از دست رفته دست از آن کار بیخود بکشم و یا برعکس اگر کار مثبتی انجام میدهم به این صورت به خودم پاداش بدم.
این شیوه تا وقتی که به آن عمل می کردم واقعا خوب جواب می داد و در آن مدت تحولی در من ایجاد کرده بود اما در شرایط حال دیدم که به روش ساده تری نیاز دارم که با وجود بی حوصلگی که دارم چیز جدیدی هم باشد که با آن احساس خوبی داشته باشم.
با آگاهی به اینکه مشکل من بیشتر در استارت زدن و شروع به کار است، یک ورق از دفترم کندم و یک خط وسطش کشیدم و دو سطون ایجاد کردم، یک سطون مخصوص به ضربدر زدن هر موقع که استارت شروع به کار خوبی ندارم (یعنی به عبارت دیگر پشت کامپیوتر می شینم و شروع به وقت تلف کنی می کنم) و ستون دیگر مخصوص به تیک زدن هر وقت که استارت خوبی داشتم.
برای بار اول که نشستم نتیجه چیزی نبود جز یک ضربدر گنده در ستون سمت چپی اما همان طور که در عکس می بینید این وضع زیاد طول نکشید و از دیروز تا حالا فقط تیک هست که پشت سر هم می زنم. یعنی به عبارت دیگر نتیجه تا حالا خیره کننده بوده است و یک روند یک ماه و نیمه را ظرف یک روز 180 درجه عوض کردم. شاید اگر در طول یکی دو ماه گذشته هر دفعه یک علامت روی کاغذ زده بودم الان دو صفحه پر از ضربدر داشتم و تعداد اندکی تیک.
از نتایج این کار تا حالا این بوده که یک کتاب جاوا را که نصفشو خونده بودم الان کاملا دوباره از سر گرفتم و بخشهایی رو هم که فراموش کرده بودم مرور کردم و الان دارم قسمتهای جدید رو می خونم و پیشرفت می کنم.
خلاصه کلام اینکه اگر شما هم به مشکل رفع شده من دچار هستید حتما این روش بی خرج را یکبار امتحان کنید، مطمئنم که از آن نتیجه می گیرید.
برنامه
امروز یک برنامه میان مدت هم تا مهر 1388 انجام دادم که خیلی باهاش حال می کنم.
لینکس Debian
امروز نسخه 5 لینکس مورد علاقه ام یعنی همون دبیان را که جدیدا اومده دانلود کردم و امشب می خوام نصب کنم. خیلی ازش خوشم میاد بالعکس سایر لینکس ها که علاقه چندانی بهشون ندارم.

چهارشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۰۹

How do you do

امشب توی فیس بوک بودم که دیدم یکی از دوستان خارجی آنلاین شد. لازمه بگم که این دوستمان بسیار آدم منظم و دقیقی است، آنطور که برای هر دقیقه زندگیش برنامه داره و مثلا اگه الان ازش بپرسی دوشنبه هفته دیگه ساعت 6 چیکار داری می کنی بهت میگه.
وقتی دیدم توی Facebook آنلاین شد، من هم سریع پنجره چت رو باز کردم تا کمی باهاش صحبت کنم. تنها چیزی که نوشتم یک سلام بود و بعدش هم نوشتم How do you do? ولی هر چقدر منتظر شدم هیچ جوابی ازش نیومد و او هم آفلاین شد.
در کمال تعجب چند دقیقه بعد دیدم یک ایمیلی از طرفش اومده حاوی یک فایل pdf چندین صفحه ای که توضیحاتی در مورد یک جشنواره در ایالت مینیسوتا هست و در بین مطالب جاهای خالی درج تصویر قرار داشت. خلاصه من چند دقیقه ای مونده بودم که این آدم برای چی همچین فایلی که هیچ ربطی به من نداره بدون مقدمه همینطوری برای من فرستاده! طاقت نیاوردم و یک ایمیل بهش زدم و علت رو پرسیدم. چند دقیقه بعد جوابش اومد، در جواب گفته بود که از من پرسیدی که چطورم و چیکار دارم می کنم و من هم در پاسخ بهت گفتم که در حال ویرایش عکسهای خبرنامه مان هستم. جالب است که ایشان به عنوان یک فعالیت جانبی مدیریت مؤسسه ای با حدود 350 عضو را بر عهده داره که فعالیت های مختلفی را هم انجام می دهند.
بعد از این اتفاق کلی به او غبطه خوردم و به این فکر کردم که هر دوی ما انسانیم ولی او چگونه از وقتش استفاده می کند و من چگونه! یک نفر برای تمام دقایقش برنامه دارد و می داند که دارد چکار می کند و من هر روز ساعتهای متمادی را بدون هیچ هدف خاصی به هدر می دهم. او چون می دانست چت کردن معمولا با اتلاف وقت همراه است و از طرفی معلوم نیست چقدر طول می کشد و در حال کار بود، جواب How do you do من را از طریق ایمیل داد در حالی که برای من خیلی پیش آمده است که به دلیل اینکه هیچ مدیریتی روی فعالیت هایم ندارم ساعتها سرگرم گشتن اینترنت و چت کردن با دیگران شده ام و از بسیاری کارهای ضروری دیگر باز مانده ام.
این اتفاق تلنگری شد برای من تا قدر لحظه های بدون بازگشتم را بهتر بدانم و همیشه متوجه باشم که از وقتم چگونه دارم استفاده می کنم. هیچ وقت دیر نیست، از همین الان تصمیم بگیریم از وقتمان درست استفاده کنیم.

شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

ویندوز صفا دادیم!

