۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

ویندوز صفا دادیم!

خوب به سلامتی دیروز که جمعه و روز تعطیل بود نشستم و یه کله رفتم برای نصب ویندوز و متعلقات و آپدیت و ...
قضیه از اونجا شروع شد که من یک روز رفتم بازار و دیدم عجب رم های خوشکل و ارزونی ریخته تو بازار و از این رو شروع کردم پرس و جو کردن و فهمیدم رم های خوبی هستن.(خداییش هم چیزهای با کیفیت و سرعت استاندارد و تمیزی در اومدن). برای همین دو تا 12 هزار تومن دادم و دو تا رم 1 گیگ خریدم و انداختم روی سیستم و سیستم با 4 گیگ رم بالا اومد. اون موقع بود که گفتم دیگه وقتشه که از وین اکس پی دست بکشم و برم روی ویستا.
این ویندوز اکس پی رو که داشتم حدود یک سال و خورده ای پیش نصب کرده بودم که لعنتی انقدر کار کرده بود که من به شخصه ازش خسته و دلزده شده بودم. این ویندوز لعنتی منو از تکنولوژی روز ویندوزها هم به عقب نگه داشته بود. باور کنید حدود هفت هشت ماه بود که ویندوز Vista دانلود کرده بودم و دست هر دوست و غریبه ای هم یه کپی دی وی دی ازش داده بودم ولی از اون موقع تا حالا من منتظر بودم این ویندوز لعنتی خراب بشه تا من یه ویستای قشنگ نصب کنم. انگار این ویندوزه میدونست که من از اون آدما نیستم که خودم به صورت خودجوش حال و اعصاب تمیزکاری و نصب ویندوز جدید داشته باشم برای همین مثل بچه آدم کار می کرد، البته گاهی نیش خودش را هم می زد ولی وقتی که می خواست اذیت کنه و ریپ میزد تا لب مرز پیش میرفت ولی دوباره بر میگشت.
این ویندوزه یکمی هم برام تاریخی و خاطره دار شده بود، چون مدت زیادی باهاش کار کرده بودم و فکر کنم همه جور رنگ و استایل و ظاهر و بک گراندی به خودش دیده بود.از لحاظ برنامه هم خیلی برنامه ها نصب و دوباره پاک کرده بودم و بعضی هاشم که نگاه می کردم دیدم بیخودی یکسال و اندی همینطوری بلااستفاده جا خوش کرده بودن. اون اوایل فقط از آنتی ویروس آواست استفاده می کردم و به شدت هم بهش معتقد بودم اما بعد از مدتی دیدم که بعضی ویروسها از زیر دستش در می رن بر همین AVG رو به کمکش فرستادم و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که هر چی آواست تشخیص میده AVG هم تشخیص میده بر همین آواست رو پاک کردم. بعد از مدتی دیدم از زیر دست AVG هم گاهی کرم ها و تروجان های خفن در می رن بر همین Avira را به کمک فرستادم و ترکیب این دوتا هنوز هم با هم روی سیستم من مشغول فعالیت هستن.
قبل از اینکه ویندوز نصب کنم می خواستم دو تا هاردی رو که دارم به صورت RAID 1 وصل کنم تا از دغدغه لعنتی سوختن یک هارد همانا و پریدن اطلاعات با ارزش همانا راحت بشم، اما وقتی که رفتم تو کارش دیدم بابا این که کلی دردسر و جفندیات داره، اول باید یک مرحله تو بایوس تنظیم کنی، بعد موقع نصب ویندوز هم درایور RAID مین برد رو بهش معرفی کنی تا بشناسه و بعد هم توی ویندوز باید برنامش نصب و همیشه فعال باشه تا بتونه کار کنه؛ رو همین حساب بود که بی خیال قضیه شدم و گفتم از یک Backup utility ساده استفاده می کنم و مشکل رو حل می کنم.
این ویندوز ویستا هم چیز جالبیه، حداقل برای من که غیر از اجرای چند تا برنامه ساده کار خاص دیگه ای ندارم خیلی چیز مفیدیه، هم محیطش قشنگ تر شده و هم احساس می کنم همه چیز خیلی نرم و راحت کار می کنن. مدیریت حافظه و پردازش هاشم به نظرم خیلی بهتر شده، البته رم رو مثل ویندوزهای قبلی بعد از مدتی هدر میده ولی در کل بهتر شده. کلی هم کار کردن باهاش راحت تر و سریع شده و indexing service داره که هر قسمتی رو که بخواین (مثل استارت منو) براتون ایندکس می کنه و سریع می تونین اجرا کنین. از لحاظ شبکه و غیره هم خیلی اصولی تر شده و سریع تونستم یه شبکه داخلی راه بندازم.

