۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

تکنیک غافل گیری خود یا کار انجام شده و کاربرد آن در یادگیری

توضیح: این نوشته درباره روشی است که در اینجا با عنوان "تکنیک کار از پیش انجام شده" یا "غافل گیری خود" آورده شده است و با نگاهی همزمان به مقوله "یادگیری" و در ادامه مطلب "قانون پارکینسون و اهداف" نوشته شده است.
این مطلب علی رغم تلاش زیادی که برای کوتاه نویسی داشتم، طولانی از آب در آمد و در آن از مثال های فراوان برای درک بهتر موضوع استفاده کرده ام. پیشنهاد می کنم اگر حوصله خواندن مطالب طولانی را ندارید از این مطلب صرفنظر کنید، چون برداشت ناقص از آن می تواند به شیوه یادگیری قبلی شما صدمه بزند.
تکنیک غافل گیری خود یا کار انجام شده: هدف این است که شرایط فکری را که بعد از انجام کاری به انسان دست می دهد را قبل از انجام آن کار بدست آورد.
این تکنیک کلی است اما روش انجام آن ممکن است متغیر باشد، مثلا در برخی از منابع روانشناسی از آن با عنوان "as if frame" نام برده شده و برای تغییر عادات و رفتار افراد استفاده می شود. شیوه کار هم به این صورت است که فرد ابتدا وانمود می کند که رفتار و عادت مطلوبی از قبل و به مدت طولانی در او وجود دارد و سپس بر طبق این تصور رفتار می کند، پس از مدتی فرد کم کم فراموش می کند که تنها وانمود کرده است و این رفتار و عادت به رفتار و عادت واقعی او تبدیل می شود.

من در درس ریاضی زیاد دیده ام که استادهای ریاضی از چنین تکنیک غافلگیری ای استفاده می کنند. اگر زمانهایی که در کلاس ریاضی بوده اید را به خاطر بیاورید می بینید که هروقت استاد می گفت که این مفهوم بسیار ساده است! شما برداشت می کردید که آن مفهوم هرچیزی است غیر از ساده! و سپس با این نیرنگ سعی می کرد آن مفهوم را به خورد شما دهد و سپس شما را مجبور می کرد که چیزی که هنوز نفهمیده اید که چه است و به چه درد می خورد را انجام دهید. چند بار که انجام می دادید کم کم مفهوم را هم درک می کردید و به طور کامل موضوع برای شما جا می افتاد. حتی ممکن است این پروسه چند سال طول بکشد و مثلا یک دانش آموز در کلاس پنجم متوجه شود که خط و نقطه های کلاس اول برای چه بوده اند.
مبنای این تکنیک رفتن از کل به جزء است. روال معمول رفتن از جزء به کل است که معمولا بعد از مدتی که موضوع کمی بسط دار و پیچیده می شود بسیار مشکل و گیج کننده می شود. اما رفتن از کل به جزء با ساختار یادگیری ذهن بسیار سازگارتر است. ذهن از تعداد سلولهای بسیار بالایی تشکیل شده است که همه آنها را می توان یک کل پنداشت اما وقتیکه چیزی یاد می گیریم ذهن چیزی شبیه به یک ساختار برای آن موضوع درست می کند و سعی می کند هر مفهوم را هرچقدر که می تواند به مفهوم های دیگر پیوند دهد. در واقع ما هنگام یادگیری مفاهیم جدید را بر مفاهیم کلی و نیمه کلی(هر چقدر کلی تر باشد برایمان واضح تر است) که از قبل در ذهنمان وجود دارد پیوند می دهیم و پیوسته مغز تلاش می کند تا از طریق پیوند بین مفاهیم قبلی و جدید، مفاهیم جدید و کلی تر استخراج و آنها را کامل تر کند. حال هر چقدر این کلی که ما داریم بر آن پیوند می زنیم بزرگتر باشد نقاط پیوند بیشتری هم خواهد داشت و جزئیات جدید خیلی راحت تر می توانند بر آن پیوند بخورند.

حال فرض کنید که می خواهیم موضوع ایکس را که ابعاد بزرگی دارد یاد بگیریم. یک روش این است که ذره ذره از یک گوشه آن شروع کنیم و دائما جزئیات بیشتری از آن بیاموزیم و بین آنها تار بکشیم(منظور از تار پیوندهای منطقی در ذهن هستند) و جزئیات را به هم متصل کنیم. این اتفاقی است که در ذهن می افتد. خودتان تصور کنید که این شبکه تارها چقدر پیچیده و طولانی و البته قرم قاطی می شود چون ما از ابتدا ساختار نهایی آن را نمی دانیم و باید در هر مرحله با توجه به شناخت ناقصمان از اکس تارکشی کنیم که خیلی از جاها شاید درست یا کامل نباشد و بعدا هم خیلی از این اتصالات باید قطع شوند و یا با اتصالات کامل تر دیگر جایگزین شوند که خود کار طولانی را می طلبد. در واقع در هر مرحله جزئیات جدید می توانند تصور ما را نسبت به شکل و ابعاد موضوع تغییر دهند و ما ناچار شویم که تصور و پیوندهای قبلی مان را به دور ریخته و آنها را با شکل جدید دوباره در ذهن بازسازی کنیم.
اما روش دیگر این است که از ابتدا به تارکشی ها توجه نداشته باشیم و تنها نقاط اصلی که قلب های تپنده اکس و عضوهای اصلی آن هستند را در جای اصلی شان مشخص کنیم و سپس آنها را به هم وصل و کم کم عضوهای کوچک تر را اضافه کنیم.
خوبی این روش این است که هرگاه تار ارتباطی اشتباهی بکشیم احتمالا به سرعت شناسایی می شود و از وصل کردن آن اجتناب می کنیم. هرچه پیش برویم وصل کردن تارهای بعدی که تارهای فرعی تر هم می شوند به جای مشکل بودن ساده تر هم می شوند.
یکبار که نقشه فیبرهای نوری بستر اقیانوسی که فراهم کننده شاهراه اصلی ارتباطات دنیا هستند را نگاه می کردم متوجه شدم که این نقشه روز به روز دارد ساده تر می شود. در گذشته بین نقاط ارتباطی مختلف فیبرهای کم ظرفیت متعددی کشیده می شد اما کم کم با بهبود این فناوری و آمدن فیبرهای با ظرفیت بالاتر شرکتهای ارتباطی به این نتیجه رسیدند که دیگر نگهداری از این فیبرهای قدیمی به صرفه نیست و آنها را رها کردند و به جای آنها فیبرهای پرظرفیت بین نقاط اصلی کشیدند و به این شکل هر دهها فیبر مثلا 50 مگابیت پیچ در پیچ که نقاط مختلف را به هم وصل می کرد با یک فیبر 10 گیگابیت بین نقاط اصلی جایگزین و سپس از این نقاط فیبرهای کم ظرفیت تر به نقاط دیگر کشیده شد. به همین شکل در مغز هم می توان مثلا به جای صدها ارتباط تاری از یک شلنگ! جایگزین استفاده کرد.