خوب به سلامتی دیروز که جمعه و روز تعطیل بود نشستم و یه کله رفتم برای نصب ویندوز و متعلقات و آپدیت و ...
قضیه از اونجا شروع شد که من یک روز رفتم بازار و دیدم عجب رم های خوشکل و ارزونی ریخته تو بازار و از این رو شروع کردم پرس و جو کردن و فهمیدم رم های خوبی هستن.(خداییش هم چیزهای با کیفیت و سرعت استاندارد و تمیزی در اومدن). برای همین دو تا 12 هزار تومن دادم و دو تا رم 1 گیگ خریدم و انداختم روی سیستم و سیستم با 4 گیگ رم بالا اومد. اون موقع بود که گفتم دیگه وقتشه که از وین اکس پی دست بکشم و برم روی ویستا.
این ویندوز اکس پی رو که داشتم حدود یک سال و خورده ای پیش نصب کرده بودم که لعنتی انقدر کار کرده بود که من به شخصه ازش خسته و دلزده شده بودم. این ویندوز لعنتی منو از تکنولوژی روز ویندوزها هم به عقب نگه داشته بود. باور کنید حدود هفت هشت ماه بود که ویندوز Vista دانلود کرده بودم و دست هر دوست و غریبه ای هم یه کپی دی وی دی ازش داده بودم ولی از اون موقع تا حالا من منتظر بودم این ویندوز لعنتی خراب بشه تا من یه ویستای قشنگ نصب کنم. انگار این ویندوزه میدونست که من از اون آدما نیستم که خودم به صورت خودجوش حال و اعصاب تمیزکاری و نصب ویندوز جدید داشته باشم برای همین مثل بچه آدم کار می کرد، البته گاهی نیش خودش را هم می زد ولی وقتی که می خواست اذیت کنه و ریپ میزد تا لب مرز پیش میرفت ولی دوباره بر میگشت.
این ویندوزه یکمی هم برام تاریخی و خاطره دار شده بود، چون مدت زیادی باهاش کار کرده بودم و فکر کنم همه جور رنگ و استایل و ظاهر و بک گراندی به خودش دیده بود.از لحاظ برنامه هم خیلی برنامه ها نصب و دوباره پاک کرده بودم و بعضی هاشم که نگاه می کردم دیدم بیخودی یکسال و اندی همینطوری بلااستفاده جا خوش کرده بودن. اون اوایل فقط از آنتی ویروس آواست استفاده می کردم و به شدت هم بهش معتقد بودم اما بعد از مدتی دیدم که بعضی ویروسها از زیر دستش در می رن بر همین AVG رو به کمکش فرستادم و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که هر چی آواست تشخیص میده AVG هم تشخیص میده بر همین آواست رو پاک کردم. بعد از مدتی دیدم از زیر دست AVG هم گاهی کرم ها و تروجان های خفن در می رن بر همین Avira را به کمک فرستادم و ترکیب این دوتا هنوز هم با هم روی سیستم من مشغول فعالیت هستن.
قبل از اینکه ویندوز نصب کنم می خواستم دو تا هاردی رو که دارم به صورت RAID 1 وصل کنم تا از دغدغه لعنتی سوختن یک هارد همانا و پریدن اطلاعات با ارزش همانا راحت بشم، اما وقتی که رفتم تو کارش دیدم بابا این که کلی دردسر و جفندیات داره، اول باید یک مرحله تو بایوس تنظیم کنی، بعد موقع نصب ویندوز هم درایور RAID مین برد رو بهش معرفی کنی تا بشناسه و بعد هم توی ویندوز باید برنامش نصب و همیشه فعال باشه تا بتونه کار کنه؛ رو همین حساب بود که بی خیال قضیه شدم و گفتم از یک Backup utility ساده استفاده می کنم و مشکل رو حل می کنم.
این ویندوز ویستا هم چیز جالبیه، حداقل برای من که غیر از اجرای چند تا برنامه ساده کار خاص دیگه ای ندارم خیلی چیز مفیدیه، هم محیطش قشنگ تر شده و هم احساس می کنم همه چیز خیلی نرم و راحت کار می کنن. مدیریت حافظه و پردازش هاشم به نظرم خیلی بهتر شده، البته رم رو مثل ویندوزهای قبلی بعد از مدتی هدر میده ولی در کل بهتر شده. کلی هم کار کردن باهاش راحت تر و سریع شده و indexing service داره که هر قسمتی رو که بخواین (مثل استارت منو) براتون ایندکس می کنه و سریع می تونین اجرا کنین. از لحاظ شبکه و غیره هم خیلی اصولی تر شده و سریع تونستم یه شبکه داخلی راه بندازم.

اضافه گویی بسه، من قصد ندارم نوشته هام در مورد کامپیوتر باشه ولی برای منی که هر روز مدت زیادی با یک کامپیوتر کار می کنم همین یه تعویض ویندوز تغییر بزرگی محسوب میشه و از این رو لازم بود در موردش بنویسم. یه دو تا عکس هم از ویندوز قبلی برای تجدید خاطرات گرفتم که دلم نیومد همینطوری بدون خداحافظی ویندوز رو پاک کنم، یکی از استارت منو و دیگری از برنامه های نصب شده.

چند نکته اگر می خواهید ویستا نصب کنید:
  • اگه کارت گرافیکتان با مارک ATI مال قبل از دوره ویندوز ویستا هست، حتما به سایتش سر بزنید، جدیدا درایورهای همه سری ها را خیلی مرتب برای همه ویندوزها روی سایتشان قرار دادن.
  • شاید برخی برنامه ها به هیچ وجه با ویستا سازگار نباشند، در این صورت باید آن را روی اکس پی اجرا کنید. برای راحتی کار حافظه رمتان را به 3 یا 4 گیگ افزایش دهید و بعد ویندوز اکس پی را به صورت مجازی (Virtual) از طریق برنامه VMware و یا غیره اجرا کنید. لینکس را هم همزمان می توانید اجرا کنید و در این صورت ترجیحا بهتر است از دو مانیتور استفاده کنید.
  • چند تا ترفند هم در مورد Folders default view settings یاد گرفتم که اگه کسی خواست براش توضیح می دم.

