سه‌شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نامه‌ی سرگشاده به سران کنترلگر اینترنت در ایران


ما نسبت به وضعیت اینترنت در ایران اعتراض جدی داریم، آنقدر که حاضریم برای پیگیری آن هفته‌ها و شاید ماه‌ها دست از کار کشیده و برای پیگیری این وضعیت وقت صرف کنیم، بلکه تغییری در اوضاع حاصل شود.
اتصال اینترنت سالهاست که دیگر برای ما تنها برای تفریح، سرگرمی و امور غیرجدی اهمیت ندارد، بلکه اکنون تبدیل به پرکاربردترین ارتباط در زندگی‌مان شده است.
ما تلویزیون نداریم، رادیو نداریم، کتاب نداریم، روزنامه نمی‌گیریم، تلفن نمی‌زنیم، بلکه از اینترنت فیلم‌ها و تصاویر مورد نظرمان را دریافت می‌کنیم، اخبار را می‌خوانیم و یا گوش می‌دهیم، وضعیت هوا را چک می‌کنیم و اگر نتوانیم موسیقی مورد نیازمان را دانلود کنیم مجبور می‌شویم موسیقی تکراری گوش کنیم و اینها حداقل کارهایی است که از طریق این اتصال انجام می‌دهیم.

ما برای ارتباط برقرار کردن با دوستان، آشنایان، همکاران و مشتریانمان به ندرت از تلفن استفاده می‌کنیم، بلکه بخش عمده‌ای از ارتباطات روزانه‌مان از طریق صدا بر روی اینترنت برقرار می‌گردد، بقیه‌اش هم از طریق ایمیل، شبکه اجتماعی و غیره است.
کار و کسب ما از طریق اینترنت است، اگر یک روز متصل نشویم انگار که مریض شده‌ایم و به سر کار نتوانسته‌ایم برویم.
ما سالهاست که کتاب خاصی نخریده‌ایم، بلکه دائما به جای آن مقالات گوناگون در سایت‌های مختلف را می‌خوانیم، به سایت‌های آموزشی و پرسش و پاسخ و غیره مراجعه می‌کنیم و برای هر موضوعی چندین بار در اینترنت جستجو می‌کنیم و گاهی هم لازم می‌شود تا کتاب یا منبعی را به طور کامل دانلود کنیم و آن را مطالعه کنیم.
ما شاید با خرید یک وسیله جدید، یک لباس جدید و یا یک تغییر در محیط اطرافمان کمی هیجان‌زده شویم، اما وقتی که یک نرم‌افزاری را که روزانه ساعتها با آن کار می‌کنیم را از طریق اینترنت به‌روزرسانی می کنیم و امکانات و ظاهر آن ارتقا می‌یابد، خیلی بیشتر برایمان هیجان دارد.

آقایان بدانید که وقتی اینترنت قطع می‌شود، برایمان مانند آن است که زندانی شویم و نصف کارهایی که هر روز انجام می‌دهیم را دیگر نمی‌توانیم انجام دهیم. حال آنکه این اتصال انگار برای شما در حکم یک اسباب‌بازی غیرجدی است و به خود اجازه می دهید که به راحتی هر بلایی را که خواستید سر آن در‌آورید.
هر روز پورتی را می‌بندید، باز می‌کنید، محدود می‌کنید، سرعت را بالا و پایین می‌کنید، نصف سایت‌ها را مسدود کرده‌اید، به جای ما تصمیم می‌گیرید و اجازه دسترسی آزاد به اطلاعات را نمی‌دهید، اصلا برای اینکه خدای ناکرده به اطلاعات خاصی دسترسی پیدا نکنیم، حاضرید کل اینترنت را قطع و وصل کنید و اصلا برایتان مهم نیست که با این کارهایتان چه خسارت‌هایی به ما می‌زنید.
به عنوان آخرین نمونه ما تا همین چند روز پیش برای تنظیم و مدیریت سرورهایمان از پروتوکول SSH استفاده می‌کردیم، از طریق پورت آن مستقیما به سرور متصل می‌شدیم و کارهایمان را انجام می‌دادیم، اما شما به ناگاه آن را بستید، بعد از یک روز آن را باز کردید و دوباره روز بعد کلا آن را بدون توجه به کاربرد آن بستید و برای ما دردسر درست کردید، به این بهانه که از آن برای دور زدن فــــیلــتریـــنگ هم می‌توان استفاده کرد.

با توجه به شناختی که از شما داریم، انتظار نداریم تا همه این مسائل را کاملا درک کنید. اما می‌خواهیم تا حداقل بدانید که ما احمق نیستیم و در زندان محبوس هم بزرگ نشده‌ایم که نتوانیم تصور جایی بزرگتر از یک اتاق را بکنیم. ما آنقدر به اطرافمان توجه داریم که همواره وجود هوای پیرامونمان را احساس می‌کنیم.
ما آدم‌هایی هستیم که اگر ذره‌ای امید به بهبود اوضاعی داشته باشیم از هیچ اقدامی برای آن دریغ نمی‌کنیم. برای همین است که سعی داریم حداقل این پیاممان را به گوشتان برسانیم که ما آدم‌های مستقلی هستیم که می‌توانند برای خود تصمیم بگیرند، قرار نیست که سر طنابی را که به شما متصل است را بگیریم و به هر کجا که شما می‌روید کشیده شویم. شما حداکثر می‌توانید روی محیط اطراف ما تأثیر بگذارید. گرانی، تورم، بی‌ثباتی اقتصادی، قیمت دلار در عرض مدت کوتاهی می‌رود که دوبرابر شود، همه‌ی اینها و خیلی چیزهای دیگر که در حال اتفاق افتادن است بر زندگی ما تاثیر دارد، اما این تاثیرات با همه مشکلاتی که برایمان ایجاد کرده، اهمیت چندانی برای ما ندارد.
برای ما مهم‌تر آن است که بتوانیم آزادانه فکر کنیم، تصمیم بگیریم، عمل کنیم و با دستیابی آزاد به اطلاعات مسیر پیشرفت و تکامل را طی کنیم. دستیابی به اطلاعات بعد از نان شب برای ما واجب‌ترین چیز است. اگر اینترنت را کامل ببندید حاضریم به خاطر آن از مرزهای کشور عبور کنیم، حتی اگر به پاسپورت‌های ما مهر خروج نزنید، حاضریم به صورت قاچاق از مرزها عبور کنیم، هارد دیسک‌هایمان را پر کنیم و سپس به داخل کشور برگردیم.

دوشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۱

این اوبونتوی بی‌مصرف

وقتی اوبونتوی ۱۱.۱۰ را نصب می کنید یک واسط کاربری با نام یونیتی بالا می آید. زبان و کلام از توصیف این واسط کاربری زیبا و جذاب عاجز است؛ برای همین تصمیم گرفتم تا تصویری از آن منتشر کنم:
Ubuntu 11.10 Unity Environment
هرچقدر فکر کردم دیدم مناسب ترین تصویر برای توصیف این محیط همین لنگه کفش پاشنه بلند است؛ زیبا، جذاب و  می تواند صاحب آن را یک سر و گردن از دیگران بالاتر نشان دهد اما استفاده از آن زجرآور است و هیچ کارایی دیگری ندارد.
اگر محیط یونیتی قرار است برای دسکتاپ بکار رود، به نظر من فقط به درد این می خورد تا فرد آن را جلوی دیگران باز کند و به کاربران ویندوز پز دهد که من دارم با چه محیط زیبا و باکلاسی کار می کنم. بعد از آن می تواند بلافاصله ویندوز را بوت کند و کارهای خود را به آسانی انجام دهد.