صحبت از روش دوم یادگیری یا همان "از کل به جزء" بود، در این روش ما به سرعت ساختار اصلی را بدست می آوریم و این ساختار اصلی در هر مرحله ای می تواند کار کند، هرچند ناقص باشد و برخی جزئیات در آن کامل نباشد. ما فضای لازم برای آن را از قبل در نظر گرفته ایم و نگران کم آمدن فضا نیستیم و پیوندهای ارتباطی را که نقش اساسی و عامل اصلی هستند می توانیم بسیار منظم تر، کاراتر و کوتاه تر و بدون پیچ و خم وصل کنیم.
مثال عینی مقایسه این دو روش در یادگیری را می توان به وضوح در شیوه های متفاوت مطالعه یک کتاب یکسان دید. در شیوه اول فرد تک تک صفحات کتاب را به ترتیب ورق زده و در هر صفحه و مطلب مکث کرده و سعی می کند کل مفاهیم آن را دریافت کند. بدیهی است که اگر کتاب، کتاب رمان نباشد فرد پیوسته نیاز به رجوع به صفحات قبلی و به خاطر آوری مفاهیم قبلی دارد، به خصوص اینکه اگر وقفه ای از نوبت قبلی مطالعه او افتاده باشد و در غیر اینصورت از ادامه مطالعه باز می ماند.
در شیوه دوم مطالعه این کتاب، فرد ابتدا فهرست، خلاصه و تیترهای کتاب را مرور می کند. آن را ورق می زند، در هیچ کجا متوقف نمی شود و آنقدر ادامه می دهد تا تصویری کلی از مطالب کتاب در ذهن او نقش ببندد. شاید حتی یکبار بخواهد کتاب را در عرض نیم ساعت سرسری یک دور بخواند و فقط تحقیق کند که چه مفاهیمی از آن را از قبل بلند و چه مفاهیمی از آن برایش جدید است. سپس در دفعات بعدی به سرعت می تواند کل مفاهیم کتاب را جذب کند. سرعت این روش بر طبق پژوهشهایی که برخی انجام داده اند بیش از ده بار سریعتر از روش اول است و یک کتاب 100 صفحه ای به طور متوسط در 200 دقیقه خوانده و یاد گرفته می شود.(بعدا در این خصوص مطلبی خواهم نوشت.)

می گویند یک میلیونر(زنگ تفریح: منظور میلیون دلار است، میلیون ریال که عددی نیست!) اگر کل ثروت خود را از دست دهد، در هر کجا که رها شود به احتمال قوی طی چند سال دوباره می تواند ثروت خود را به دست بیاورد و حال آنکه افراد معمولی بسیاری هستند که هرگز توانایی کسب یک صدم آن را هم ندارند و البته آرزوی هزار برابر آن را در سر دارند! علت آن است که میلیونر خود را از قبل در آن فضای فکری احساس می کند و می داند چطور رفتار کند که ثروت جذب شود. حال این سوال پیش می آید که اگر آن فرد معمولی هم بتواند آن فضای میلیونر را حس کند ایا می تواند او هم به سرعت میلیونر شود؟
جواب قطعا مثبت است اما علت اینکه این اتفاق برای بیشتر افراد نمی افتد این است که توانایی انتقال حواس خود به حواس میلیونر را ندارند و حتی اگر دهها کتاب تئوری در این زمینه بخوانند موفق نمی شوند مگر آنکه آن کتابها تکنیک هایی به آنها یاد دهد تا خود را از طریق آن تکنیکها به آن فضای ذهنی منتقل کنند.
یکی از قوی ترین این تکنیکها که مشابه همان "as if frame" است، همان تقلید محض در مراحل اول است. ندانسته و نفهمیده همینکه یک نمونه موفق از انجام چیزی را دید، آن را بدون در نظر داشتن فیلترهای ذهن انجام داد، دقیقا همان کلکی که معلم ریاضی می زند. اغلب افراد در این مرحله نمی توانند در مقابل مقاوت ذهنی خود که در واقع همان فیلتر ذهنی شان است غلبه کنند و باز می مانند و حتی نمی فهمند که چرا باز مانده اند و تنها چیزی که تصور می کنند این است که آن چیز جور در نمی آمده است و یا درست و منطقی نبوده است.
وقتی اعمال یکسان انجام داده شوند سپس کم کم تصورات یکسان شکل می گیرد زیرا اعمال یکسان تصورات یکسان را به وجود می آورند و تصورات یکسان هم اعمال یکسان را. از اینجا مرحله گذار آغاز می شود و فرد خود را کم کم در آن فضای ذهنی احساس می کند و بعد می تواند واقعا آنطور رفتار کند.
یک دیوانه تنها می تواند مانند یک دیوانه رفتار کند، البته شاید بتواند یک دیوانه عصبانی باشد و یا یک دیوانه مهربان و آرام. یک سگ هم تنها توانایی رفتار مثل یک سگ را دارد، البته رفتار سگ ها هم همیشه یکسان نیست و حتی از سگی به سگ دیگر فرق دارد، مثلا یک سگ اگر از 100متری اش رد شوی پارس می کند و می خواهد بپرد آدم را بگیرد ولی سگ ولگرد وقتی شما را از 10 متری ببیند پا به فرار می گذارد. البته میتوان سگ ولگرد را آموزش داد که مثل آن یکی سگ مهاجم شود.
در هند فیلهایی وجود دارند که با اینکه چهار پای سالم دارند همیشه یک پایشان را بالا می گیرند و با سه پا راه می روند. اگر از صاحب آن بپرسید و البته اگر او راز فیل خود را فاش کند خواهد گفت که این فیل وقتی به دنیا آمد سالم بود اما یکی از پاهای او را بستم و در تمام مدت رشدش آن را بسته نگه داشتم. حالا که بزرگ شده است پای او را باز کرده ام اما او همچنان فکر می کند که سه پا بیشتر ندارد.