اضافه گویی بسه، من قصد ندارم نوشته هام در مورد کامپیوتر باشه ولی برای منی که هر روز مدت زیادی با یک کامپیوتر کار می کنم همین یه تعویض ویندوز تغییر بزرگی محسوب میشه و از این رو لازم بود در موردش بنویسم. یه دو تا عکس هم از ویندوز قبلی برای تجدید خاطرات گرفتم که دلم نیومد همینطوری بدون خداحافظی ویندوز رو پاک کنم، یکی از استارت منو و دیگری از برنامه های نصب شده.

چند نکته اگر می خواهید ویستا نصب کنید:
  • اگه کارت گرافیکتان با مارک ATI مال قبل از دوره ویندوز ویستا هست، حتما به سایتش سر بزنید، جدیدا درایورهای همه سری ها را خیلی مرتب برای همه ویندوزها روی سایتشان قرار دادن.
  • شاید برخی برنامه ها به هیچ وجه با ویستا سازگار نباشند، در این صورت باید آن را روی اکس پی اجرا کنید. برای راحتی کار حافظه رمتان را به 3 یا 4 گیگ افزایش دهید و بعد ویندوز اکس پی را به صورت مجازی (Virtual) از طریق برنامه VMware و یا غیره اجرا کنید. لینکس را هم همزمان می توانید اجرا کنید و در این صورت ترجیحا بهتر است از دو مانیتور استفاده کنید.
  • چند تا ترفند هم در مورد Folders default view settings یاد گرفتم که اگه کسی خواست براش توضیح می دم.

Microsoft Tinker
این بازی Tinker مایکروسافت هم چیز جالبیه که در آن باید یک روبات را حرکت دهید و پازل های مختلف را حل کنید، اگه ویندوز ویستا دارید آن را از طریق ویندوز آپدیت دریافت کنید.

مقابله با نفس با بازی Spider Solitaire
اگه مثل من یه جورایی معتاد این بازی سرکاری هستید، خوب می تونید بفهمید چی می گم. موقع بازی سعی کنید کلید M رو فشار ندید و فقط با قدرت چشماتون کار رو ادامه بدید!

ممتاز می شویم
با کسب دو نمره 20 و دو نمره 19 در این ترم به جمع ممتازین برای اولین بار نزدیک شدم. در کل علیرغم این 4 نمره نحوه درس خواندنم زیاد جالب نبود و با استانداردهایم فاصله داشت، برای ترم آینده قصد دارم جبران کنم. بعد از امتحانا به هوای اینکه خسته هستم و باید مدتی استراحت کنم یک هفته ای با تنبلی و عللی تللی گذران روزگار کردم و الان مثلا دوباره مثل روزهای امتحان از خواب غفلت بیدار شدم!!!