این مطلب را در اصل برای کاربران ویندوزی نوشته ام که حرفه‌ای‌تر هستند و یک چیزهایی درباره لینکس شنیده اند و بدشان نمی آید تا در یک فرصتی یک نسخه از آن را(احتمالا اوبونتو) گرفته و سعی کنند تا به جای استفاده از ویندوز کرک شده کارهای خود را بر روی آن انجام دهند.
یقین دارم که این تجربه جدید آنها خیلی موفق نخواهد بود و بعد از کمی سر و کله زدن با نسخه جدید اوبونتو به این نتیجه می رسند که همان لاشه‌ی ویندوزشان نسبت به این دوهزار بار بیشتر می ارزد.
اما می خواهم به این کاربران بگویم که زود قضاوت نکنید، بگذارید یک تاریخچه کوتاه بگویم. محیط کار  زیبایی که شما در اوبونتوی ۱۱.۱۰ می‌بینید در واقع یک کار جدید و نوپا است. این محیط که با نام Unity توسط شرکت کنونیکال توسعه داده شده است، در واقع مثل یک کودک دو ساله است که تا بالغ شدن فاصله زیادی دارد و الان تنها فقط یک کوچولوی خوشگل و مگوری است.
اوبونتوهای قدیمی تر از محیط کار گنوم۲ استفاده می کردند، محیط کاری ساده، کلاسیک، جاافتاده و بدون مشکل که سالهای سال به تکامل رسیده بود. نیازهای جدید، خواسته‌های جدیدی را مطرح کرد و از این رو تیم توسعه دهنده گنوم تصمیم گرفت تا بر روی یک نسخه جدید و متفاوت کار کند.
حاصل کار آنها گنوم ۳ بود که کمتر از یکسال است که عرضه شده است. شاید از گنوم۳ هم بتوان به عنوان کودکی هم سن و سال یونیتی یاد کرد که تا به بلوغ رسیدن فاصله‌ی زیادی دارد.
اینها را گفتم تا یکوقت بعد از نصب اویونتو توی ذوقتان نخورد، شما کاربر ویندوز که سالها تجربه‌ی استفاده از یک محیط کامل و با امکانات و قابلیت شخصی-سازی بالا می آیی و به دنبال یک چیز بهتر از آن هم هستی، قطعا وقتی به جایی می آیی که هیچ قابلیت تنظیم شدن گرافیکی از خودش ندارد و حتی از قابلیت راست-کلیک موس هم بهره‌ی خاصی نبرده است قطعا توی ذوقت می خورد.
من خودم خیلی وقت هست که محیط کار ویندوزم چیزی شبیه یونیتی فعلی هست. یعنی نوار وظیفه من به جای پایین در سمت چپ صفحه قرار دارد و استارت منو هم از بالا باز می شود. این چینش با مانیتورهای واید روی لپ‌تاپ به نظرم بهترین کارایی را دارد، اما تجربه کار کردن با محیط غنی ویندوز به کلی با این محیط یونیتی این فرمی و ناقص متفاوت است.

اما اینها به آن معنا نیست که لینوکس فعلا به درد کار کردن نمی خورد، بلکه تنها به معنای آن است که تنها این دو محیط کاری نوپا فعلا به درد استفاده نمی خورند و دو سه سالی باید برای آنها صبر کرد.

در عوض محیط کار KDE در خدمت گذاری حاضر است. یک محیط کار کاملا بالغ، حرفه‌ای، مدرن و با قابلیت تنظیم شدن بالا که در طول سالها هزاران باگ آن برطرف شده است. شما در این محیط می توانید کارهای خود را به راحتی و بدون درد انجام دهید و همزمان از محیط زیبای آن هم لذت ببرید. بر خلاف گنوم و یونیتی لپ‌تاپ شما موقع کار کردن بیخودی داغ نمی کند و باتری آن سریع خالی نمی‌شود و برخلاف ویندوز هم چراغ هاردتان بیخودی چشمک نمی زند.
نمایی از محیط کار KDE 4.3
 اما چطوری از این محیط استفاده کنیم. اگر هنوز لینوکس نصب نکرده اید، کافی است که به جای دریافت اوبونتو، کوبونتو را دریافت و نصب کنید. اگر هم از قبل اوبونتو را نصب کرده اید، هیچ مشکلی نیست؛ لینوکس حداکثر انعطاف پذیری را به شما نشان می دهد، شما می توانید بدون مشکل همه‌ی محیط‌های کاری را نصب کرده و با هم داشته باشید و فقط هنگام وارد شدن نوع مورد نظر خود را انتخاب کنید، مثل این:
 
 برای نصب KDE در داخل اوبونتو روی این لینک کلیک کنید تا پکیج kde-standard با حجم حدود ۲۵۰ مگابایت دریافت و نصب شود. بعد از آن گزینه‌ی آن در هنگام وارد شدن اضافه شده و می توانید آن را انتخاب کنید.

 توجه: میزان رضایت از یک محیط کار گرافیکی تا حد زیادی وابسته به سلیقه و همین‌طور نوع کاربری شخص از آن می باشد. بدیهی است که این مطلب هم براساس تجربه‌ی شخصی نویسنده نوشته شده است و ممکن است با نظر محترم شما متفاوت باشد.
 پی نوشت: مدتی است که دیگر اغلب کارهایم را در این محیط انجام میدم و فقط گهگاهی وارد ویندوز میشم. نشانه‌اش هم در نوشته ها این است که نیم‌فاصله‌ها را در این نوشته خیلی بهتر رعایت کرده‌ام. یادش بخیر قبلا فقط برای مواقع ضروری کلید Alt را میگرفتم و بعد ۱۵۷ را میزدم.

پنجشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۱

دو ماجرا از بامعرفتی مردم

ماجرای اول، دوست خیابانی
در شهر بزرگ و غریب به دنبال آدرس بودم که به سراغ مردی در کنار خیابان رفتم. وقتی که آدرس را از او پرسیدم علاقه نشان داد تا اطلاعات بیشتری در اختیارم بگذارد و با من همراه شود. اتفاقا همین اتفاق هم افتاد و او تصمیم گرفت که تا مقصد با من بیاید.
ظاهرش مرد بسیار محترم و باشخصیتی بود. همین طور پیاده به سمت مقصد حرکت کردیم و مسیر یکساعته را طی کردیم. بعد از آن به مدت چهار یا پنج ساعت مقصدهای دیگر را هم رفتیم. او همه تفریحات موجود در شهر را برایم نام می برد و می گفت به هر نوع از آنها که علاقه داشتی بگو تا برویم.
من عادت دارم که با غریبه هایی که در نگاه اول سالم تشخیص دهم همراه شوم مگر آنکه یک وقت خلافش ثابت شود؛ اما شاید به طرزی وسواسی هرگز به آسانی به آنها نمی توانم اعتماد پیدا کنم. مثلا یکبار با یک غریبه که در فرودگاه پیدا کرده بودم به مدت چهار شبانه روز همراه بودم، از همه مشخصات گذرنامه و شماره پرواز او توانسته بودم یادداشت بردارم، اما به دلیل اینکه او خانه و زندگی خود را در این مدت ول کرده بود و با من مانده بود همواره برایم مشکوک بود. یک هفته بعد که دوباره زنگ زدیم و با هم قرار گذاشتیم بالاخره دیگر مشکوک نبودم.
بگذریم، من یکبار مرد غریبه را به صرف آبمیوه‌ی تازه‌ی فوق العاده که نیم ساعت برای رسیدن به آنجا صرف کرده بودیم مهمان کردم. برای شام گفت که هرطور شده من باید تو را مهمان کنم چون تو یکبار این کار را کردی. در زمان شام همچنین مشکل من را که در آن روز نتوانسته بودم حل کنم، با نیم ساعت چانه زنی در پشت تلفن و دادن شماره کردیت کارت خود حل کرد.
من تا زمانی که نفهمیده بودم او یک دلال بورس موفق است و برای قدم زنی عصرانه به خیابان آمده است فکر می کردم که حتما باید یک کاسه ای زیر نیم کاسه‌اش باشد و یا در پایان یک پول قلمبه از من طلب می کند. بنا به آنچه در طول زندگی خود تجربه کرده بودم، اینکه یک نفر بی منت به دیگری که نمی شناسد با کمال میل کمک کند هرگز در محیرالعقول من نمی گنجید و تا شب، هنگام خواب این کار او برای من جای سوال بود.
بعدا وقتی که خودم هم توانستم چنین کارهایی انجام دهم واقعا باورم شد که چنین چیزهایی هم می توانند وجود خارجی داشته باشد و اتفاقا چقدر ساده هم می توانند اتفاق بیفتند.