من در زمانی دو مرغ عشق داشتم. آنها درون قفس بسیار تیز و چالاک از این طرف به آن طرف می پریدند و من نگران بودم که اگر یک روز در قفس باز شود آنها به سرعت به بیرون خواهند پرید و دیگر به پایین بر نمی گردند. یک روز تصمیم گرفتم این موضوع را امتحان کنم، در قفس را باز کردم اما در کمال ناباوری هرچه صبر کردم آنها بیرون نیامدند، آنها نمی دانستند که می توان بیرون هم آمد! حوصله ام سر رفت و خودم به زور آنها را بیرون آوردم. باز هم در کمال تعجب دیدم که مرغ عشق ها هرگز نمی توانند پرواز کنند بلکه قدرت پرواز آنها تنها به اندازه یک جهش دقیقا به طول قفسشان است. کمی آنها را تمرین دادم و بعد دیدم که کم کم می توانند بیشتر و بیشتر بپرند.
وقتی کسی می خواهد چیز پیچیده ای یاد بگیرد، فردی بخواهد پولدار شود دقیقا مانند آن مرغ عشق در قفس هستند. تا وقتی که آن مرغ عشق خود را تصور  پرواز طولانی ندهد نمی تواند، اما اگر بداند که باید طولانی پرواز کند می تواند خود را تمرین دهد و آمادگی یابد.
کسی که تمام عمر خود را در یک روستای کوچک گذرانده است خلاقیت لازم را برای یافتن مسیر خود در خیابانهای شلوغ یک شهر ندارد. کسی که تجربه رانندگی کافی ندارد خلاقیت لازم برای کنترل صحیح ماشین در شرایط خطر را ندارد. کسی که تمام عمر خود را در انزوا گذرانده است خلاقیت لازم برای برقراری یک ارتباط مؤثر را ندارد و همینطور کسی یکشبه نمی تواند به عنوان نقش اول یک فیلم بازی کند مگر اینکه همه آنها از قبل تمرین کرده باشند. خلاقیت هم همین است، جرقه هایی است که براساس تجربه ها و خاطرات گذشته و ارتباط میان آنها در ذهن شکل می گیرد. برای تمرین هم هرچه درک قوی تری از آنچه پیش خواهد آمد وجود داشته باشد، مؤثرتر و واقعی تر است.
وقتی هنوز در مورد چیزی که می خواهیم یاد بگیریم تصوری نداریم، مانند آن مرغ عشق نمی دانیم که می توانیم پرواز کنیم، اما بلافاصله بعد از اینکه آن را از قفس بیرون بیاوریم و به او نشان دهیم که می توان بلند پرواز کرد او دیگر از آن به بعد هدفش معلوم می شود و می داند که باید پرواز کند، روش آن را هم با تمرین و تقلید(شاید) یاد خواهد گرفت. ما هم برای یادگیری هرچیز ابتدا بهتر است کل ماجرا را یکبار ببینیم.

متاسفانه آن فیل سه پا خلاقیت لازم را نداشت تا وضعیت پاهای خود را با فیلهای دیگر مقایسه کند و ببیند که پای چهارمش چیزی از پای چهارم فیلهای دیگر کم ندارد و تنها نیاز به تلاش دارد. شاید به نظر برسد که انسانها اینقدر احمق نیستند اما اگر به زندگی آنها نگاه کنیم می بینیم که اغلب آنها دوست دارند طور دیگری مانند انسانهای ایده آلشان رفتار کنند، حرف بزنند و زندگی کنند اما نمی توانند، مانند آن فیل خلاقیت لازم را برای اینکه بفهمند آنها هم می توانند را ندارند.
در مورد یادگیری هم همینطور است، اغلب انسانها فکر می کنند که ناتوان از یادگیری چیزهایی هستند که دیگران می توانند یاد بگیرند. در NLP بحثی است که همه ما دارای سیستم نرونی یکسانی هستیم، پس از این رو توانایی یکسانی داریم و همه واکنش هایی که در یک مغز سالم می تواند انجام شود(که منجر به یادگیری و ... می شود) می تواند در مغزهای سالم دیگر هم انجام شود. اما چیزی که توانایی افراد را متفاوت می کند نحوه کنترل این واکنش ها در مغزشان است که بخش عمده آن اکتسابی است.
فقط کافی است که در یادگیری افراد ابتدا درک کلی از چیزی که می خواهند یاد بگیرند پیدا کنند تا به تدریج بتوانند کل موضوع را پوشش دهند. در یک کلام رفتن از کل به جزء در یادگیری چیزی مانند ساختن یک کشتی از روی نقشه است و رفتن از جزء به کل مانند ساختتن آن کشتی بدون نقشه و یا در تاریکی شب است که نمی دانیم داریم چه می کنیم و درستی هر چیز را باید امتحان کنیم. اگر کسی برعکس این موضوع را تصور کرده باشد از روی عاداتی است که به تدریج در او شکل گرفته اند.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