Microsoft Tinker
این بازی Tinker مایکروسافت هم چیز جالبیه که در آن باید یک روبات را حرکت دهید و پازل های مختلف را حل کنید، اگه ویندوز ویستا دارید آن را از طریق ویندوز آپدیت دریافت کنید.

مقابله با نفس با بازی Spider Solitaire
اگه مثل من یه جورایی معتاد این بازی سرکاری هستید، خوب می تونید بفهمید چی می گم. موقع بازی سعی کنید کلید M رو فشار ندید و فقط با قدرت چشماتون کار رو ادامه بدید!

ممتاز می شویم
با کسب دو نمره 20 و دو نمره 19 در این ترم به جمع ممتازین برای اولین بار نزدیک شدم. در کل علیرغم این 4 نمره نحوه درس خواندنم زیاد جالب نبود و با استانداردهایم فاصله داشت، برای ترم آینده قصد دارم جبران کنم. بعد از امتحانا به هوای اینکه خسته هستم و باید مدتی استراحت کنم یک هفته ای با تنبلی و عللی تللی گذران روزگار کردم و الان مثلا دوباره مثل روزهای امتحان از خواب غفلت بیدار شدم!!!

شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

چند یادداشت متفرقه

دیشب داشتم با یه بنده خدایی چت می کردم، صحبت از برنامه نویسی PHP شد و منم چون برای یه پروژه دنبال یه برنامه نویس درست حسابی می گردم شروع کردم چند تا سوال مفهومی و ریز ازش پرسیدم تا بفهمم چقدر حالیشه. خلاصه بحثمون بالا گرفت و بنده خدا عصبانی شد و به من گفت تو اصلا کی هستی که اسم خودتو برنامه نویس گذاشتی و هیچی حالیت نیست و می خوای فقط ادعا کنی و از این حرفا! منم در پاسخ بهش گفتم که اولا خودمو برنامه نویس نمی دونم و این اسمیه که خودت رو من گذاشتی و من فقط چند تا سوال ازت پرسیدم در ثانی هیچ ادعایی هم در مورد بلد بودم زبان PHP ندارم، شاید اگه سوالی از من بپرسی بلد باشم ولی هیچ کس به اندازه خودم نمیدونه که چقدر تو این زبان ضعف دارم و وقتی که توی داکیومنتاش می گردم میبینم که 50% بیشتر بلد نیستم.
خلاصه بهش گفتم عزیزم از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت می کنم و آی دی یاهوشم بلاک کردم که دیگه پیام چرت و پرت نده، چون آدمی نبود که آبش با من توی یک جوب بره.
خلاصه چون این اولین باری نبود که از این دست اتفاقا برام می افتاد، با خودم گفتم تو این جامعه ای که خیلیا خودشونو انقدر سر میدونن و غرور دارن که با یک ذره اطلاعات بیشتر از عامه در یک زمینه ای، دیگه هیچکی رو قبول ندارن و خودشونو دیگه خدا حساب می کنن نباید بی مورد ادعای بلد بودن کرد و یا اصلا بگی از فلان چیز سر در میاری. من خودم تو اکثریت موارد حتی اگه اطلاعاتی در زمینه ای داشته باشم که بقیه نداشته باشن معمولا رو نمی کنم و حتی خودمو به خنگی می زنم. حسن این کار توی این هست که دیگه افراد حس نمیکنن که دچار احساس برتری و از این جور چیزا هستیم و از طرف دیگر هم از درگیری های بی مورد جلوگیری میشه و راحت تر با آدم کنار میان. در عوض هم میشه با کارهای خاص و مقبول به طور غیرمستقیم روی دیگران تأثیر گذاشت.
خوب، تا اینجا به چند مورد اشاره شد که مایلم در مورد دو تاش یه توضیحی به اختصار بدم که البته بیشتر جنبه شخصی داره، یکی در مورد غرور و یکی هم زبان PHP:
غرور: به نظر من غرور بزرگترین سد در برابر پیشرفت هست. چقدر خوبه که آدم هیچوقت غرور بی جا نداشته باشه و در عوض همیشه در حال یادگیری باشه از همه چیز و همه کس، از بچه 2 ساله تا پیرمرد 90 ساله، از بدترین اتفاقات تا خوش ترین لحظات و ...
PHP: این یک زبانی هست که بدجوری از چشمم افتاده، در واقع یه چند سالی باهاش ور رفتم و کلی باهاش نون خوردم ولی دیگه حس نوشتن یک خط هم به سختی باهاش دارم. شاید این به این خاطر باشه که همیشه عاشق نظم بودم و زبانی مثل جاوا پر از نظم هست. در این مورد حسابی می خوام از امشب مشغول بشم و فکر و ذکرمو گرفته.

خاطره: این ورا برف سنگینی اومده، امروز ظهر هم همینطور یهویی زدیم از لای برفا رفتیم بالای کوه و وقتی رسیدیم اون بالا دیگه حسابی خسته بودیم. چون دیگه حال برگشتن و فرو رفتن تو برف رو نداشتیم رفتیم دامنه کوه و همینطور دراز کش تا پایین لیز خوردیم. خیلی حال داد!

چقدر باحاله وقتی که آدم آخرین امتحانشو میده و فقط منتظر نتیجس! (خدا رحم کنه!)