ماجرای دوم، غریبه‌ی اینترنتی
خوب این ماجرا تازه اتفاق افتاده است. من برای انتخاب عنوان یک مطلب نیاز به مشاوره داشتم. اسمهایی در نظر داشتم، اما اسمها می بایست توسط انگلیسی زبانان مادرزاد بررسی شوند تا لغات انتخاب شده برای آنها از نظر معنا و احساس، مطلوبیت کافی را داشته باشند.
موضوع را در سایتی مرتبط بیان کردم، اما تا به آن لحظه پاسخ لازم را نگرفته بودم و گرفتن پاسخ مدنظر به نظر زمان بر بود.
برای سرعت بخشی تصمیم گرفتم لینک سوالم را در اختیار افرادی بگذارم تا بروند و پاسخ دهند. آدم عجول در این موقع تصمیم می گیرد تا به سراغ افرادی که در لحظه آنلاینند برود، برای همین به سراغ برخی اتاق های گفتگوی صوتی رفتم. به طور تصادفی به یک اتاق نامربوط وارد شدم و پس از دو کلمه سلام و علیک از صاحب آن خواستم تا در خصوص موضوع من کمک کند.
او در آن زمان مشغول شوخی و گپ و گفت با چند نفر از دوستانش بود که همین باعث شد تا بعد از یک پاسخ کوتاه موضوع گفتگو عوض شود و به مسائل دیگر بپردازند. من از کار خودم هم خوشم نیامده بود که مثل قاشق نشسته به وسط بحث آنها پریده بودم و بعلاوه امید هم نداشتم تا از آنجا پاسخ بگیرم برای همین اتاق را ترک کردم و برای کاری که برای آن خیلی عجله هم داشتم به بیرون از منزل رفتم.
وقتی که یک ساعت بعد برگشتم با تعجب دیدم که او آمده و در سایت مربوطه عضو شده و یک جواب عالی و کامل هم به موضوع من داده که توانستم تصمیم قطعی را به کمک آن بگیرم.
او فکر کرده بود که من از اینکه به من در اتاق جواب لازم را نداده بودند ناراحت شده ام و اتاق را ترک کرده ام، برای همین معرفت به خرج داده بود و این کار را انجام داده بود.

داستان از بامعرفتی زیاد است. افراد بامعرفت در همه جا زیاد هستند، فرقی نمی کند که در کدام شهر، روستا یا کشور باشید، آدمها روزانه میلیاردها بار به همدیگر لطف می کنند و با روش خود برای هم معرفت به خرج می دهند و بدون این کار دنیا قطعا جایی به این جالبی برای زندگی نبود.

سه‌شنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۱۱

پیشنهادی برای سازماندهی تعطیلات آخر هفته


ظاهرا در میان آقایان اختلاف نظراتی در مورد تعطیلات آخر هفته وجود دارد. برخی اعتقاد دارند که همین روال کنونی مناسب است و یک روز تعطیل رسمی جمعه برای هفته کافیست. عده ای هم می گویند که باید بر تعطیلات آخر هفته افزود و ما دو روز در پایان هر هفته تعطیل رسمی باشیم.
حتی در بین کسانی که معتقند باید دو روز تعطیلات پایان هفته داشته باشیم هم اختلاف نظر وجود دارد. دسته ای از آنها می گویند که پنج شنبه ها که از همین الان هم کم و بیش تعطیل است و از این رو اگر قرار باشد دو روز تعطیلات آخر هفته داشته باشیم آن دو روز پنچشنبه و جمعه است. دسته دیگر می گویند که ما همین الان هم به خاطر تعطیلات آخر هفته در تعامل با دنیا دچار مشکل هستیم. دنیا در روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل است و ما هم جمعه ها تعطیل هستیم. همین الان ما تنها چهار روز کاری مشترک با دنیا داریم و اگر قرار باشد پنج شنبه هم به آن اضافه شود، تنها سه روز باقی می ماند که فاجعه است! و از این رو بهتر است روز دوم تعطیلات شنبه باشد.

اما راه حل چیست؟ چگونه می توان همه این مشکلات را با هم حل کرد؟
یک راه حل این است که ما تعطیلات هفتگی را کمی جابجا کنیم و هفته را به جای شنبه در دوشنبه شروع کرده و روزهای شنبه و یکشنبه را به عنوان آخر هفته معرفی کنیم. اما چنین چیزی بعید است که مورد پذیرش جمعی قرار گیرد و تصویب شود، چون در مغز همه حک شده است که جمعه ها تعطیل است و شنبه شروع هفته است.(یکشنبه و دوشنبه هم گویا هر کسی کاری دارد!)
پیشنهاد دیگر که در آن درعین هماهنگ سازی با دنیا همان پنج شنبه-جمعه خودمان هم باقی می ماند این است که به جای این کارها بیاییم و کل ایام هفته خود را کمی جابجا کنیم! چه کسی گفته است که ما حتما باید به پنج شنبه بگوییم ترزدی و به جمعه بگوییم Friday؟
می توانیم روزهای هفته را از تاریخی خاص به قول معروف دو روز به جلو شیفت دهیم و بعد از آن پنج شنبه ما معادل Saturday فرنگی ها و جمعه ما هم معادل Sunday فرنگی ها می شود. به عبارت دیگر لازمه این کار این است که ما تنها یک هفته استثناعا به جای مثلا یک روز یکشنبه، سه روز یکشنبه داشته باشیم و بعد از آن همه چیز عادی می شود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.
اما باید حواسمان جمع باشد که بعد از آن شنبه معادل Monday، یکشنبه Tuesday، دوشنبه Wednesday، سه شنبه Thursday، چهارشنبه Friday، پنج شنبه Saturday و جمعه هم معادل Sunday می شود و فبها که روز خورشید هم هست.
روش دیگر پیاده سازی این هماهنگ سازی که به نظر می رسد تبعات کمتری هم داشته باشد این است که باز هم از تاریخی خاص اعلام کنیم که تعطیلات آخر هفته را از پنج شنبه و جمعه به شنبه و یکشنبه منتقل کرده ایم و در عین حال نامگذاری ایام هفته را هم عوض کرده ایم و از این به بعد به دوشنبه ها، شنبه می گوییم. با این ترفند همه گول می خورند و احساس نمی کنند که چطور جابجا  شده است و سپس مردم شروع و پایان هفته شان را بر این اساس تنظیم می کنند. این کار را دو مرحله ای هم می توان پیادی سازی کرد، مثلا اول تعطیلات را به شنبه و یکشنبه منتقل می کنیم و بعد همه می گویند این چه مسخره بازی است که شنبه-یکشنبه باید خانه بمانیم و دوشنبه سر کار برویم و بعد می گوییم چشم به خاطر گل روی شما اسمش را هم عوض می کنیم و از این به بعد به دوشنبه، شنبه می گوییم.

نمی دانم شاید آنهایی که سالهای دور ایام هفته را می چیدند و تعطیلی آن را تنظیم میکردند، آیا ارتباط کافی با یکدیگر نداشته اند و یا هرگز فکر نمی کردند که تعامل روزی انقدر زیاد می شود که لازم می شود بعدها به فکر هماهنگ سازی شروع و پایان هفته بیفتند. اینکه روزهای هفته در همه جای دنیا همان هفت روز است هم خود از عجایب است و تنها می توانیم بگوییم خدایا شکر، جای شکرش باقی است.
تغییر چیزی که استفاده از آن گسترده می شود بسیار مشکل و بعضا غیرممکن است. همان طور که امروز برای بریتانیا و استعمارات قدیمش بسیار مشکل است که فرمان های ماشینشان را از آن طرف بکنند و در این طرف بگذارند و یا روسیه عرض ریلهای قطارش را استاندارد کند، چنین پیشنهاداتی در این روزها و در این مملکت به شوخی می ماند، چون ما ترمزی محکم داریم که کم و بیش در همه جا عمل می کند و مثلا ممکن است برخی بگویند: "مگر مسخره بازی است که روز امام زمان را به این سادگی جابجا کنیم!" و یا "ما گیج می شویم که در کدام روز به نمازجمعه برویم!"
خوب در این مورد آقایان می توانند هر طور که صحیح می دانند نظر دهند، برخی بر همان "جمعه قدیم (چهارشنبه جدید)" پابرجا بمانند و یا رأی بر به رسمیت شناختن جمعه جدید بدهند.

در پایان اگر همه این پیشنهادات هم رد شد، ناچار می شویم که از دنیا بخواهیم ایام هفته خود را اصلاح کند تا خود را بتواند با ما هماهنگ سازد.

یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۱

آشنایی با رادیو کالج پارک

رادیو کالج پارک یک منبع غنی از برنامه های صوتی در موضوعات گوناگون و متنوع است که به رایگان از طریق وبسایت آن در دسترس می باشد. شما می توانید فایل mp3 هر یک از برنامه های رادیو کالج پارک را که دوست داشتید، از طریق کلیک کردن بر روی آیکون بلندگوی آن در صفحات سایت رادیو کالج پارک، دانلود کرده و در زمان و مکان مناسب به آن گوش فرا دهید.