قانون پارکینسون و اهداف

در ابتدا با مثالی شروع می کنیم، اغلب ما در دورانی از تحصیل متوجه شده ایم که در زمانهای بسیار نزدیک به امتحان که وقت تنگ می شود بازدهی و سرعت یادگیری درسهایمان به شدت افزایش پیدا می کند و بلافاصله بعد از امتحان می دیدیم که مفاهیم آن درس برایمان بسیار آسان شده و کاری را که یکسال نکرده بودیم را در مدت کوتاهی به انجام رسانده ایم.
 در همین مثال شرایط امتحان، اگر به دانشجویان در شبهای امتحان نگاه کنید می بینید که اغلب آنها(بلکه 95درصد!) دارند می گویند که چرا من این درس را زودتر شروع نکردم، مفاهیم ساده است، اگر کمی، فقط کمی زمان بیشتر داشتم حتما نمره عالی می گرفتم!
مدتها در فکر این بودم که چگونه می توان شرایط شب امتحان را در مواقع دیگر هم به وجود آورد، حتی مدتی فکر طراحی ماشین مطالعه را هم در سر پروراندم که محیطی بود که تنها در آن می شد مطالعه کرد و نه هیچ کار دیگر.
بعدا فهمیدم که نیازی به این ماشین هم نیست و بهتر است کار را به فکر و ضمیر ناخودآگاهمان سپرد که اگر در شب امتحان به این خوبی توانایی انجام چنین کاری دارد پس چرا در زمانهای دیگر نتواند این کار را بکند؟
چاره کار در تعیین اهداف متناسب در زندگی بود. این اهداف باید متشکل از اهداف بلندمدت، میان مدت و کوتاه مدت می بودند که اهداف کوتاه مدت اگرچه آنچنان جذاب نبودند ولی از آنجا که لازمه رسیدن به اهداف جذاب میان مدت و بلندمدت بودند می توانستند جذاب شوند. در واقع اهداف می بایست آنقدر روشن، شفاف، دوست داشتنی و خواستنی تنظیم شوند که تمام فکر و ذکر ما را به خود مشغول کنند و در هر کاری که به تنهایی آن را مشکل یا کسل کننده است، وقتی چشم انداز اهدافمان را در آن ببینیم، از روی اشتیاق و با انرژی آن کار را انجام دهیم.
قانون پارکینسون می گوید که:
The perceived complexity of a task will expand to the time allot to it.
البته آن را به دهها شکل دیگر هم می توان گفت و در اینجا اینطور می گوییم که "پیچیدگی و یا مدت زمان انجام یک کار، به اندازه زمانی که برای آن کار تخصیص داده شود افزایش می یابد."
اولین بار که این جمله را شنیدم در یک ویدئوی سخنرانی به نام "How to learn anything" بود که درست چیزی بود که به آن رسیده بودم و می خواستم بشنوم و دیگر نیازی هم پیدا نکردم تا در مورد آن تحقیق کنم.
شاید یکی از بهترین چیزهایی که در دو سال اخیر فهمیده ام ترکیب کردن اهداف و قانون پارکینسون باشد. ترکیب این دو ماده محرکه خطرناک گاهی در حد انفجار است و تاثیر آن بر روی برخی از افراد از تاثیر الکل هم بر بدنشان بیشتر است و از این رو باید مراقب خود و همینطور اطرافیانشان باشند.
کلید کار در این است که اهداف را همواره طوری بچینیم که برایمان از نظر کوتاهی فرصت، چالش برانگیز باشد. اهداف را از طرفی نباید طوری چید که فرصت کافی و فراوان برای انجام دقیق و کامل آن داشت و از طرفی هم نباید آنها  را طوری غیرواقع بینانه چید که انجام آن برایمان بعید شود. به بیان دیگر همیشه بهتر است طوری زمانبندی کرد که مدت زمانی که برای هر کار اختصاص می دهیم همیشه کمی کمتر از بهترین زمانی باشد که در گذشته از عهده کار مشابه آن برآمده ایم و همین طور لازم است این اطمینان خاطر را هم داشته باشیم که می توانیم آن کار را در زمان تعیین شده به انجام برسانیم.
صحبت از اهداف شد، مطمئنم که برداشت های گوناگونی از این واژه وجود دارد و هرکسی با شنیدن آن درک خاص خود از آن را به خاطر می آورد. بد نیست برای روشن تر شدن بهتر موضوع، تعریفی از آنچه در اینجا منظور از "اهداف" بود، داشته باشیم:
هدف در واقع همان هدف های نهایی هستند که از دیدگاه ما هر کسی که هدف نهایی نداشته باشد هدفی ندارد. هدف نهایی یعنی اینکه بلندترین مدت زمانی را که ممکن است فرد زنده بماند را فرض کند و برای کل آن زمان نقشه بکشد و در آن برایش واضح شود که در کدام مقطع و زمان از زندگی در کجای مسیر اهدافش قرار دارد. در این صورت در هر لحظه از زندگی هدف ها و مأموریت های کوچکی خواهد داشت که شاید برخی از آنها بسیار ساده و حتی در مدت چند دقیقه دست یافتنی باشند اما مهم آن است که این هدف های کوچک هم بخشی از هدف های بزرگ و بزرگتر هستند که در نهایت به هدفهای اصلی ما ختم می شوند.
یادم می آید که در خیلی سال پیش در فیلمی(فکر کنم سریال امام علی بود) نشان داد که یک نفر در بیابان برهوت کنار یک چشمه اسیر شده بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت و تنها امیدش به زندگی دانه علفی شد که در ته کیسه پیدا کرد. اگر من یک دانه گندم داشته باشم و بخواهم یک گندمزار داشته باشم باید چه می کنم؟ مطمئنا اگر هدفم جدی باشد از همان روز اول گندم زار را در همان یک دانه می بینم و هدفم را پرورش آن یک دانه می کنم تا تبدیل به 20 تا شود و هدف بعدی من تبدیل آن 20 تا به 400 تاست و همینطور پله پله تا به تعداد خوشه های گندم گندمزارم که هدف اصلی ام است برسم.
به خاطر داشتنش خوب است که:
All our dreams can come true if we have the courage to pursue them. --Walt Disney

ادامه نگاشت این مطلب طولانی شد که طول آن خود دو برابر طول این مطلب است و احتمالا فردا یا پس فردا با عنوان "تئوری تکنیک غافلگیری خود یا کار انجام شده" منتشر می کنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