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

چند یادداشت متفرقه

دیشب داشتم با یه بنده خدایی چت می کردم، صحبت از برنامه نویسی PHP شد و منم چون برای یه پروژه دنبال یه برنامه نویس درست حسابی می گردم شروع کردم چند تا سوال مفهومی و ریز ازش پرسیدم تا بفهمم چقدر حالیشه. خلاصه بحثمون بالا گرفت و بنده خدا عصبانی شد و به من گفت تو اصلا کی هستی که اسم خودتو برنامه نویس گذاشتی و هیچی حالیت نیست و می خوای فقط ادعا کنی و از این حرفا! منم در پاسخ بهش گفتم که اولا خودمو برنامه نویس نمی دونم و این اسمیه که خودت رو من گذاشتی و من فقط چند تا سوال ازت پرسیدم در ثانی هیچ ادعایی هم در مورد بلد بودم زبان PHP ندارم، شاید اگه سوالی از من بپرسی بلد باشم ولی هیچ کس به اندازه خودم نمیدونه که چقدر تو این زبان ضعف دارم و وقتی که توی داکیومنتاش می گردم میبینم که 50% بیشتر بلد نیستم.
خلاصه بهش گفتم عزیزم از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت می کنم و آی دی یاهوشم بلاک کردم که دیگه پیام چرت و پرت نده، چون آدمی نبود که آبش با من توی یک جوب بره.
خلاصه چون این اولین باری نبود که از این دست اتفاقا برام می افتاد، با خودم گفتم تو این جامعه ای که خیلیا خودشونو انقدر سر میدونن و غرور دارن که با یک ذره اطلاعات بیشتر از عامه در یک زمینه ای، دیگه هیچکی رو قبول ندارن و خودشونو دیگه خدا حساب می کنن نباید بی مورد ادعای بلد بودن کرد و یا اصلا بگی از فلان چیز سر در میاری. من خودم تو اکثریت موارد حتی اگه اطلاعاتی در زمینه ای داشته باشم که بقیه نداشته باشن معمولا رو نمی کنم و حتی خودمو به خنگی می زنم. حسن این کار توی این هست که دیگه افراد حس نمیکنن که دچار احساس برتری و از این جور چیزا هستیم و از طرف دیگر هم از درگیری های بی مورد جلوگیری میشه و راحت تر با آدم کنار میان. در عوض هم میشه با کارهای خاص و مقبول به طور غیرمستقیم روی دیگران تأثیر گذاشت.
خوب، تا اینجا به چند مورد اشاره شد که مایلم در مورد دو تاش یه توضیحی به اختصار بدم که البته بیشتر جنبه شخصی داره، یکی در مورد غرور و یکی هم زبان PHP:
غرور: به نظر من غرور بزرگترین سد در برابر پیشرفت هست. چقدر خوبه که آدم هیچوقت غرور بی جا نداشته باشه و در عوض همیشه در حال یادگیری باشه از همه چیز و همه کس، از بچه 2 ساله تا پیرمرد 90 ساله، از بدترین اتفاقات تا خوش ترین لحظات و ...
PHP: این یک زبانی هست که بدجوری از چشمم افتاده، در واقع یه چند سالی باهاش ور رفتم و کلی باهاش نون خوردم ولی دیگه حس نوشتن یک خط هم به سختی باهاش دارم. شاید این به این خاطر باشه که همیشه عاشق نظم بودم و زبانی مثل جاوا پر از نظم هست. در این مورد حسابی می خوام از امشب مشغول بشم و فکر و ذکرمو گرفته.

خاطره: این ورا برف سنگینی اومده، امروز ظهر هم همینطور یهویی زدیم از لای برفا رفتیم بالای کوه و وقتی رسیدیم اون بالا دیگه حسابی خسته بودیم. چون دیگه حال برگشتن و فرو رفتن تو برف رو نداشتیم رفتیم دامنه کوه و همینطور دراز کش تا پایین لیز خوردیم. خیلی حال داد!

چقدر باحاله وقتی که آدم آخرین امتحانشو میده و فقط منتظر نتیجس! (خدا رحم کنه!)

امروز تو سایت شرکتی که ازش خدمات اینترنت می گیریم دیدم که نوشته نماینده رسمی شرکت مایکروسافت در ایران! تا جایی که من میدونم مگر مایکروسافت مخش تاب داشته باشه که بیاد تو ایران نمایندگی رسمی بزنه که در این صورت کارش با سازمان نمیدونم دارائی های خارجه ایالات متحده هست. من که چند وقت پیش یه سرور از شرکت آمریکایی می خواستم اجاره کنم همشون با ترس و لرز یه قرارداد یواشکی امضا می کردن چه برسه به اینکه بخوان رسمیش کنن یا نمایندگی رسمی بزنن.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