برنامه های رادیو کالج پارک به صورت هفتگی تهیه می شوند و بر روی وبسایت این رادیو قرار می گیرند. در حال حاضر هر هفته تقریبا یک یا دو آیتم برنامه جدید تهیه و در قالب یک برنامه هفتگی(و همینطور هر آیتم قابل دریافت به صورت مجزا) بر روی وبسایت این رادیو قرار می گیرد، برخی از برنامه ها دارای مجری و حتی برخی به صورت گروهی اجرا می شوند.
برنامه های رادیو کالج پارک را به جرأت می توان ارزشمند نامید، شاید این برای اولین بار باشد که با این نظم و تداوم و در این سطح برنامه هایی بدون هیچگونه چشمداشت مادی تولید می گردد و تنها به هدف سود رساندن به همزبانان در اختیار آنها قرار می گیرد. ممکن است در هیچ کجای دیگر از اینترنت نتوان چنین منبع غنی ای از فایلهای صوتی به زبان فارسی با رویکرد عمدتا علمی، اجتماعی و همینطور تفکر برانگیز پیدا کرد.
سازندگان رادیو کالج پارک در معرفی خود نوشته اند که:
"كالج پارك شهری كوچك در ايالت مريلند در شرق آمريكاست. برنامه هفتگی راديو كالج پارك هر جمعه توسط گروهی از دانشجويان و فارغ التحصيلان ايرانی دانشگاه مريلند و همچنين شنوندگان آن تهيه ميشود."
شاید رادیو کالج پارک در ابتدا تنها توسط چند دانشجوی ایرانی دانشگاه مریلند ایجاد شده باشد، اما امروز با گذشت چند سال از شروع به کار این رادیو، بسیاری از این دانشجویان که عمدتا دانشجویان دکتری رشته های فنی-مهندسی این دانشگاه بوده اند، فارغ التحصیل شده اند، به نقاط مختلف امریکا و دنیا رفته اند و جذب بازار کار و یا دانشگاهها شده اند. امروز برنامه های رادیو کالج پارک هم توسط این دانشجویان قدیم که فارغ التحصیلان امروز هستند و هم دانشجویان امروز این دانشگاه و همینطور شنوندگان این رادیو تهیه می گردد.

جمعی از همکاران رادیو کالج پارک - عکس از صفحه رادیو کالج پارک در فیسبوک
سازندگان برنامه های رادیو کالج پارک، در انتخاب موضوع برای برنامه های خود آزاد هستند، از این رو موضوعات برنامه ها عمدتا به علایق شخصی سازندگان آن بر می گردد و هر یک از سازندگان برنامه هایی با توجه به علایق و سلیقه های خود تهیه می کند و این موضوع باعث تنوع بسیار زیاد و بی نظیر برنامه ها شده است.
مثلا ممکن است یکی از سازندگان برنامه روزی به مطلب جالبی درباره سبک خاصی از طراحی بر بخورد و یا خود به خاطر علاقه شخصی در مورد تاثیر موسیقی بر ذهن تحقیق کرده باشد، سپس او تصمیم می گیرد تا این اطلاعات را با شنوندگان رادیو هم سهیم شود و شروع به ساخت برنامه ای در این باره می کند.
همچنین بسیاری از سازندگان رادیو کالج پارک، به علایق و نظرات شنوندگان توجه دارند و بسیاری از برنامه ها وجود دارند که به درخواست و یا پیشنهاد شنوندگان ساخته شده است.
در کل می توان گفت که موضوعات برنامه های رادیو کالج پارک بیشتر در حول علمی، اجتماعی و ادبی می گردد که بخش عمده برنامه های ساخته شده به این سه موضوع اختصاص دارند.
درباره برنامه های علمی رادیو کالج پارک می توان گفت که این برنامه ها عمدتا علمی صرف نیست، بلکه با نگاه به فهرست این برنامه ها می توان دریافت که این برنامه ها، اغلب برنامه های علمی مرتبط با زندگی عادی هستند که همه ما کماکان با آن سروکار داریم و افزایش دانش عمومی مان در حیطه های مرتبط با زندگی عادی می تواند بر کیفیت زندگی ما تاثیر بگذارد و یا به پرسش های گوناگونی که با آن مواجه می شویم پاسخ دهد.
همچنین تعداد بالای برنامه های ساخته شده در بخش اجتماعی هم می تواند به نوعی هم دغدغه و هم علاقه سازندگان به چنین موضوعاتی را نشان دهد. موضوعاتی چون مهاجرت و چالشهای آن، طلاق، ارتباط موثر، کارآفرینی، زندگی و مرگ همه از موضوعاتی است که به آنها پرداخته شده است و به بسیاری از اینگونه موضوعات که شاید روزی برای هر کسی جای سوال باشد، پرداخته شده است.
رادیو کالج پارک در بخش ادبی هم فعالیت خوبی داشته است، شاید علاقه شخصی برخی سازندگان فعال رادیو و همینطور وجود دکتر کریمی حکاک، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مریلند و همکاری نزدیک ایشان با رادیو از بدو تاسیس، در این رویکرد نقش زیادی داشته است.
همچنین از بخش مصاحبه های رادیو کالج پارک هم نباید غافل شد، تهیه کنندگان برنامه ها با افراد موفق و یا معروف ایرانی بسیاری که در امریکا حضور دارند و در دسترس بوده اند، مصاحبه های جالبی انجام داده اند و یا خود در رابطه با موضوع خاصی میزگرد یا بحث دوستانه ای ترتیب داده و ضبط کرده اند.

با این معرفی مختصر از فعالیت رادیو کالج پارک، در ادامه روشهای عضویت و استفاده از برنامه های رادیو کالج پارک برای افراد علاقه مند به پیگیری این برنامه ها که تازه با این رادیو آشنا شده اند، توضیح داده می شود.

برای دسترسی به برنامه های رادیو می توان به صفحه اصلی رادیو (لینک) رفته و با پیمایش، به صفحه هر برنامه دست پیدا کرد. هر برنامه هم در کیفیت بالا و هم در کیفیت پایین(برای سرعت اینترنت کم) آماده سازی شده است که آیکون های بلندگوی در کنار آن، لینک مستقیم دانلود برنامه است.

همچنین جهت سهولت در یافتن برنامه های مورد علاقه می توان به آرشیو موضوعی برنامه ها مراجعه کرد که در ادامه لینک آنها آورده می شود. برای دریافت هر برنامه کافیست بر روی آیکون بلندگوی کنار هر برنامه راست کلیک کرده و گزینه Save را انتخاب کرد.
فهرست موضوعی برنامه های رادیو کالج پارک:
علمی - اجتماعی - ادبی - هنری - مصاحبه - گزارش - تاریخی - فرهنگی - طنز - کتاب گویا

جهت عضویت و اطلاع از برنامه های جدید رادیو کالج پارک هم می توان به چند طریق عمل کرد:
در ستون سمت چپ سایت رادیو کالج پارک، کادری وجود دارد که با وارد کردن ایمیل خود در آنجا می توانید از آن پس ایمیل آگاه سازی برنامه جدید را دریافت کنید.

اگر عضو فیس بوک هستید، پیشنهاد می شود که به صفحه رادیو کالج پارک در فیس بوک رفته و آن را لایک کنید تا از آن پس در جریان فعالیت های رادیو کالج پارک از طریق فیس بوک قرار گیرید و همینطور در بحث های آن شرکت کنید.

اگر می خواهید از طریق فید برنامه ها را دنبال کنید، در بالای ستون سمت چپ سایت، آدرس دو فید برای دریافت برنامه ها با کیفیت بالا و کیفیت پایین قرار داده شده است که با توجه به سرعت اینترنتتان می توانید یکی از آنها را انتخاب کنید.

در زمان نگارش این مطلب، رادیو کالج پارک برنامه 259 خود را هم بر روی وب سایت قرار داده است.

دوشنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۱

11+1سپتامبر، زمان مناسب برای افتتاح نیروگاه بوشهر!

سپتامبر و به خصوص حوالی 11سپتامبر برای بسیاری از مردم دنیا به عنوان یادآوری از خطرات تروریستی تبدیل شده است. سالهاست که مردم به خصوص مردم امریکا عادت کرده اند با فرارسیدن یازده سپتامبر، خبرهای زیادی درباره تروریسم و ضرورت مقابله با آن و خطراتی که کشورشان را تهدید می کند بشنوند.
حالا ایران آمده است و یک روز بعد از این سالروز در 12 سپتامبر، بعد از 20 سال جدل هسته ای یک رویداد مهم هسته ای ایجاد کرده و نیروگاه بوشهر را برای اولین بار در یک مراسم گسترده به طور رسمی روشن کرده و تا جایی هم که توانسته سعی کرده آن را پوشش رسانه ای دهد.
حالا از این به بعد احتمالا در آخر همه اخبار مرتبط با اوضاع هسته ای ایران این جمله هم اضافه می شود که "ایران اولین مجموعه هسته‌ای اش را در 12 سپتامبر 2011 به طور رسمی روشن کرد."
یکی نیست بگوید آخه شما که این همه سال روشنش نکرده اید، حالا چرا گذاشتید @ وقتی که همه دارن از حواشی 11سپتامبر صحبت می کنن روشنش می کنید.