اولین تجربیات یادگیری زبان انگلیسی

ما در کلاس اول راهنمایی زبان انگلیسی رسمی نداشتیم، اکنون فکر کنم زبان را از کلاس اول راهنمایی شروع می کنند اما در عوض زبان عربی داشتیم و آن هم چه عربی ای! هنوز هم که هنوزه وقتی یاد کتاب های عربی دوران مدرسه می افتم سردردهای آن زمان که موقع نگاه کردن به کتاب عربی دچار آن می شدم به یادم می آید. (بعدا همین عربی یکی از عوامل اصلی بیزاری و اعتراض به تحصیلم شد، داستان دارد.)
در همان کلاس اول راهنمایی مدرسه ما لطف کرده بود و تصمیم گرفت که زبان انگلیسی را که جزو برنامه درسی آموزش و پرورش در آن مقطع نبود به طور اجباری در برنامه درسی ما گنجاند و به دروغ هم گفت که نمره آن در کارنامه تان می آید و در معدل تاثیر دارد. خلاصه  روزی به ما گفتند کتابهایی تهیه کنید.(فکر کنم اسمش Start with English بود که عکس پسربچه ای در حال ماسه بازی رویش بود.)
خلاصه کتابها را گرفتیم و سر کلاس نشستیم. معلم شروع کرد به خواندن و می گفت:
a cat, a dog, a hat, a ball, a hen and ...
تا اینجای کار خیلی شیرین بود، چون من از قبل معنی اکثر آن لغات را می دانستم، از آن بهتر اینکه حتی حروف A تا F بزرگ را هم می دانستم و فکر می کردم بقیه اش هم به همین راحتی است.
معلم معنی هم می کرد و مثلا می گفت a cat می شود یک گربه و a dog می شود یک سگ، اما همین موضوع ساده بعدا تبدیل به معضل بزرگی برایم شد. موضوع از این قرار بود که فکر می کردم اگر مثلا a cat می شود یک گربه پس باید b cat بشود دو گربه و c cat بشود سه گربه و الی آخر.
بالاخره از این بخش اول کتاب گذشتیم و a x ها تمام شد ولی من همچنان منتظر b xها بودم اما هرگز نمی رسیدیم، کتاب را ورق زدم و چیزی پیدا نکردم. از معلم یکبار پرسیدم که جواب درستی نگرفتم، یادم نیست مسخره کرد یا پاسخ درستی نداد و از آن بدتر هم اینکه این aها برای بچه های دیگر خیلی آسان و معمولی بود و فکر می کردم که فقط من هستم که نفهمیدم چگونه است. هرچه بود این موضوع باعث شد که من فکر کنم زبان انگلیسی پر است از قواعد عجیب و غریب و پیچیده که به این سادگی ها نمی توان آنها را فهمید و مثلا a hat می شود یک کلاه و b hat نمی شود دو کلاه و لابد یک چیز دیگری می شود دو کلاه و خدا می داند که سه کلاه و چهار کلاه  و چند کلاه چه خواهند شد!
این موضوع برایم تنها یک سوال ساده نبود، بلکه تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود و آن کتاب برایم شده بود تنها آن سوال، و انگلیسی غولی برای خودش.
من و بعضی های دیگر که مثل من با زبان مشکل داشتند به شدت به تقلب روی آوردیم. هر جلسه باید عده ای پای تخته می رفتیم و از روی کتاب می خواندیم، اما سواد خواندن نداشتیم. بعضی ها فارسی آن را جایی می نوشتند و حفظ می کردند و به این شیوه آن را می خواندند. من و چندین تای دیگر فارسی کلمات را خیلی ریز روی عکس ها می نوشتیم به طوری که وقتی معلم کتابمان را از دور چک می کرد متوجه نمی شد. مدتی گذشت و قضیه لو رفت. از آن به بعد معلم کتابها را به طور دقیق چک می کرد و اکثر تقلب ها در می آمد اما من همچنان به این کار ادامه دادم و آنقدر ریز و با استتار بالا لای عکسها می نوشتم که هرگز دیگر کسی متوجه نمی شد و موقع نوبتم تنها دعا می کردم که کتابم را عوض نکند.
تا آخر سال کلا هیچ چیز نفهمیدم، اما موقع امتحان خرداد دیگر چاره ای جز یادگیری نداشتم. صبح از خواب بیدار شدم و تا ساعت امتحان با کمک برادرم کل حروف بزرگ و کوچک را که دیگر قیافه شان در اثر تکرار برایم آشنا شده بود یاد گرفتم و روی غلطک افتادم. با خودم گفتم احمق چرا زودتر نپرسیدی، اینها که کاری نداشت که خودت را اینهمه با آن عذاب دادی.
خلاصه از آن به بعد این درس برایم شیرین شد، یک موضوع دیگر هم که آن روز بردارم گفت این بود که بعد از اینکه حروف را خوب یاد گرفتی تازه یادگیری زبانت شروع می شود! و این کاملا برعکس تصور من بود! فکر می کردم مشکل ترین بخش کار یادگیری حروف است و بعد از آن کار روی غلطک می افتد چون دیگر همه چیز را می توانیم بخوانیم و بی سواد نیستیم.
از سال بعد دیگر انگلیسی برایم شد نقل و همینطور مدتی بعد کامپیوتر هم به خانه ما آمد که خود آن هم کمک بزرگی بود. حتی سال بعدش یک ترم به کلاس زبان شکوه هم رفتم اما ادامه ندادم. از سه چهار سال بعد از آن هم خودم از بس با کامپیوتر ور رفته بودم که دیگر کتابهای کامپیوتری را به انگلیسی می خواندم. اولین کتابهایی هم که خواندم درباره ویژوال بیسیک و اچ تی ام ال بود.

چیزی که باعث شد این خاطره یادم بیاید این است که هنوز این اخلاق را کم و بیش دارم. اگر چیزی را از پایه یاد نگیرم و همه چیز آن را نفهمم نمی توانم قبول کنم که دارم درست پیش می روم. البته از چند سال قبل فهمیده ام که اشکال همیشه از نقص فکری من در فهم نیست و گاهی هم نمی توان برخی مفاهیم را تصور کرد و یا بسیار مشکل است و خیلی چیزها را بهتر است فقط دید که چگونه عمل می کنند و از آن استفاده کرد. این اخلاق تاکنون در تحصیلات بسیار بهم ضربه زده است و چه بسیار دانشجویانی که با حفظ کردن مفاهیم و نه درک آن  نمره گرفته اند و یادم می آید در شب امتحان معادلات دیفرانسیل به جای حفظ کردن روشهای آن با مفهوم حد و مشتق سر و کله می زدم.
نمی توان گفت کدام روش مطلقا درست و کدام غلط است اما با توجه به تجربه میگویم که این روش زمانبر و البته ماندگارتر و کاربردی تر است، اما روش دیگر(حفظ کردن سطحی)  بسیار سریعتر است اما در عوض فرار است و زود فراموش می شود و همینطور دست آخر معمولا مفاهیم حفظ شده هیچ کاربردی برای آدم پیدا نمی کنند.
یک مثال جالب در این مورد درباره یادگیری زبان است که دو دیدگاه کلی در آن وجود دارد، یکی یادگیری براساس قواعد و گرامر زبان و دیگری یادگیری بر پایه حفظ کردن و تقلید و تکرار کردن. هنوز معلوم نشده که کدامیک بهتر جواب می دهد اما همه می دانند که دومی سریعتر است. البته باید در نظر داشت که زبان یک مهارت تماما کاربردی است که در آن تکرار بسیاری وجود دارد و همینطور به سرعت عمل بالایی احتیاج دارد و خیلی جاها حفظ کردن جملات به جای ساختن جملات به صرفه تر است.