امروز تو سایت شرکتی که ازش خدمات اینترنت می گیریم دیدم که نوشته نماینده رسمی شرکت مایکروسافت در ایران! تا جایی که من میدونم مگر مایکروسافت مخش تاب داشته باشه که بیاد تو ایران نمایندگی رسمی بزنه که در این صورت کارش با سازمان نمیدونم دارائی های خارجه ایالات متحده هست. من که چند وقت پیش یه سرور از شرکت آمریکایی می خواستم اجاره کنم همشون با ترس و لرز یه قرارداد یواشکی امضا می کردن چه برسه به اینکه بخوان رسمیش کنن یا نمایندگی رسمی بزنن.

شنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

قانون استانداردها


میگن آدمیزاد همیشه چیزهای بیشتر و بهتر می خواد و هیچ وقت قانع نمیشه.
اما من میگم، مهمتر از درستی یا درست نبودن این جمله این هست که هر آدمی یک استانداردی در هر زمینه خاص دارد.
وقتی به آن استاندارد رسید، آن وقت است که می تواند در مورد آن موضوع آرام بگیرد و به رضایت برسد. نکته مهم درباره این استاندارد این است که هر استاندارد در هر فردی دارای سطح متفاوت بوده و افراد به طور کلی دارای سطح‌های استاندارد بالا و پایین در مورد مسائل هستند.
نمود بارز در مال و ثروت است که وقتی به حدی از مال و ثروت و سرمایه رسید آن وقت می تواند از بابت آن آسایش داشته باشد.
البته این فقط مربوط به مال و ثروت نیست، بلکه تقریبا در همه زمینه‌ها مصداق دارد.
مثلا در مورد تحصیلات، بعضی ها با لیسانس آرام می‌گیرند و دیگر بعد از آن دغدغه تحصیلات ندارند و بعضی‌ها با فوق و بعضی ها با دکترا و یا حتی با چند دکترا.
در مورد روابط اجتماعی، درجه اجتماعی و تعداد دوستان هم همینطور، و همینطور تعداد کتابهای کتابخانه هر شخص، موضوعات مورد علاقه، سفر به کشورها و شهرهای مختلف، پست و مقام در محل کار، درصد یادگیری کتابی که مطالعه می کند، نمره در امتحان و ...

من چون این موضوع را خیلی قبول دارم آن را به صورت قانون در می‌آورم:

هر آدمی در هر زمینه‌ای یک حد استاندارد خاص دارد که با رسیدن به آن به تعادل و آرامش در آن زمینه دست می‌یابد.

با شناسایی این استانداردها در خود می‌توانیم دید بهتری از موقعیت، اهداف و سطح توقع خود در مورد مسائل داشته و اهداف خود را به صورت واقع‌بینانه‌تر و سنجیده‌تری بچینیم.

شما هم اگر این قانون را قبول دارید، چند مثال از نمود آن در زندگی خودتان و یا دیگران بزنید.

جمعه ۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

روزهای بداقبالی

بعضی وقتها انگار همه چی دست به دست هم می‌دهند تا اوضاع بر وفق مراد ما پیش نرود.
من دارم فکر می کنم که چرا این اتفاق برای من افتاده است؟
اگر این به گذشته مربوط است، قبلا چه کار یا کارهایی کرده‌ام و یا می‌بایست بکنم و نکردم که امروز این شرایط من است؟

سرما خورده‌ام، تب دارم، بینی ام شر و شر!، چشم چپم درد می‌کند. سردرد دارم. فردا سخت ترین امتحان این ترمم است. قبلا نرسیدم خوب بخوانم، قرار بود امروز بخوانم، بیشتر امروز را خوابیدم، تازه امروز جمعه هم بود، از روزهای تعطیل متنفرم، اوضاع روحی خوبی هم ندارم. ایکاش فقط همینها بود. بیشتر ناراحتی و مشکل من چند چیز دیگر است.

پینوشت: از این درس همیشه متنفر بودم و همیشه باحاش جنگیدم. حالا برم یکم ازش خوشم بیاد شاید اوضاع بهتر شد!
پینوشت2: به روحیه هم خیلی مربوط میشه، روحیه خوب بگیرید تا اتفاقات خوب براتون بیفته و بالعکس.
پینوشت 3: به حول و قوه الهی همه موارد تقریبا رفع شد؛ چشم درد تقریبا خوب، سرماخوردگی 50% بهتر و امتحان هم بد نشد. ولی هنوز این سوال مطرح است که چرا چندین اتفاق بد همزمان با هم می افتند؟

یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

به گداها کمک کنیم یا نه؟

یکی از معضلات اجتماعی جامعه ما به خصوص در سالهای اخیر وجود بیشمار گداهای خیابانی و دوره گرد است که تقریبا در همه شهرها و خیابان ها می توان آنها را پیدا کرد و یا بهتر بگویم آنها شما را در همه خیابان‌ها و شهرها پیدا می‌کنند.
"داداش 200 تومن داری بدی، کرایه تاکسی کم آوردم."
"به خدا از دیروزه هیچ چی نخوردم، یه پولی بده شکممو سیر کنم."
"خدا خیرت بده، اجرت با امام حسین، یه کمکی به من بکن."
"امیدوارم در تمام مراحل زندگی و درسی موفق باشی، یه کمکی به ما بکن."
من سالها بود که به این گداها نه توجه می کردم و نه هیچ کمکی، اما امروز وقتی می خواستم وارد خانه شوم زنی را دیدم که دارد زنگ همه خانه‌ها را می‌زند و درخواست کمک می کند. وقتی من را دید سریع ژست مظلومانه‌ای گرفت و گفت "فقیرم، جوون یک کمکی به من بکن". من هم طبق معمول با یک سر تکان دادن به علامت منفی از کنار او گذشتم و وارد خانه شدم و در را بستم. اما چیزی که از همین برخورد کوتاه با این زن توجه من را به خودش جلب کرد، اعتماد به نفس کامل او و اینکه بدون هیچ ترس و خجالتی از اینکه حقیر و پست شمرده شود، از هر کسی که می‌تواند درخواست گدایی می کند. همین مسأله باعث شد تا کمی در مورد گدایان و اینکه آیا باید ما به آنها کمک کنیم یا نه فکر کنم.
به نظر من برای تصمیم گیری درست در این زمینه اول از همه باید گداها را تفکیک کنیم و سعی کنیم بفهمیم چرا آنها درخواست کمک می‌کنند.
به طور کلی این افراد را در دو دسته تقسیم‌بندی می‌کنم:
دسته اول کسانی هستند که بنا بر رسم زمانه و یا هر علت و مشکلی دیگر، ناگهان وضع آنها به هم ریخته و یا آنقدر زندگی به آنها فشار آورده که ناگهان از کوره در رفته و ناگزیر مانده‌اند برای ادامه زندگی، مدتی کوتاه علی‌رغم اینکه تمایل ندارند، از دیگران درخواست کمک نموده تا اینکه به مرور و با تلاشی که خودشان انجام می‌دهند بتوانند از این وضع نجات یافته و زندگی خود را سر و سامان دهند. شاید شکم گرسنه خود و یا بچه هایشان آنقدر به آنها فشار آورده است که دیگر راهی جز اینکه به دیگران رو بیندازند پیدا نکرده‌اند.
اما دسته دوم بر خلاف دسته اول که سعی می‌کنند شرافت خود را حفظ کنند، عمدا و احتمالا به تدریج شغلی را انتخاب کرده‌اند که چندان بویی از شرافت نبرده است. آنها به اختیار خود و با سو استفاده از حس مهربانی و خیرخواهانه مردم گدایی را به عنوان پیشه و حرفه خود انتخاب کرده‌اند.
گداها یعنی آنهایی که به شغل گدایی مشغول‌اند یکشبه گدا نشده اند و یا با این مهارت به دنیا نیامده اند بلکه برخی از این احساسات پاک اما نه چندان سنجیده مردم و همین‌طور ساده‌دلی آنان باعث شده است تا این افراد با حداکثر بهره‌گیری از آن، با شیوه‌هایی همچون مظلوم‌نمایی برای برانگیختن بیشتر احساسات آنان، برای خود درآمدی آسان و بدون دردسر فراهم کنند و هنگامی که می بینند به این آسانی اسباب پول در آوردنشان فراهم است طبیعی است که خود را برای یافتن شغل و کار کردن در جایی به زحمت نمی اندازند و اینگونه است که جمعیت گدایان بیشتر و بیشتر می‌شود.
از این رو بهتر است حداقل برای مبارزه با این معضل اجتماعی و جلوگیری از ازدیاد جمعیت گدایان در برخورد با این قشر از جامعه هوشمندانه عمل کنیم و سعی کنیم در آنجایی که نباید کمک کنیم، به اشتباه پولی را به جای یک نیازمند به یک دروغگو ندهیم.
اما چگونه می‌توانیم این گدایان حیله گر را از افراد واقعا نیازمند تشخیص دهیم؟ به نظر من تشخیص این جور افراد به آن دشواری هم که به نظر می‌رسد نیست. شاید شما هم این تجربه را داشته باشید که به وضوح می‌توان غم، حسرت و نگرانی و پریشانی را در صورت و ظاهر افراد تشخیص داد و از این رو می‌توان افراد دو دسته فوق را از یکدیگر تمییز داد. به عبارتی دیگر افراد واقعا نیازمند وقتی به اجبار از دیگران درخواست کمک می‌کنند کاملا نگرانند، سعی می‌کنند کمتر دیده شوند، از این کار خود ناراحتند و همینطور احساس خجالت می‌کنند، یکبار بیشتر دیده نمی‌شوند، حاضرجواب نیستند و کمتر پیش می‌آید که به کسی بیش از حد اصرار کنند در حالی که برخلاف این دسته گدایان معمولا با پررویی تمام و با صدایی بلند و در جلوی دیگران از شما درخواست پول می‌کنند و از این کار ابایی ندارند. آنها هر چیزی که شما بگویید بلافاصله جوابی آماده برای آن دارند و سعی می‌کنند به هر روش ممکن شما را مجبور به کمک کردن نمایند. در یک کلام آنها برخلاف دسته اول حرفه‌ای عمل می‌کنند.
شاید این روش در اکثر مواقع یاری کننده باشد و یا حداقل اینکه مانند فیلتری عمل کند که از طریق آن به آسانی بتوانید نود درصد گداها را از افراد واقعا نیازمند تفکیک کرده و بدون درگیر کردن ذهن و عذاب وجدان از گداها بگذرید، اما فراموش نکنید که شاید برخی از اوقات لازم باشد تا در نهایت به احساس درونی خود برای کمک کردن یا نکردن به یک نفر اعتماد کنید.
در پایان خاطرنشان می‌کنم که نه تنها کمک کردن به گداهای مظلوم‌نما اشتباه و باعث ازدیاد جمعیت آنان و مشکلات اجتماعی می‌شود بلکه کمک بیش از حد و نسنجیده به نیازمندان واقعی هم نوعی خیانت به خود آنهاست؛ چه بسا آنها هم با چند بار چشیدن طعم پول آسان به این کار عادت نکرده و خود تبدیل به گدایان نشوند؟ حداقل از این موضوع نمی‌توان صرف‌نظر کرد که اگر بیشتر از حد رفع نیازهای ضروری یک نیازمند به او کمک کرد، وی کمتر به فکر ترقی زندگی خود می‌افتد و وقتی ببیند که مخمصه‌ای در کار نیست به فکر خارج شدن از آن نمی‌افتند.

شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

دور انداختن کتابهای امتحانی

در یک حرکت عجولانه تصمیم گرفتم که بعد از امتحان‌ها، بعضی از کتابها و جزوه‌های دانشگاهی رو پاره کنم و بریزم دور تا دلم خنک بشه. آخه دیگه هیچ وقت نمی خوام این مطالب را بخوانم.
اما بعد از مدتی فکر کردم، حتی با اینکه هیچ علاقه‌ای به این مطالب ندارم و قصد ندارم آنها را در حافظه ام نگه دارم، اما باز هم زحمت هایم برای یادگیری آنها بی فایده نیست و بعد از امتحان، آنها به دور نمی رود و روزی به من کمک می‌کنند.
آخه یک نمره فکستنی در امتحان را خیلی کمتر از زحمت‌ها و ساعت‌های مطالعه‌ای که صرف آن مطالب کردم می‌دانم. برای همین گرفتن یک نمره را از حداقل چیزی که در قبال این زحمات انتظار دارم، پایین‌تر می‌دانم.
یادگیری هم خود ارزش بالایی دارد. به نظر من اگه بحث، بحث ارزش باشد، یاد گرفتن یک خط از کتاب ارزش بالاتری از نمره قبولی آن امتحان دارد.
برای همین تصمیم گرفتم به آن کتابها احترام بیشتری بزارم، حتی شاید یه روزی از سویی که هیچ انتظارش را نداشتم به دردم بخورند.

یکشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸

قانون تلاش

بعد از قانون قبلی دوباره به یک قانون دیگر رسیدم؛ عجب قانون یابی شدم این روزها! البته مطمئنا اینها قانونهای کشف نشده نیستند و شاید به نظر شما خیلی هم پیش و پا افتاده بیان؛ ولی من دوست دارم وقتی چیزی را با تمام وجود حس می کنم آن را برای خودم به صورت قانون در بیارم تا بتونم اونو برای همیشه تو خودم زنده نگه دارم. شاید باورتون نشه، ولی من قبلا با عمل کردن و اعتقاد داشتن به همین چیزهای ساده و پیش و پا افتاده نتایج خیره کننده گرفتم.
و اما قانون،
هر تلاشی که انجام دهی، نتیجه آن را دریافت خواهی کرد.
اگر بخواهم بیشتر توضیح دهم اینکه منظورم تنها از جهت مثبت قضیه است (به منفی اش کاری ندارم) "هر کاری که بکنی و هر تلاشی که انجام دهی بالاخره نتیجه خوب و مثبت آن را خواهی گرفت، شاید دیر یا زود داشته باشه ولی بی برو و برگرد نتیجه اش را خواهی گرفت".
برای بهتر روشن شدن موضوع در ادامه دو تجربه ای که همین امروز برای من در دانشگاه اتفاق افتاد را ذکر می کنم. البته قبلش لازمه یه بک گراندی از خودم بدم که من اصولا در کل زندگی ام آدم درس نخوان و چند ساعت قبل از امتحانی و از طرف دیگر آدم به اصطلاح "دقیقه نودی" بودم و هر کاری را تا وقت برای انجام آن تنگ نمی شد انجام نمی دادم.
یکی از استادهای ما که حس می کرد بچه ها درس رو خوب نگرفتن هفته پیش یکدفعه گفت این فصل رو خوب بخونید، هفته دیگه می خوام امتحان بگیرم... خلاصه پافشاری کرد و قرار شد امتحان رو بگیره. حالا من رو بگید، اصلا سر اکثر کلاسهای اون فصل نرفته بودم و چیز زیادی سر در نمی آوردم، ولی یه حسی بهم گفت "خوب بخون اینو تا نمره عالی بگیری" خلاصه من همون روز جزوشو جور کردم و پس فرداش تو کتابخونه نصف فصل رو خوندم. امروز صبح هم قبل از کلاس قشنگ مطالعه کردم و نیمچه آماده رفتم سر کلاس. خلاصه استاده 3 تا سوال کلکیه کنکوری داد که من دو تاشو تونستم حل کنم. وضع بچه ها هم به کلی خراب بود و اوضاع تقلب هم داغ. خلاصه بعد از جمع کردن برگه ها مال منو کشید بیرون و گفت فلانی کیه، منم با خودم گفتم ای دل غافل حتما گند زدم(یکی از بچه ها حسابی منو در مورد یکی از جوابهام به شک انداخته بود) ازم پرسید اینو چطوری حل کردی و منم کامل توضیح دادم. خلاصه اینکه فقط من اونو حل کرده بودم و بقیه از رو هم و از روی من نوشته بودن، ولی از اونجا که بالاخره معلوم میشه کی حل کرده و کی کپی، من حسابی سر کلاس تاپ شدم و مورد تمجید استاد قرار گرفتم و این یعنی اینکه برای پایان ترم تضمین.
بعد از این قضیه با خودم گفتم اینم از جواب چند ساعت درس خوندنت.
امروز برای درس دیگه قرار بود پروژه برنامه نویسی ارائه بدم. من هم یک پروژه ورداشته بودم که برای خودم حسابی ساده ولی در عین حال بسیار دهن پر کن و پیشرفته به نظر می رسید. خلاصه با اینکه کار برام ساده بود از یک هفته پیش نشستم با حوصله و با رعایت همه اصول و استانداردها برنامه رو نوشتم. با اینکه کار تمام شده بود باز هم چند نوبت روش کار کردم و چند چیز اضافه بر بنا هم به برنامه اضافه کردم. امروز برای ارائه رفتم و خیالم هم حسابی از بابت پروژه و نحوه ارائه راحت بود. خلاصه استاد اومد بالاسر من و در طول مدت 10 15 دقیقه ای که من توضیح می دادم فقط خیره شده بود به مانیتور و مرتب می گفت، احسنت، عالی، خیلی عالیه و فقط یکجا تونست از من ایراد بگیره که اون هم مربوط می شد به یک محاسبه ریاضی که باعث شد من متوجه اشتباهم بشم. بقیه هم اکثرا پروژه آماده گرفته بودن و ازش درست هم سر در نمی آوردن و به طور کلی سر برنامه نویسی لنگ میزنن. خلاصه باز هم تلاش من بیشتر از حدی که انتظار داشتم نتیجه داد و استاد علاوه بر دادن نمره کامل چنان ستاره ای جلوی اسم من کشید که کاغذ داشت سوراخ می شد و باز هم برای پایان ترم تضمین.
اینها دو مثال ساده و گذرا بودند، ولی به عنوان یک قانون، اصل، باور، ایمان دارم که هر تلاشی که می کنم چند ده برابر میزان خودش نتیجه و فیدبک مثبت می دهد و مطمئنم در مورد هر کسی هم که این باور را داشته باشد، اوضاع به همین گونه هست. باور کنید تلاشهای ما خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنیم باارزش هستند و به اعتقاد خودم هر چقدر این ارزش ها رو درک کنیم به همان میزان فیدبک مثبت از آن می گیریم.

پنجشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۸

درست مطالعه کنید و یا وقتتان را هدر دهید

مطالعه در خستگی هیچ فایده ای ندارد. فقط وقت و انرژی آدم هدر می رود و بدتر از اون اینه که این کار عذاب آوره. اینا حرفهای خودم نیست، توی کتابها نوشته. روش پیشنهادی هم که توی کتابها و مقالات گفته شده اینه که مدت زمان هر بار مطالعه خودتان را کوتاه کنید و اونو طوری تنظیم کنید که وقتی خسته شدید دست از مطالعه بکشید. مثلا یک نفر ممکنه به طور متوسط بعد از 2 ساعت مطالعه خسته بشه، یکی 1 ساعت و یکی نیم ساعت که فقط با تجربه معلوم میشه. این مدت در مورد خودم حدود 45 دقیقه هستش یعنی جزو اون دسته ام که زود خسته می شه و دیگه مغزشون چیزی نمی کشه. وقتی این مدت مطالعه به پایان رسید بهتره که حدود 10 15 دقیقه استراحت کرد و بعد مجددا برای مطالعه رفت. بهتر هم هست که برای مرحله بعدی مطالعه یک موضوع کاملا متفاوت انتخاب کرد، چون هر نوع مطلبی در مغز جایگاه خودشو داره و کارشناسان امور آموزشی از پدیده ای نام می برند به نام "مانع پس زننده" که به این معناست که وقتی چیزی یاد می گیریم و بعد دوباره چیز مشابه دیگری سعی می کنیم یاد بگیریم، در این حالت آموخته های بخش دوم، آموخته های بخش اول را به اصطلاح می پوشاند که باعث به خطر افتادن و فراموش شدن آموخته های بخش اول می شود.
از این رو مثلا وقتی می خواهید 2 تا 45 دقیقه درس بخوانید بهتره مثلا یکیش ریاضی باشه و یکیش انگلیسی تا اینکه هر دوش یا ریاضی باشه یا انگلیسی، این طوری مطالب بهتر توی ذهن باقی می مونه.
من و مطالعه
بر خلاف ادعام که خودم رو کاملا یک آدم اهل مطالعه و یادگیری می دونم، وقتی به گذشته خودم نگاه می کنم می بینم که توی 5 سال گذشته هیچ کتابی را به طور کامل و درست و حسابی نخوندم.
کوهی از کتابهای نخوانده و انباشته شده دارم که روزی آنها را مطالعه کنم ولی نمی دانستم که آن روز کی می خواهد برسد. استدلال خودم هم این بود که این روزها دیگر معنی کتاب، و کتاب خوانی عوض شده و کتابهای جدید دیگر آن موجودات کاغذی قدیمی نیستند نیستند، بلکه انبوه مقالات و کتابهای الکترونیک انباشته شده در هارد کامپیوتر و در نوع جدیدتر در اینترنت است که باید روزی خوانده شوند. از این رو به مطالعه چندین ساعته آنلاینم بسنده می کردم.
اما امروزه به نتیجه دیگری رسیدم، به نظر جدیدم در حال حاضر مطالعه آنلاین به هیچ وجه جایگزین مطالعه سنتی نشده است. لذتی که در چند روز گذشته با مطالعه یک کتاب کاغذی بردم را به هیچ وجه در طول چند سال گذشته تجربه نکرده بودم. از طرفی کامپیوترهای امروزی یا رومیزی اند و یا لپ تاپهایی هستند سنگین(البته 2 کیلوگرم را سبک می گویند) و تا روی پایمان می گذاریم زیرش داغ می شود و یا باطری اش تمام می شود و یا ویروس دارد و یا وسط مطالعه یک پیغام کذایی می آید و .. و .. و خیلی دنگ و فنگ های دیگر.
از طرف دیگر کامپیوتر یک موجود لعنتی است که شخصا مایلم آن را "اژدهای اغواگر" بنامم. چون در چند سال اخیر بیشتر از هر آدمی به من خیانت و توطئه کرده، فریب و نیرنگ زده و وقت من را هدر داده است. وقتی به خانه می روم اول پشت کامپیوتر می نشینم، وقتی غذا هنوز حاضر نیست پشت کامپیوتر می نشینم، وقتی حوصله ندارم، وقتی حوصله دارم، وقتی می خواهم تفریح کنم، قبل از اینکه بخوابم، بعد از اینکه بلند شدم و ... و ... و خلاصه هر وقت خالی که دارم را این موجود لعنتی پر می کند و دیگر وقتی برای مطالعه کتاب، تماشای تلویزیون، صحبت کردن، فعالیت فیزیکی و ورزش کردن، درس خواندن و خلاصه هر کار دیگری نمی گذارد.
البته شاید معتادش شدم که اینطوریه ولی می بینم که این اتفاق برای خیلی ها افتاده، از آقا جواد شیر فروش بگیر که از وقتی کامپیوتر آورده تو مغازش انگار دیگه کار دیگه ای نداره تا آقا محسن مسئول کتابخانه مان که از صبح که در کتابخانه را باز می کند میره میشینه پشت مانیتور و همچین زل می زنه که حتی وقتی صداش می کنیم به سختی جواب می ده.
من هنوز به کلی از این مسئله خلاص نشدم اما راه حل موقتی پیدا کردم که فعلا خیلی کارا و مؤثر هست و اون چیزی نیست جز رفتن به کتابخانه دانشکده. باور کنید از وقتی که به کتابخانه می رم هم به همه درسهام می رسم و با کلاس پیش می رم و هم اینکه بین فواصل درس خوندن کلی وقت برای مطالعه کتابهای مورد علاقم دارم. تا حالا یکی از این کتابها را تمام کردم و به سراغ کتاب بعدی رفتم. مهمترین حسن رفتن به کتابخانه هم از نظر من یکی دوری از عوامل اتلاف وقت و همینطور حواس پرتی است و دیگری داشتن مکان مخصوص برای مطالعه است. این از نظر من بسیار مهم است و فکر می کنم اصلا جور در نمی آید در یک مکان هم خوابید، هم فیلم تماشا کرد، هم چت و تفریح کرد و در همان مکان مطالعه هم کرد. هر مکانی به نسبت کاری که بیشتر در آن انجام می دهی، آدم را به همان کار شرطی می کند، مثلا اگر پشت صندلی میزتان بیشتر با کامپیوتر کار می کنید، عمرا بتوانید پشت همان صندلی درس هم بخوانید(که همین سالها آفت من بود). از این رو بهتر است همیشه یک مکان مشخص برای مطالعه داشت.
اما کتابخانه هم مشکلات خاص خودش را دارد، یکی سختی راه رفتن و برگشتن به کتابخانه و دیگری وجود برخی موجودات مزاحم در کتابخانه هستند. با وجودی که کتابخانه ما نسبتا خلوت است، اما تقریبا هر روز این موجودات مزاحم وارد می شوند و چند دقیقه ای تمرکزم را به هم می زنند. دیروز نشسته بودم که یهویی 2 نفر وارد شدند و انگار که سر خیابون هستند و همه تعریف هایشان را به آنجا آورده اند، همین جوری بلند بلند صحبت می کردند که از این موارد کم نیست و نبود فرهنگ استفاده از کتابخانه خیلی من را آزار می دهد و کمتر روزی هست که به کتابخانه بروم و لازم نباشد به کسی تذکر دهم. اما با همه این احوال باز هم استفاده از آن می ارزد.

چهارشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۸

آسان یا مشکل؟

به یه قانون جدید رسیدم که می گه:
هر چیزی رو که راحت بگیری راحت و راحت تر میشه و هر چیزی رو که سخت بگیری سخت و سخت تر می شه.

به این قانون وقتی رسیدم که داشتم یک کتاب بسیار مشکل می خوندم(یعنی هنوزم دارم می خونم). این کتاب خیلی مشکله یعنی تقریبا طوریه که اولا زبانش خیلی مشکله و زیاد قابل فهم نیست و ثانیه مطالبشم کلا برام سنگین و جدیده.
تا حالا هر قسمت رو که می خوندم بعدش شروع می کردم به نویسندش فحش دادن که چرا این فرمی و عجیب غریب و سخت نوشته و می تونست بهتر بنویسه و اصلا گاهی وقتا به این نتیجه می رسیدم که مطالب هم خیلی پیچیده هست و به این سادگی‌ها قابل فهم نیست. نتیجه هم همین می شد که مطالب برام سخت و سخت تر می شد و گاهی یک مطلب رو می بایست حتی بیشتر از ده بار بخونم.
اما جدیدا شروع کردم به اینکه مطالب را خیلی راحت بگیرم، یعنی حتی گاهی فرض می کنم مطلب شوخیه، همینطوری می خونم و میرم جلو و برام مهم نیست که آیا کامل فهمیدم یا نه. فقط سعی می کنم آسونش بگیرم. نتیجه کار هم واقعا عالیه. یعنی به جای اینکه همه مطالب بخش ها رو ریز و مو به مو بخونم و بفهمم و برم جلو یکدفعه یک فصل رو می خونم و بعدش که یک مرور اجمالی به کل فصل می ندازم کل مطالب مبهم هم جا می افتن. کلید کار هم همینه که هیچ وقت فکر نکنم مطلب مشکل و غیر قابل فهمه.
فعلا که از نتیجه کار راضیم، اما در مورد قانونی که از اون نتیجه گرفتم یعنی " هر چیزی رو که راحت بگیری راحت و راحت تر میشه و هر چیزی رو که سخت بگیری سخت و سخت تر می شه." نمیشه هنوز به طور کلی قضاوت کرد. باید بیشتر امتحان بشه و در موقعیت های مختلف درستی خودش رو تایید کنه.