دوشنبه ۵ سپتامبر ۲۰۱۱

سفر اکتشافی از Blu-ray تا روباتهای سرگردان روی آب

ماجرا از دیسک های Blu-ray آغاز شد. قبلا در تبلیغات زبان برنامه نویسی جاوا زیاد دیده بودم که بر روی بکار برده شدن این فناوری در ابزارهای Blu-ray مانور داده شده است. این موضوع برای من قابل لمس نبود تا زمانی که این مقاله را مرور کردم و اطلاعات جالبی در مورد فناوری Blu-ray Disk یافتم.
شاید ذخیره اطلاعات برای شما هم یک دغدغه باشد، شاید حتی تصور اینکه هارد اکسترنال یک ترابایت شما یکدفعه بسوزد و یا دزدیده شود، دیوانه کننده باشد. استفاده از هاردهای اکسترنال با ظرفیت بالا امروزه متداول شده اند، اما اینکه اطلاعات آرشیوی شما که شاید حتی چند ماه یکبار هم نیاز به دسترسی به آنها ندارید همواره بر روی صفحه های آسیب پذیر هارددیسک در حال چرخش با دوران بالا باشند، نشان از آن دارد که یک جای کار می لنگد، ذخیره سازی در اصل مکانیک بردار نیست و اگر می بینید اینطور شده به خاطر فقر است.
اینجا است که اگر بدانید کم ظرفیت ترین دیسک های بلو ری 25 گیگابایت ظرفیت دارند و در انواع معمول آنها تا ظرفیت 100گیگابایت اطلاعات با سرعت بالا قابل ذخیره سازی و خواندن است و اینکه اکنون در آزمایشگاهها در حال کار کردن بر روی بلو ری با ظرفیت یک ترابایت تنها در دو لایه هستند و اینکه فناوری بلو ری به طور ذاتی از قابلیت رمزنگاری اطلاعات پشتیبانی می کند و خیلی  چیزهای دیگر، شما وسوسه می شوید که به سمت این فناوری بروید.

اما بلو ری چه ربطی به روباتهای سرگردان بر روی آب دارد؟ در واقع یک ارتباط قوی بین این دو توسط شخصی به نام جیمز گاسلینگ برقرار شده است. جیمز سازنده اصلی زبان برنامه نویسی جاوا محسوب می شود و او را با عنوان "پدر زبان جاوا" می شناسند. بنا بر شواهد فراوان امروزه جاوا دومین زبان پرکاربرد در دنیا محسوب می شود.
جیمز تا سال 2010 در شرکت سان بر روی جاوا کار می کرد، در آن زمان شرکت سان تازه توسط اوراکل خریداری شده بود و ظاهرا جیمز با اوراکل و سیاست های آن از ابتدا کنتکت داشته و همین باعث شد تا در همان سال از اوراکل خارج شود.
جیمز بعد از اوراکل مدتی در گوگل مشغول به کار شد، او از کار جدید خود و مهمتر محیط کاری جدید خود راضی بود تا اینکه با یک شرکت نوپای جدید که با یک ایده ی بسیار جالب و جذاب شکل گرفته بود آشنا شد، در ادامه به نقل پست وبلاگی جیمز در این رابطه می پردازیم:
من دوباره خودم را غافلگیر کردم و شغلم را عوض کردم. اوقات خوبی در گوگل داشتم اما یکسری آن بیرون داشتند کار خیره  کننده ای انجام می دادند و با کلی سختی توانستم تصمیم بگیرم که از گوگل خارج شوم.
من اکنون در استارتاپ کوچک Liquid Robotics هستم، آنها یک ناوگان از وسیله های سرگردان خودکار بر روی آب دارند که هر روز هم بر تعدادشان افزوده می شود. این وسیله ها بر روی اقیانوس ها پرسه می زنند و با داشتن سنسورهای مختلف، انواع مختلفی از اطلاعات از وضعیت شیمیایی آبها گرفته تا دما و آب و هوا و وضعیت زندگی نهنگ ها را رصد می کند.
این وسیله ها دائما به ماهواره و یا لینک های GSM/WiMax متصل هستند تا اطلاعات دریافتی را مخابره کنند و به وسیله چند GPS هم دائما موقعیت خود را شناسایی می کنند.
این وسیله ها به طرز ماهرانه ای با نیروی موج حرکت می کنند و انرژی مورد نیاز خود را هم از طریق موج ها و خورشید تأمین می کنند و می توانند برای مدت بسیار طولانی در آب بمانند و یا حتی اقیانوس ها را طی الطریق کنند. طولانی ترین مدتی که یکی از اینها بیرون بوده است رکورد 2.5 سال است و سرعت حرکت آنها هم تنها 1 تا 2 گره دریایی است که برای جمع آوری داده بسیار مناسب است.
من رئیس جدید معماری نرم افزار آنها هستم و از این پس هم درگیر نرم افزار تعبیه شده در این وسیله ها هستم(که همه چیز آن از جمله ناوبری، جمع آوری اطلاعات و ... را کنترل می کند) و همچنین در دیتاسنتر هم خواهم بود، جایی که هر چی اطلاعات از طریق این وسیله ها جمع آوری می شود مستقیما به آنجا منتقل می شوند. سیستم فعلی خوب کار می کند اما یکسری مشکلات دارد که قصد دارم روی آنها کار کنم، به نظر میاد که خیلی کار جالبی باشه.
Liquid Robotics' unmanned maritime vehicle
البته آدمهایی که  Liquid Robotics را می چرخانند هم کم آدمهایی نیستند، کافی است نگاهی به لیست آنها بیندازید تا ببینید اکثر آنها آدمهای کارکشته ای هستند و توانایی های بالایی دارند.

ما علاقه به کشف کردن داریم، از سفر کریستف کلمب تا کاوشگرهای مریخ و ایستگاه فضایی همه با هدف کشف ناشناخته ها انجام گرفته اند. شاید آرزوی هر طراح نرم افزاری باشد تا در چنین پروژه ای اکتشافی و متفاوت کار کند، شاید هر کس دیگری بود تصمیمی مشابه تصمیم جیمز می گرفت.
اما آیا کسی دیگر می تواند در عرصه کاوشگرهای شناور بر روی دریا با تیم قدرتمند Liquid Robotics رقابت کند؟ آیا جای جالب دیگری هم برای کشف کردن باقی مانده است تا کله گنده هایی چون ناسا یا همین روباتیک مایع بر روی آن دست نگذاشته باشند؟ راستی زیر آب چطور است؟ فکر کنم کلی ناشناخته آن زیر مانده باشد که کاوشگرهایی می توانند آنها را برای ما آشکار کنند.
بله، فناوری Blu-ray، روباتهای سرگردان بر روی آب و خیلی ابزارهای دیگر یک نقطه اشتراک قوی دارند، ماشین مجازی جاوا (JVM, Java Virtual Machine) همواره بر روی آنها در حال اجراست و به آنها قدرت می دهد و پدر جاوا هم خودش را فعلا با این ماسماسکهای جالب روی آب مشغول کرده است.