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

درب یخچال و سرعت روزگار

آیا درب یخچال شما خوب بسته می شود؟ آیا موتور یخچال شما مجبور نیست بیخود و بی جهت یکسره روشن و خاموش شود و انرژی را صرف جابجا کردن دما به اندازه چند سانت این طرف و آن طرفتر کند؟
اگر یک یخچال مدرن کم مصرف بدون برفک و یخ سازدار دارید که خوش به حالتان، اما من یک هفته است که مشغول درست کردن این یخچالم هستم و دارم کار می کنم که تا چند روز آینده بتوانم به برق بزنمش.
یخچال را برای برفک زدایی گذاشتم، اما قبل از اینکه آنرا دوباره به برق بزنم گفتم که دیگر این چه کسی است که فرت و فرت حوصله برفک زدایی دارد، یکدفعه درستش کنم و خیالم را راحت کنم.
نواری نو برای دور در آن خریدم، با خودم گفتم نیم ساعته عوضش می کنم و قال قضیه کنده می شود. اما وقتی جا انداختم وضع بدتر شد و دیگر اصلا در بسته نمی شد! کمی ور رفتم و ناامید شدم، لای در یک وجب باز بود، گفتم که به یخچال ساز می گویم خودش بیاید درستش کند و ... من که خودم نه حوصله این کارها را دارم و نه وقتش را.
تا اینجای کار داستان بی نمکی بود، اما چیزی که برایم اهمیت پیدا کرد این است که در نهایت یخچال ساز را صدا نکردم و در این بین یادم آمد که در طی این سالها چقدر عوض شده ام.
دیدم که دیگر حوصله کارهای طولانی و صبر کردن را ندارم. به هر چیزی که دست می زنم باید زود به نتیجه برسد و در غیر اینصورت ولش می کنم. حتی حوصله فیلم نگاه کردن را هم اگر طولانی باشد ندارم و فقط حوصله تماشای داستانک هایی را دارم که در مدت 25 دقیقه شروع می شوند، اتفاق می افتند و تمام می شوند و نتیجه گیری هم می کنند. مقاله طولانی را هم که اصلا اسمش را نبر...
البته این تنها وضع من نیست، وضع همه است، وضع مردم دنیا است، به خصوص آنهایی که امکانات رفاهی خوبی دارند.
چند وقتی است که به این فکر کرده ام تا خودم را از سرعت کنار بکشم، سرعت با ذات من همخوانی ندارد، بدن من دوست دارد با سرعت خودش کار کند تا اینکه مجبور شود خودش را با سرعت دنیا و شبکه های فیبر نوری همخوان کند.
هر وقت در سرعت اصلی خودم کار می کنم احساس آرامش دارم، همه چیز بهتر کار می کنند و بازدهی ام چند برابر بالاتر می رود. بهترین ایده هایم را در آن سرعت بدست آورده ام و نه سرعت های بیرون.
همه چیز در سرعت اصلی خودشان بهتر کار می کنند، تنها در سرعت خود است که می توان انرژی ذخیره کرد تا هر وقت که لازم شد صرف شتاب گیری خیره کننده کرد، اگر همیشه سرعت بالا باشد یعنی اینکه همه انرژی دارد مصرف می شود و همینطور خیلی چیزها دیگر دیده نمی شوند.
قدم های بلند و آرام را ترجیح می دهم. مورچه ای را می توان تصور کرد که در هر ثانیه 10 قدم ور می دارد اما اگر آدم یک قدم بردارد به اندازه 1000 قدم او به جلو رفته است، با این فرق که در این بین کلی هم فرصت تصمیم گیری داشته تا ببیند قدم صحیح را در کدام جهت بردارد.
ظاهرا چاره ای نیست جز اینکه کمی از این ور و آن ور برید و آزادتر بود تا بتوان به طور دلخواه حرکت کرد.
این یخچال که خاموش است، آشپزخانه کف زمین است، چند نوبت دیگر که روی آن کار کنم دوباره می توانم به برق بزنم و دور و برش را کمی جمع و جور کنم، اگر هم نکردم که مگر کی کردم که الان بخوام مرتب کنم.
چندین مطلب نیمه تمام وجود دارند که می خواهم آنها را منتشر کنم، اما هر شب که برنامه روز بعد را می چینم می بینم که وقت برای هیچ چیز دیگر باقی نمی ماند، حتی برای چیزهای اصلی هم زمان کم است. یکی دو ماه دیگر وضع بهتر می شود.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

تأثیر شگرف سبک نوشتن

سبک نوشتن تأثیر بسیاری در برداشت خواننده از مطلب دارد؛ یک مطلب معمولی می تواند طوری نوشته شود که بسیار جذاب و تأثیرگذار شود و یا برعکس، مطلبی بسیار عالی، کم ارزش و خام جلوه کند.
همچنین سبک نوشتاری می تواند نویسنده آن را فردی اندیشمند و پخته یا سطحی و معمولی، مغرور و از خود راضی یا افتاده و دوست داشتنی، باسواد یا کم سواد، احساسی یا منطقی و ... نشان دهد. این نکته از آنجا مهم است که تصوری که خواننده از یک نویسنده پیدا می کند بسیار پراهمیت و اغلب تعیین کننده خوانده شدن  یا نشدن یا چگونه خوانده شدن آن مطلب است. برخی می گویند وقتی می خواهید یک کتاب انتخاب کنید اول به نویسنده آن نگاه کنید.
دو نکته مهم دیگر که در نوشتن در محیط اینترنت بسیار پراهمیت است، رعایت دو اصل ساده نویسی و کوتاه نویسی است.