قانون استانداردها


میگن آدمیزاد همیشه چیزهای بیشتر و بهتر می خواد و هیچ وقت قانع نمیشه.
اما من میگم، مهمتر از درستی یا درست نبودن این جمله این هست که هر آدمی یک استانداردی در هر زمینه خاص دارد.
وقتی به آن استاندارد رسید، آن وقت است که می تواند در مورد آن موضوع آرام بگیرد و به رضایت برسد. نکته مهم درباره این استاندارد این است که هر استاندارد در هر فردی دارای سطح متفاوت بوده و افراد به طور کلی دارای سطح‌های استاندارد بالا و پایین در مورد مسائل هستند.
نمود بارز در مال و ثروت است که وقتی به حدی از مال و ثروت و سرمایه رسید آن وقت می تواند از بابت آن آسایش داشته باشد.
البته این فقط مربوط به مال و ثروت نیست، بلکه تقریبا در همه زمینه‌ها مصداق دارد.
مثلا در مورد تحصیلات، بعضی ها با لیسانس آرام می‌گیرند و دیگر بعد از آن دغدغه تحصیلات ندارند و بعضی‌ها با فوق و بعضی ها با دکترا و یا حتی با چند دکترا.
در مورد روابط اجتماعی، درجه اجتماعی و تعداد دوستان هم همینطور، و همینطور تعداد کتابهای کتابخانه هر شخص، موضوعات مورد علاقه، سفر به کشورها و شهرهای مختلف، پست و مقام در محل کار، درصد یادگیری کتابی که مطالعه می کند، نمره در امتحان و ...

من چون این موضوع را خیلی قبول دارم آن را به صورت قانون در می‌آورم:

هر آدمی در هر زمینه‌ای یک حد استاندارد خاص دارد که با رسیدن به آن به تعادل و آرامش در آن زمینه دست می‌یابد.

با شناسایی این استانداردها در خود می‌توانیم دید بهتری از موقعیت، اهداف و سطح توقع خود در مورد مسائل داشته و اهداف خود را به صورت واقع‌بینانه‌تر و سنجیده‌تری بچینیم.

شما هم اگر این قانون را قبول دارید، چند مثال از نمود آن در زندگی خودتان و یا دیگران بزنید.

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

روزهای بداقبالی

بعضی وقتها انگار همه چی دست به دست هم می‌دهند تا اوضاع بر وفق مراد ما پیش نرود.
من دارم فکر می کنم که چرا این اتفاق برای من افتاده است؟
اگر این به گذشته مربوط است، قبلا چه کار یا کارهایی کرده‌ام و یا می‌بایست بکنم و نکردم که امروز این شرایط من است؟

سرما خورده‌ام، تب دارم، بینی ام شر و شر!، چشم چپم درد می‌کند. سردرد دارم. فردا سخت ترین امتحان این ترمم است. قبلا نرسیدم خوب بخوانم، قرار بود امروز بخوانم، بیشتر امروز را خوابیدم، تازه امروز جمعه هم بود، از روزهای تعطیل متنفرم، اوضاع روحی خوبی هم ندارم. ایکاش فقط همینها بود. بیشتر ناراحتی و مشکل من چند چیز دیگر است.

پینوشت: از این درس همیشه متنفر بودم و همیشه باحاش جنگیدم. حالا برم یکم ازش خوشم بیاد شاید اوضاع بهتر شد!
پینوشت2: به روحیه هم خیلی مربوط میشه، روحیه خوب بگیرید تا اتفاقات خوب براتون بیفته و بالعکس.
پینوشت 3: به حول و قوه الهی همه موارد تقریبا رفع شد؛ چشم درد تقریبا خوب، سرماخوردگی 50% بهتر و امتحان هم بد نشد. ولی هنوز این سوال مطرح است که چرا چندین اتفاق بد همزمان با هم می افتند؟