چرخی در اطراف با سرویس نمای خیابان و تصاویر

تصویر زیر مربوط به اطراف یکی از ساختمان های شرکت گوگل هست.
Charleston road, around google buildings
امروز گفتم ببینم این سرویس "نمای خیابان گوگل" چگونه است و چه چیزهایی را نشان میدهد. از طریق آن چرخی در خیابانها زدم و چیز جالب و مهیجی بود. البته برای بردن لذت کامل از آن یک اینترنت لااقل دومگابیت بر ثانیه نیاز است.
همانطوری که در تصویر مشهود است(با کلیک روی آن بزرگتر می شود) آن خانم از طریق تابلو به مادرش سلام کرده و آن آقا هم به شیوه نوین از خانم لزلی خواستگاری کرده! حال فقط کافی است که آدرس این نقطه از خیابان را برای لزلی ایمیل کند و او را غافلگیر کند. شرط می بندم که موفق شده ودل خانم لزلی رو بدست آورده. از این صحنه های جالب در خیابان ها به کرات می توان پیدا کرد و من اینها را کاملا تصادفی پیدا کردم.
حدس خودم در مورد این آدم هایی که در کنار خیابان اینطور وایستاده اند این هست که احتمالا گوگل وقتی برای اولین بار خواسته از خیابون ها تصویر برداری کنه اول از جلوی شرکت خودش شروع کرده و از کارکناش هم خواسته بیان و کنار خیابون بایستن و این صحنه ها رو خلق کنن.
توی این تصویرها چند نکته دیگه هم هست، یکی اینکه در تصاویر این منطقه برخلاف بقیه جاها چهره افراد و پلاک ماشینها مات نشده و دیگر اینکه آنطور که دیدم خطی که برای مشخص کردن مسیر حرکت ماشین های تصویر بردار ترسیم شده چند متری از محل حقیقی اختلاف داره و خیلی جاها توی در و دیوار و چمن میره و ظاهرا جی پی اس آن ماشینها خیلی دقیق عمل نمی کردن.
یکی از جاهایی که خیلی ها دوست دارند با اینگونه سرویسها مشاهده کنند فرودگاهها است. مثلا اگر خودم را با اینگونه سرویس ها و به خصوص سرویس تصاویر ماهواره ای کسی تنها بزاره، اولین جاهایی که به دنبالشون میگردم فرودگاهها هست. آنها معمولا طراحی جالب و منطقی دارند و از اون بالا وقتی به نوع خاص طراحی و موقعیت یابی آدم نگاه می کنه میتونه خیلی از این دلایل منطقی برای نوع خاص طراحی رو حدس بزنه.
این سری به دنبال فرودگاه های شهر نیویورک گشتم. جالب بود که تصادفا دیدم که غیر از فرودگاه بزرگ جان اف کندی فرودگاه بزرگ دیگری هم به نام نیوآرک در آن حوالی وجود دارد که البته ظاهرا در اصل متعلق به شهر همسایه نیویورک است و فرودگاهی بزرگ با 9 ترمینال با طراحی جالب است. ظاهرا چند فرودگاه دیگر هم در شهر نیویورک وجود دارند.
Newark liberty international airport with  9 terminals
اخیرا همچنین شنیده ام که یکسری بازی ماشین هم آمده است که از طریق همین سرویس "نمای خیابان" کار می کنند و مسیرهای حرکت در آنها خیابان های واقعی هست، اگر احساس طبیعی بودن به آدم دست دهد که دیگر معرکه است.
توی ویکی پدیا هم نوشته که کشور هند هم جزو کشورهایی که در مرحله بعدی در اونها تصویر برداری خیابانی انجام میشه هست و این می تونه جالب باشه. وقتی ماشین های تصویر بردار تو خیابان های کشورهایی مثل هند و بنگلادش حرکت کنند، تا می تونن از این ور و آن ور تصویر آدم ضبط می کنن، چون علی الاصول در این کشورها به خاطر تراکم جمعیت بالا هر جا رو که نگاه کنی پر از آدم هست، برخلاف خیلی از خیابان های کشورهای دیگر که خیلی از اوقات به سختی می شه آدمی رو پیدا کرد و این قضیه می تونه سوژه های خیابانی رو که بین کاربران این سرویس طرفداران زیادی داره رو خیلی بیشتر کنه، مثلا احتمال داره تصویر خیلی از افراد در حال جیش کردن(روشون به دیوار!) گرفته بشه.

در تاریکی

در تاریکی شب وقتی که در نبود چراغهای روشنایی چشم به سختی چشم دیگری را می بیند و همه جا آنقدر خلوت می شود که گاهی می بینی در یک خیابان بزرگ تنها خودت هستی و خودت، گاهی صحنه هایی به وجود می یاد که فقط مختص آن زمان است و معمولا برای اکثر ما فرصتی پیش نمیاد تا آنها را تجربه کنیم.
همه می دانیم که رفتن به جاهایی که تاکنون به آنجاها پا نگذاشته ایم همواره با کسب تجارب جدید همراه هست. اما شاید کمتر توجه کرده باشیم که رفتن به جاهای تکراری، اما در ساعاتی مختلف هم می تونه سرشار از تجربیات جدید باشه.
یکی از این زمانها نصفه شب هست، زمانی که اکثر ما کمتر پیش میاد که بیرون رفتن را در آن تجربه کنیم و به خیابان ها و اطراف رفته و قدمی بزنیم. به جرأت می توان گفت که حال و هوا و سکوتی که در این ساعات بر فضا حکمفرما می شه به کلی با ساعات روز متفاوت هست.
خوب تجربه ای که چند شب پیش داشتم انگیزه ای شد تا چند تا از این اتفاقات رو نقل کنم.  از آنجایی که رد می شدم تقریبا مسکونی نیست و از یک طرف به درختکاری و از طرف دیگر به درب کوچک غیر قانونی یکسری خانه می رسد که به حیاط پشتی این خانه ها  متصل است و در واقع یک مسیر خاکی و خلوت است که فقط هر از چند گاهی ممکن است کسی از آنجا رد شود. در همین نیمه های چند شب پیش پیاده به سمت خانه مان از آنجا رد می شدم که یکدفعه چشمم به صحنه یک عدد ماشین پیکان افتاد که یک نفر کاپوت آن را بالا زده و دارد آن داخل با چیزی ور میره. من از چند متری او رد می شدم و انگار زیرچشمی حواسش به من بود و مضطرب هم به نظر می رسید. یک لحظه رویش را به طرف من برگرداند و دیدم یک آدم هیکلی دستمال به دست با سبیل کلفت است و بلافاصله بعد از اینکه از کنارش رد شدم برگشت و کاپوت را به آرامی پایین داد و بعدش صدای در ماشین را شنیدم که انگار سوار شد.
من(با عرض تأسف) انگار جرأت هم نداشتم که خیلی به او نگاه کنم تا مبادا از بابت من احساس خطر کند! و همینطوری با تردید رد شدم و رفتم. لامصب تا صد متر جلوتر هم مسیر بیابانی بود و مگس هم پر نمی زد. در همین حین بود که داشت از خودم بدم می آمد که چقدر ترسو بودم که با آن آقا یک سلام علیک هم نکردم که ببینم چکاره است و چه غلطی می کند. نمی توانستم بی تفاوت رد شوم چون به طور اصولی تفاوتی بین مال خودم و مال مردم نمی بینم. از دورتر برگشتم و نگاهی انداختم و اثری از آن آقا ندیدم، ماشین هم سر جایش بود و گفتم که ایشالا که اگه دزد بوده خطر رفع شده باشه و ایکاش پلیس انقدر خودمانی بود که برای محکم کاری زنگ می زدم که بیایند و نگاهی بیندازند.
صحبت از این منطقه خاکی خلوت شد. باز هم همین چند وقت پیش داشتم از آن منطقه که البته آن موقع خیلی تاریک تر بود می گذشتم که یکدفعه یک بنده خدایی از بغل آمد و گفت: "آقا دو تا سیگار داری بدی؟" من هم گفتم "نه جانم" و به مسیر ادامه دادم و بیست متر جلوتر دوباره یکی دیگه از جلو آمد و دقیقا همین سوال رو پرسید. این دفعه می خواستم بلند بگم "ای بابا چرا همه امشب..." که کم کم دوزاریم افتاد که بله، این رمزشان است که همدیگرو بتونن راحت این وسط پیدا کنن و احیانا یه چیزهایی رد و بدل کنن!