فرض کنید که تعطیلات آخر هفته ای را پشت سر گذاشته اید، در این چند روز کارهای عقب افتاده بسیاری داشته اید که با برنامه ریزی توانسته اید آنها را به سرانجام برسانید و دست آخر هم فیلم جالبی دیده اید که تصمیم می گیرید این ماجرا را در مطلبی بیان کنید. شاید یکنفر بیاید و با شیوه شرح حال نویسی شروع کند و در چند پاراگراف ماجرا را تعریف و در آخر هم داستان و برداشت خود را از فیلم بنویسد.
اما شیوه ای جذاب تر می تواند نوشتن مانند زیر باشد:
فلسفه ی زندگی
روزهای تعطیل مان تبدیل می شود به پرکار ترین روزهای مان برای این که کلی کار ریز و درشت در طول هفته های اخیر مانده که قرار است در این آخر هفته ها به سرانجام شان برسانیم. لیست بلند بالایی از تکالیف این دو روز تهیه می کنیم و طول تعطیلات را به انجام هریک اختصاص می دهیم و بعد که طبق برنامه ی پیش بینی شده پیش رفتیم با خوشحالی تمام خودمان را مهمان می کنیم به دیدن یک فیلم. فیلم امروز مان را که با علاقمندی و لذت وافر به تماشا نشستیم گیدئون بود که دیدن اش برای مان بسیار دلچسب بود: فیلمی بری از صحنه های خشونت، سرعت، شدت، حدت، و امثال آن. برعکس، فیلمی سرشار از رابطه های انسانی لطیف و تامل برانگیز. فیلمی که باعث می شود به این سوال بیاندیشید که فلسفه ی شما در زندگی چیست!

به نظر شما زیباتر و بهتر نبود؟ نوشته فوق از وبلاگ "از زندگی" است که نویسنده آن خانم احمدنیا هستند. آدرس مطلب اصلی هم این است.

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

تغییر عادت، چگونه اتفاق می افتد و چگونه انجام دهیم

سه واقعیت مهم وجود دارند که قبل از هرچیز باید کمی در مورد آنها فکر کنیم:
  1. نگاهی به خود یا آدمهای اطراف بیندازید، اغلب رفتارها و طرز تلقی ها از روی عادت و به طور خودکار هستند.
  2. اغلب نمی دانند که این رفتارها را از کجا کسب کرده اند، فقط آنطور رفتار می کنند.
  3. حتی نمی دانند که دارند به این گونه رفتار می کنند، رفتار خودکار است(عادت).
حال با در نظر داشتن واقعیت های فوق و درک این موضوع که عاملی ناخودآگاه و خودکار به نام "عادت" در اغلب موارد خواب و بیداری، رفتار و اعمال ما را کنترل می کند، به ماجرای زیر توجه کنید:
شخصی به نام "تام کروز" را که عادت نامناسبی دارد را در نظر بگیرید(البته نه تام کروز معروف و شخص دیگری است)، تام خیلی زود عصبانی می شود و احتمالا فقط می داند که در برخوردها خیلی زود عصبانی می شود و علت آن را هم جوری برای خود تفسیر می کند.
مسلم است که اگر تام بداند که با کمی خونسردتر و منطقی تر بودن می تواند ارتباطات مؤثر و بسیار بهتری با دیگران برقرار کند و در نتیجه منافع بسیار بیشتری نصیب او میشود، سعی می کند رفتار خود را عوض کند، اما چه کنیم که او هنوز متوجه نیست و در نتیجه می گوییم که تام در حالت "ناتوانی ناهوشیار" (Unconscious Incompetence) قرار دارد، چون او هنوز متوجه نیست که در یک حالت نامناسب و غیرکارا قرار دارد.
به سراغ تام می رویم و او را روشن می کنیم که این رفتار او جالب نیست و به نفع او و اطرافیانش نیست، تام متوجه رفتار خود می شود و تصمیم می گیرد که آن را عوض کند، او هم اینک در حالت "ناتوانی هوشیار" قرار گرفته است.
همین که تام از حالت "ناتوانی ناهوشیار" به حالت "ناتوانی هوشیار" آمده است قدم بزرگی برداشته است. او از امروز سعی می کند تا رفتار خود را عوض کند، هر وقت عصبانی می شود بلافاصله به یادش می افتد که رفتار اشتباهی از او سر زده است و سعی می کند با دقت به رفتار دیگران و گرفتن راهنمایی، راه حل های تغییر این رفتار ناخوشایند خود را پیدا کند.
یک تجربه شخصی: رفتن به مسافرت و یا زندگی در میان افراد دارای سبک ها، عادت ها و فرهنگ های متفاوت، به ما کمک زیادی می کند تا بسیاری از عادت های نامناسب یا غیرسازنده خود را شناسایی کرده و آنها را به سطح هوشیار ببریم. خیلی وقت‌ها رفتار و عادات معمول افراد دور و بر، رفتار و عادت بهتر نیست و با دیدن تفاوت‌ها متوجه آنها می‌شویم.
وقتی که تام مبارزه با رفتار عصبانی شدن خود را آغاز و با یادگیری ابزار، تکنیک ها و راه حل های مناسب توانست در بسیاری از موقعیت ها بر آن غلبه کند، می توانیم بگوییم که او دیگر در مرحله "توانایی هوشیار" قرار گرفته است.
او دیگر در موقعیت های محرک عصبانیت می تواند به طور ارادی بر خشم خود غلبه کند، اما گاهی هم موفق نمی شود، او هربار باید ابزار فکری غلبه بر عصبانیت را به طور ارادی از ذهن خود فراخوانی و سپس استفاده کند، اما شاید گاهی حوصله آن را نداشته باشد و یا خسته باشد و قید آن را بزند.
بعد از تلاش چند هفته ای تام و استفاده دائمی از راه حل‌های کنترل خشم، او دیگر بدون اینکه ابزار فکری کنترل خشم را در مواجه با موقعیت های تنش زا به طور ارادی به یاد بیاورد و یا سعی کند که بر خشم خود غلبه کند، خود به خود فردی آرام است و دیگر به این آسانی ها از کوره در نمی رود. در این مرحله که آن را "توانایی ناهوشیار" می نامیم، او دیگر واقعا فرد عصبانی‌ای نیست و آرام بودن جزئی از رفتار و عادت او شده است.