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

به گداها کمک کنیم یا نه؟

یکی از معضلات اجتماعی جامعه ما به خصوص در سالهای اخیر وجود بیشمار گداهای خیابانی و دوره گرد است که تقریبا در همه شهرها و خیابان ها می توان آنها را پیدا کرد و یا بهتر بگویم آنها شما را در همه خیابان‌ها و شهرها پیدا می‌کنند.
"داداش 200 تومن داری بدی، کرایه تاکسی کم آوردم."
"به خدا از دیروزه هیچ چی نخوردم، یه پولی بده شکممو سیر کنم."
"خدا خیرت بده، اجرت با امام حسین، یه کمکی به من بکن."
"امیدوارم در تمام مراحل زندگی و درسی موفق باشی، یه کمکی به ما بکن."
من سالها بود که به این گداها نه توجه می کردم و نه هیچ کمکی، اما امروز وقتی می خواستم وارد خانه شوم زنی را دیدم که دارد زنگ همه خانه‌ها را می‌زند و درخواست کمک می کند. وقتی من را دید سریع ژست مظلومانه‌ای گرفت و گفت "فقیرم، جوون یک کمکی به من بکن". من هم طبق معمول با یک سر تکان دادن به علامت منفی از کنار او گذشتم و وارد خانه شدم و در را بستم. اما چیزی که از همین برخورد کوتاه با این زن توجه من را به خودش جلب کرد، اعتماد به نفس کامل او و اینکه بدون هیچ ترس و خجالتی از اینکه حقیر و پست شمرده شود، از هر کسی که می‌تواند درخواست گدایی می کند. همین مسأله باعث شد تا کمی در مورد گدایان و اینکه آیا باید ما به آنها کمک کنیم یا نه فکر کنم.
به نظر من برای تصمیم گیری درست در این زمینه اول از همه باید گداها را تفکیک کنیم و سعی کنیم بفهمیم چرا آنها درخواست کمک می‌کنند.
به طور کلی این افراد را در دو دسته تقسیم‌بندی می‌کنم:
دسته اول کسانی هستند که بنا بر رسم زمانه و یا هر علت و مشکلی دیگر، ناگهان وضع آنها به هم ریخته و یا آنقدر زندگی به آنها فشار آورده که ناگهان از کوره در رفته و ناگزیر مانده‌اند برای ادامه زندگی، مدتی کوتاه علی‌رغم اینکه تمایل ندارند، از دیگران درخواست کمک نموده تا اینکه به مرور و با تلاشی که خودشان انجام می‌دهند بتوانند از این وضع نجات یافته و زندگی خود را سر و سامان دهند. شاید شکم گرسنه خود و یا بچه هایشان آنقدر به آنها فشار آورده است که دیگر راهی جز اینکه به دیگران رو بیندازند پیدا نکرده‌اند.
اما دسته دوم بر خلاف دسته اول که سعی می‌کنند شرافت خود را حفظ کنند، عمدا و احتمالا به تدریج شغلی را انتخاب کرده‌اند که چندان بویی از شرافت نبرده است. آنها به اختیار خود و با سو استفاده از حس مهربانی و خیرخواهانه مردم گدایی را به عنوان پیشه و حرفه خود انتخاب کرده‌اند.
گداها یعنی آنهایی که به شغل گدایی مشغول‌اند یکشبه گدا نشده اند و یا با این مهارت به دنیا نیامده اند بلکه برخی از این احساسات پاک اما نه چندان سنجیده مردم و همین‌طور ساده‌دلی آنان باعث شده است تا این افراد با حداکثر بهره‌گیری از آن، با شیوه‌هایی همچون مظلوم‌نمایی برای برانگیختن بیشتر احساسات آنان، برای خود درآمدی آسان و بدون دردسر فراهم کنند و هنگامی که می بینند به این آسانی اسباب پول در آوردنشان فراهم است طبیعی است که خود را برای یافتن شغل و کار کردن در جایی به زحمت نمی اندازند و اینگونه است که جمعیت گدایان بیشتر و بیشتر می‌شود.
از این رو بهتر است حداقل برای مبارزه با این معضل اجتماعی و جلوگیری از ازدیاد جمعیت گدایان در برخورد با این قشر از جامعه هوشمندانه عمل کنیم و سعی کنیم در آنجایی که نباید کمک کنیم، به اشتباه پولی را به جای یک نیازمند به یک دروغگو ندهیم.
اما چگونه می‌توانیم این گدایان حیله گر را از افراد واقعا نیازمند تشخیص دهیم؟ به نظر من تشخیص این جور افراد به آن دشواری هم که به نظر می‌رسد نیست. شاید شما هم این تجربه را داشته باشید که به وضوح می‌توان غم، حسرت و نگرانی و پریشانی را در صورت و ظاهر افراد تشخیص داد و از این رو می‌توان افراد دو دسته فوق را از یکدیگر تمییز داد. به عبارتی دیگر افراد واقعا نیازمند وقتی به اجبار از دیگران درخواست کمک می‌کنند کاملا نگرانند، سعی می‌کنند کمتر دیده شوند، از این کار خود ناراحتند و همینطور احساس خجالت می‌کنند، یکبار بیشتر دیده نمی‌شوند، حاضرجواب نیستند و کمتر پیش می‌آید که به کسی بیش از حد اصرار کنند در حالی که برخلاف این دسته گدایان معمولا با پررویی تمام و با صدایی بلند و در جلوی دیگران از شما درخواست پول می‌کنند و از این کار ابایی ندارند. آنها هر چیزی که شما بگویید بلافاصله جوابی آماده برای آن دارند و سعی می‌کنند به هر روش ممکن شما را مجبور به کمک کردن نمایند. در یک کلام آنها برخلاف دسته اول حرفه‌ای عمل می‌کنند.
شاید این روش در اکثر مواقع یاری کننده باشد و یا حداقل اینکه مانند فیلتری عمل کند که از طریق آن به آسانی بتوانید نود درصد گداها را از افراد واقعا نیازمند تفکیک کرده و بدون درگیر کردن ذهن و عذاب وجدان از گداها بگذرید، اما فراموش نکنید که شاید برخی از اوقات لازم باشد تا در نهایت به احساس درونی خود برای کمک کردن یا نکردن به یک نفر اعتماد کنید.
در پایان خاطرنشان می‌کنم که نه تنها کمک کردن به گداهای مظلوم‌نما اشتباه و باعث ازدیاد جمعیت آنان و مشکلات اجتماعی می‌شود بلکه کمک بیش از حد و نسنجیده به نیازمندان واقعی هم نوعی خیانت به خود آنهاست؛ چه بسا آنها هم با چند بار چشیدن طعم پول آسان به این کار عادت نکرده و خود تبدیل به گدایان نشوند؟ حداقل از این موضوع نمی‌توان صرف‌نظر کرد که اگر بیشتر از حد رفع نیازهای ضروری یک نیازمند به او کمک کرد، وی کمتر به فکر ترقی زندگی خود می‌افتد و وقتی ببیند که مخمصه‌ای در کار نیست به فکر خارج شدن از آن نمی‌افتند.