خاطره دیگر به حدود هفت هشت ماه پیش بر می گردد که یکی دو هفته بود یک خانه اجاره کرده بودم و شب با خیال راحت خوابیده بودم. آدم وقتی تنها در خانه است یک سیستم هشدار دهنده ای در بدن فعال می شود که اگر آدم یک درصد هم احساس کند باید مواظب اطرافش باشد با سر و صدای کم هم فعال می شود و آدم اگر خواب باشد بیدار می کند. من خودم اگر دور و برم شلوغ باشد با صدای بمب هم بیدار نمی شم ولی وقتی آن سیستم فعال می شود با هر سر و صدای مشکوکی ولو چندان هم که نباشد بیدار می شوم.
ساعت دو یا سه شب بود که سیستم هشدار دهنده من را بیدار کرد، گفتم نگاهی به حیاط بیندازم. چشمتان روز بد نبیند وقتی بیرون را نگاه کردم دیدم که بله، روی دیوار همسایه کناری یک آدم قوی هیکل همینطوری ایستاده و بدتر هم اینکه دو تا کیسه زباله پر مشکی رنگ هم که درشان گره زده شده  هم بغل ایشان روی دیوار بود. وقتی که در را باز کردم ظاهرا بلافاصله متوجه حضور من شده بود و برای اینکه شک نکنم همینطوری ثابت روی دیوار ایستاده بود.
من آن موقع خیلی هم حساس شده بودم، چون چند روز قبلش وقتی صبح خواستم از خانه بیرون برم دیده بودم که در کوچه باز مانده است و همچنان برام مسأله مونده بود که چطور شده در باز است، آن موقع هنوز نمی دانستم که اگر در را یواش ببندم خوب بسته نمی شود.  تقریبا یقین پیدا کردم که این دزد است، یک آب دهن بزرگ قورت دادم و بعد از چند لحظه گفتم "آقا شما اون بالا چیکار می کنید؟" خیلی آروم و خونسرد و ریلکس گفت که "اینجا خونه ی خودمه، زن و بچم رفتن جایی من پشت در موندم"، یکمی نگاهش کردم و بعدش دوباره گفت "دستتم درد نکنه" و پرید به داخل حیاطش.
من تقریبا خیالم راحت شد که صابخونه است. اما بعد دوباره یه کمی شک کردم و گفتم یا راست میگه و یا دزد خیلی حرفه ای هست. رفتم سرکی کشیدم و دیدم راست گفته و چراغ مراغها را روشن کرده و داخل رفته و ماجرا پایان یافت. آن یک درصد شک باقیمانده را هم گذاشتم ببینم اگر فردا سر و صدایی درآمد بفهمم سرم کلاه رفته.

تکان دهنده

این مطلب در واقع در واکنش به اتفاق عجیبی که بعد از نوشتن مطلب قبلی افتاد نوشته شده است. عین یکی از جمله های مطلب قبلی این است که: "چندین سال پیش برای اولین بار (و آخرین بار تاکنون) فردی را که واقعا آماده خودکشی بود را مشاهده کردم."
یادم هست که حتی آن موقع در داخل این پرانتز می خواستم بنویسم "امیدوارم برای آخرین بار برای همیشه". اما در کمال تعجب متوجه اتفاق عجیبی شدم که برایم واقعا تکان دهنده بود.
دقیقا چهار روز بعد از انتشار این مطلب بود که شنیدم یکی از دوستانم خودکشی کرده است و امروز هفتم او است. در واقع حدود سه روز قبل از نوشتن این مطلب او خودکشی کرده بود و من بدون اطلاع از این موضوع برای اولین بار در اینجا و شاید در همه جا بحثی در رابطه با خودکشی کرده بودم.
به دلیل اینکه خانه های ما به هم نزدیک بود، هر از چند گاهی همدیگر را می دیدیم. حتی چند باری او به خانه من آمده بود و به من هم تعارف کرده بود به خانه شان بروم. آخرین باری که او را دیدم تنها چند روز قبل از خودکشی اش بود. در خیابان می رفتم که او را دیدم. وضعیتش به نظرم عادی بود و چون خیلی عجله داشتم بعد از چند کلمه صحبت به سرعت از او خداحافظی کردم و دور شدم.
نحوه خودکشی او هم به شجاعانه ترین شکل ممکن بود. در خلوت اولین ساعت صبح او طنابی تهیه کرده بود و با گره زدن آن به بالای درب خانه، خود را به دار آویخته بود.
اما بگذارید چند تا از جمله های مطلب قبلی را در کنار این ماجرا بگذاریم تا ببینیم چه می شود:
"ریسک مرگ و زندگی قطعا بزرگترین ریسکی است که یک نفر می تواند انجام دهد و چون این ریسک بزرگترین ریسک است، اگر بتوانیم جرأت انجام این ریسک را در خود به وجود آوریم، پس در ضمن جرأت انجام هر ریسک دیگری را هم در خود به وجود آورده ایم."
خوب این مطلب شاید به نظر برسد که جای تأمل دارد. وقتی به زندگی آن مرحوم نگاه می کنم می بینم که اتفاقا با وجود اینکه آدم بسیار خوب و بی آزاری هم بود اما سرشار از ترس و نگرانی بود. نگرانی از شغل، آینده، درآمد، ازدواج و خیلی چیزهای دیگر. به چندین در بسته خورده بود و شرایطی داشت که انگار دائما دارد خود را می خورد. ترس ها و خجالت های بسیاری داشت و از دست زدن به خیلی از اقدام ها می هراسید. همین آدم بعد از مدتی دست به اقدامی زده است که قطعا کمتر انسانی در این کره خاکی جرأت انجام آن را دارد.
آیا با این وجود جمله بالا نقض نمی شود؟ آیا اینکه فردی برای فرار از ترسها دست به اقدامی بزند که به تعبیر جمله بالا اگر کسی جرأت آن را (مرگ) داشته باشد پس جرأت انجام هر کار دیگری را هم دارد، آیا این جمله نقض نمی شود؟
چند جمله دیگر از مطلب قبلی را مرور می کنیم:
"اگر ما از ترسناک ترین چیز زندگی، بدترین ختم متصور برای همه ی امور، ترس نداشته باشیم، پس چه چیز دیگری وجود دارد که بتواند ما را بترساند؟ جواب هیچ چیز است. وقتی به این درجه رسیده باشید یعنی اینکه آماده اید اگر لازم باشد همین الان چاقو را محکم در قلبتان فرو کنید و یا سرتان را روی ریل قطار ببندید تا قطار از روی آن رد شود و یا هر کار دیگر. رسیدن به این درجه اگرچه دشوار و زمانبر است، اما کاملا شدنی است."
فکر می کنم این نقل قول تا حد خوبی تفاوت بین این دو را نشان دهد. در واقع شرایطی که در این نقل قول از آن صحبت می شود احساسی است که فرد در همان لحظه خودکشی و شاید چند دقیقه قبل از آن که تصمیمش کاملا قطعی است دارد، باشد. تا قبل از این لحظات فرد خودکشی کننده احتمالا بیشتر به فکر اقدامی است که می تواند تنها با تحمل چند دقیقه سختی برای همیشه از دست ترس ها و سختی ها راحت و آسوده شود. او هنوز در شک برای انجام این اقدام و درگیر گرفتاری های این دنیا است و خود را در دام آنها می بیند، اما در لحظات قطعی خودکشی خود را کاملا آزاد شده از این گرفتاری ها می بینید و منظور از آن جمله هم دقیقا چنین شرایطی است.
در واقع تلاش ما بهتر است این باشد تا به چنین درکی از زندگی برسیم، در آن صورت است که ترس دیگر معنای معمول خود را از دست خواهد داد. این اتفاق باعث شد تا به برداشت عمیق تری از آنچه در مطلب قبل گفته شده بود برسیم.

یکشنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۱

از مرگ نترسید، نترس شوید

اگر مرگ نبود معلوم نبود که ما اینهمه سال بر روی زمین می خواهیم چه کنیم و به کجا برسیم. از طرفی چون ما چندان نمی دانیم که آنطرف چه خبر است تمایل داریم تا فعلا این طرف بمانیم و لااقل هر چه را که داریم حفظ کنیم.
اگر مرگ اختیاری بود، احتمالا افراد معدودی پیدا می شدند که جرأت انجام این ریسک بزرگ و البته بدون راه برگشت را نشان می دادند و از حیات خود در این دنیا دست می کشیدند.
ریسک مرگ و زندگی قطعا بزرگترین ریسکی است که یک نفر می تواند انجام دهد و چون این ریسک بزرگترین ریسک است، اگر بتوانیم جرأت انجام این ریسک را در خود به وجود آوریم، پس در ضمن جرأت انجام هر ریسک دیگری را هم در خود به وجود آورده ایم.
چندین سال پیش برای اولین بار (و آخرین بار تاکنون) فردی را که واقعا آماده خودکشی بود را مشاهده کردم. از دبیرستان تعطیل شده بودم و سوار تاکسی شدم. در صندلی جلو جوانی دانشجو و کاملا ناامید از زندگی سوار شده بود که در تمام طول مسیر جملاتی را بدون هیچگونه ترس و پروا و اهمیت به حضور دیگران به زبان می آورد. او چیزهایی درباره ی  بی ارزش و بی فایده بودن زندگی و اینکه می خواهد خود را از آن خلاص کند بر زبان می آورد و در آخر هم بدون اینکه برایش اهمیت داشته باشد که پول خود را از دست می دهد یک اسکناس درشت به راننده داد و گفت باقیمانده آن را نمی خواهد و پیاده شد.
وقتی که او را کمی تعقیب می کردم طوری از خیابان رد می شد که انگار هیچ توجهی به اتومبیل های عبوری نداشت و برخی از آنها با ترمزهای شدید متوقف می شدند و او اصلا اهمیتی به این موضوع نمی داد، انگار که همه چیز در این دنیا برای او عادی، معمولی و شاید هم بازی و شوخی بود و آرامش خاصی در تمام رفتار و حرکات او موج می زد.
احتمالا این وضعیت برای شما هم به وجود آمده است که وقتی در شرایط بسیار خطرناک و نزدیک به مرگ قرار گرفته اید، در آن لحظات تمام گرفتاری ها، نگرانی ها، ترسها و دلمشغولی هایتان در این دنیا برایتان کاملا  بی مفهوم و بدون اهمیت جلوه کرده است و در آن لحظات تنها چیزی که برایتان اهمیت داشته است حفظ زندگی و غلبه بر آن خطر بوده است.
به عبارت دیگر در آن لحظات و احتمالا تا مدتی بعد از آن شما با اینکه تجربه ترس بسیار شدید داشته اید، اما بی باک ترین لحظات زندگی خود را تجربه کرده اید، چون بر همه ی ترس های دیگرتان غلبه کرده بودید.
اگر ما از ترسناک ترین چیز زندگی، بدترین ختم متصور برای همه ی امور، ترس نداشته باشیم، پس چه چیز دیگری وجود دارد که بتواند ما را بترساند؟
جواب "هیچ چیز" است. وقتی به این درجه رسیده باشید یعنی اینکه آماده اید اگر لازم باشد همین الان چاقو را محکم در قلبتان فرو کنید و یا سرتان را روی ریل قطار ببندید تا قطار از روی آن رد شود و یا هر کار دیگر.
رسیدن به این درجه اگرچه دشوار و زمانبر است، اما کاملا شدنی است. برای آن ممکن است چندین راه وجود داشته باشد اما یک راه عالی آن راه معنویت است. افرادی که مسیر معنوی را طی می کنند به این باور دست پیدا می کنند که از اعمال خود راضی هستند و خداوند هم از آنها کاملا راضی است و خرده حسابی برای خود در این دنیا باقی نمی گذارند. اگرچه آنها از انجام کارهایی که آن را گناه می پندارند ترس دارند، اما از انجام هیچ کار دیگری باک ندارند.

It is not death or pain that is to be dreaded, but the fear of pain or death ~ Epictetus
آن مرگ یا درد نیست که باید از آن ترسید، بلکه ترس از درد یا مرگ است.
این مطلب مقدمه ای بود برای "روش فراخوانی مرگ برای غلبه بر ترسها" که به زودی منتشر می شود.

دوشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۱

پائولو کوئلیو، از خرداد 88 تا توقف انتشار کتابها در ایران

همان طور که احتمالا اطلاع داشته باشید، از چندی قبل انتشار کتاب های پائولو کوئلیو در ایران متوقف شده است و این خبر خوبی برای طرفداران و دوستداران داستان های ایشان نمی باشد.اما چرا چنین اتفاقی افتاد؟ به قول خود پائولو مطالب کتابها که عوض نشده است، خیلی عجیب است که کتابی پس از 12 سال انتشار در یک کشور به یکباره مجوز انتشار آن لغو شود و به این نتیجه برسند که آن کتاب مشکل دار بوده است!
برای روشن شدن ماجرا بد نیست ماجرایی را که از زبان خود پائولو نقل شده است را بازگو کنیم:
در ماجرای قتل نـدا آقــاسلطـان که فیلمهای آن به طور گسترده در اینترنت پخش شد، پائولو کوئلیو هم یکی از کسانی بود که در هنگام وبگردی آن کلیپ را مشاهده کرد. اما علیرغم دلخراش بودن آن کلیپ نکته عجیب دیگری هم در آن کلیپ برای او وجود داشت و او توانسته بود چهره دکتر آرش حجازی را در آن تشخیص دهد.
آرش حجازی مترجم و ناشر کتابهای کوئلیو در ایران بود و بلافاصله بعد از اینکه کوئلیو چهره او را در کلیپ تشخیص داد، سعی کرد تا از طریق ایمیل با او تماس گرفته و وضعیت او را جویا شود.
اما پاسخ بسیار مبهمی به ایمیل پائولو داده شد و نگرانی او را در مورد وضعیت آرش چند برابر کرد. در مرحله بعد پائولو سعی کرد تا از طریق تلفن با او تماس بگیرد، اما این بار هم شخص دیگری که خود را خبرنگار سی ان ان معرفی کرد به او پاسخ داد و همین باعث شد تا پائولو حدس بزند تا اتفاق بدی برای آرش حجازی افتاده است و به فکر اقدامی برای نجات او برآید.
پائولو در مرحله بعد ایمیلی به آرش حجازی می فرستد و از او می خواهد تا ضمن اعلام یک کلمه رمز(که نشان دهد پاسخ دهنده واقعی، خود او است) وضعیت سلامتی خود را به اطلاع برساند، در غیر اینصورت ماجرا را در وبلاگ خود علنی و موضوع را پیگیری خواهد کرد. کلمه رمز نام دوستی که در تعطیلات سال نوی 2001 همراه آنان بوده است می بود و از آنجا که اتفاق خاصی برای آرش نیفتاده بود، او توانست به درستی کلمه رمز را اعلام و می گوید که "تا 24 ساعت دیگر دارم ایران را ترک و پس از رسیدن به لندن از طریق ایمیل با شما تماس می گیرم، در غیر اینصورت برای من اتفاقی افتاده است و می توانی موضوع را علنی کنی."
آرش حجازی موفق می شود در فردای آن روز بدون مشکل ایران را ترک کند، اما این پایان ماجرا نبود و اتفاق آن روز و موضع گیری های بعدی ایشان درباره آن ماجرا، عواقب سیاسی زیادی برای او و فعالیتهای ایشان در ایران از جانب حکومت ایران داشته است، طوری که آرش حجازی پس از آن تحت تعقیب پلیس ایران قرار گرفت.
وی صاحب انتشارات کاروان، منتشر کننده رسمی آثار پائولو کوئلیو در ایران بود که چندی قبل نامه لغو مجوز فعالیت خود را از جانب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد. این اتفاق قطعا به معنای پایان انتشار اکثر کتابهای پائولو کوئلیو در ایران هم بود و این خبر به گوش پائولو هم می رسد. پائولو سعی می کند تا موضوع را پیگیری کند و با آرش حجازی تماس می گیرد. آرش حجازی در پاسخ اعلام می کند که "از دوستان معتمد خود در ایران شنیده ام که ماجرای توقف انتشار کتابهای شما در ایران تنها محدود به انتشارات کاروان نیست و بلکه هر کتابی که با اسم "پائولو کوئلیو" باشد دیگر اجازه نشر در ایران ندارد و این شامل سایر ناشرانی که بدون کسب اجازه از نویسنده اقدام به ترجمه و انتشار کتابهای شما کرده اند هم می شود."
پائولو کوئلیو سعی می کند موضوع را به طور رسمی پیگیری کند. خوشبختانه دولت برزیل خیلی خوب از این نویسنده بزرگ حمایت کرده و علاوه بر اینکه نخست وزیر آن کشور نسبت به موضوع واکنش نشان می دهد، موضوع را هم از طریق سفارت برزیل در تهران و هم سفارت ایران در برزیل پیگیری می کنند. اما متأسفانه تاکنون هیچ جواب روشنی از طرف ایرانی و آن وزارت داده نشده و موضوع در ابهام به سر می برد.

در واکنش به این ماجرا، کوئلیو تصمیم می گیرد تا ترجمه ی همه ی کتاب های خود به فارسی را به رایگان بر روی اینترنت قرار دهد تا ایرانیان علاقه مند همچنان بتوانند به آنها دسترسی داشته باشند. او می گوید که: "تکثیر کنید، به دیگران بدهید، چاپ بگیرید و به رایگان توزیع کنید."
لینکهای دریافت کتابهای پائولو کوئلیو به فارسی در این مطلب در وبلاگ او درج شده است، همچنین کلیه کتابهای او به فارسی در یک فایل قابل دریافت می باشد.

توجه: کل ماجرا از وبلاگ پائولو کوئلیو نقل شده است.