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

دور انداختن کتابهای امتحانی

در یک حرکت عجولانه تصمیم گرفتم که بعد از امتحان‌ها، بعضی از کتابها و جزوه‌های دانشگاهی رو پاره کنم و بریزم دور تا دلم خنک بشه. آخه دیگه هیچ وقت نمی خوام این مطالب را بخوانم.
اما بعد از مدتی فکر کردم، حتی با اینکه هیچ علاقه‌ای به این مطالب ندارم و قصد ندارم آنها را در حافظه ام نگه دارم، اما باز هم زحمت هایم برای یادگیری آنها بی فایده نیست و بعد از امتحان، آنها به دور نمی رود و روزی به من کمک می‌کنند.
آخه یک نمره فکستنی در امتحان را خیلی کمتر از زحمت‌ها و ساعت‌های مطالعه‌ای که صرف آن مطالب کردم می‌دانم. برای همین گرفتن یک نمره را از حداقل چیزی که در قبال این زحمات انتظار دارم، پایین‌تر می‌دانم.
یادگیری هم خود ارزش بالایی دارد. به نظر من اگه بحث، بحث ارزش باشد، یاد گرفتن یک خط از کتاب ارزش بالاتری از نمره قبولی آن امتحان دارد.
برای همین تصمیم گرفتم به آن کتابها احترام بیشتری بزارم، حتی شاید یه روزی از سویی که هیچ انتظارش را نداشتم به دردم بخورند.