مثال تام به خوبی نشان می دهد که یک رفتار و عادت نامناسب چگونه می تواند تغییر یابد. برای تغییر هر عادتی تمام این چهار مرحله باید به ترتیب طی شوند و راه میان بری هم وجود ندارد.(البته راه حل شکنجه و اجبار هم وجود دارد که مورد بحث ما نیست و مردود است.)
اگر هم اکنون رفتار یا عادت نامناسبی در خود سراغ دارید جای تبریک دارد، چون شما از قبل مرحله یک را در مورد آن رفتار پشت سر گذاشته اید و وارد مرحله دوم شده اید. بسیاری از افراد حتی تا آخر عمر هم متوجه نمی شوند که با تغییر چند عادت ساده می توانند زندگی خود را متحول کنند. امیدوارم شما بتوانید با تغییر حداقل چند مورد از این عادت ها زندگی خود را دگرگون کنید و از عادت هایی که وجود داشتن یا نداشتنشان تاثیر بسیار زیادی در زندگی و موفقیت شخصی دارد غافل نشوید.
تغییر کامل هر عادت از مرحله "ناتوانی ناهوشیار" تا "توانایی ناهوشیار" حداقل از دو تا شش هفته زمان نیاز دارد و بعد از آن هم نیاز به مراقبت دارد. همه عادت های ما اکتسابی هستند و در همه حال می توانند تغییر کنند. پس بهتر است سعی کنیم خوب های آن را نگه داریم و بدهای آن را هم با خوب عوض کنیم.

If it is a good idea, go ahead and do it. It is much easier to apologize than it is to get permission.
اگر فکر خوبی است به پیش بروید و انجامش دهید. معذرت خواهی بسیار آسان‌تر از اجازه گرفتن است
Rear Adm. Grace Murray Hopper

مطلب مرتبط: خانم سروناز و عامل کنترل ایشان
در مطلب بعد احتمالا در مورد موضوع مهم طرزفکرها، تلقی‌ها، باورها و عادت‌ها که از کجا نشأت گرفته اند و اصلا کلا چه چیزی هستند بحث خواهیم کرد و همینطور به موضوع فیلترهای ذهن خواهیم پرداخت.

(منبع: مطالعات قبلی، دانش فعلی)

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

ما و اتصال به خط

هنوز تصمیم نگرفته ام که اینترنت بگیرم یا نه. این چند وقت که اینترنت نداشتم از لحاظ زندگی بهینه بسیار بهبود یافتم و الافی های اینترنتی به حداقل رسیده بود و فرصت برای انجام کارهای غیر کیبوردی هم بسیار بیشتر از قبل یافتم.
قبولش سخت است، اما بسیاری از ما در مقابله وسوسه سرزدن و چک کردن مداوم ایمیل و سایر عضویت های اینترنتی دچار ضعف هستیم. حتی این دوستمان لوسیانو با وجود نوشتن اینگونه مقالات هم هر از گاهی  از راه به در می شود و روزانه مدت زیادی در فیسبوک دفع الوقت(عجب واژه هایی بلدم!) می کند.
برای مطالعه حدود 240 سال (البته اگر پیشرفت علم و تغییر و تحولات را نادیده بگیریم) بر روی هاردم منابع جمع کرده ام و از این رو کمبودی نیست!
تنها مشکلی که نبود اینترنت در خانه برای من ایجاد میکند از لحاظ ارتباطات است. بسیاری از ارتباطات از طریق اینترنت انجام میشود و شبها معمولا فرصت مناسبی برای این کار است. مشکل دیگر به کار-در-خانه‌ی من بر می گردد، در زمان کار که تا حد زیادی با تحقیق و یادگیری نادانسته های فنی هم مرتبط است، مرتبا به اینترنت نیاز پیدا می کنم، باید به منابع باز اطلاعاتی دسترسی داشته باشم. راه حل ها را در اینترنت جستجو کنم و یا برخی کارها لازم است تا مستقیما بر روی سرورهای اینترنتی انجام شود و یا نیاز به ارتباط بلادرنگ دارند.
اما در مقابل نبود اینترنت در خانه هم مزایای زیادی دارد. وجود گوگل دم دست به نوعی خلاقیت را کور می کند. آدم دیگر برای هر موضوع ساده ای به جای اینکه فکرش را بکار بیندازد به سراغ گوگل می رود و بلافاصله جواب را میابد و یک جورهایی به کودک حاضر آماده خور شبیه می شود که بدون کمک یا تایید ولی یا قیمش، هیچ از دستش بر می آید.
مطمئنم اگر اون خانم آشپز معروف ایرانی که مرحوم شده اند(فکر کنم اسمشان "رزا" بود) و کتاب مشهور دوجلدی آشپزی را نوشتند اگر از بچگی در اتاقشان اینترنت داشتند هرگز آشپز نمی شدند و یا یک دیش! جدید کشف نمی کردند، چون ایشان احتمالا به جای اینکه دائم طعم ها و ترکیب های مواد غذایی را امتحان کنند در گوگل مدام به دنبال دستور غذاهای حاضر و آماده می گشتند!
سرگرمی های اینترنتی هم خوبند اما اکثر آنها معتاد کننده هستند و هرکس به آنها مشغول می شود بعد از مدتی می بیند که فرصت زیادی از او بلعیده شده است.
با وجود اینترنت دم دست، دیگر فرصت کافی برای مطالعه مقالات قدیمی و یا کتاب های غیردرسی/غیرکاری باقی نخواهد ماند، چون اینترنت پتانسیل بسیار بالایی برای پر کردن فرصت های خالی و بینابین امور اصلی را دارد.
اگر بخواهم جمع بندی کنم، برای بسیاری از جمله خودم که در گذشته تجارب ناموفق زیادی در ایجاد توازن داشته اند، به نظرم اینترنت نیمه دائمی مناسب است. مثلا از صبح تا عصر در محل کار یا تحصیل و بعد در منزل نداشته باشند.
تاکنون هرچه اشتراک اینترنت داشته ام نامحدود زمانی و حجمی بوده است که این هم یک معضل بوده است، از آنجا که معمولا دلم نمی آمده که عرض باندی را که کلی خرجش شده بی استفاده بگذارم. از این رو فکر کنم بهتر است از نعمت گرانی و گدابازی های اینترنت در کشور حداکثر استفاده را ببرم و اینترنتی محدود حجمی تهیه کنم که اینطور خیلی به صلاح است.
اگر بگوییم این اتصال به کارمان نمی آید خودمان را گول زده ایم و اگر بگوییم می آید نشانه اعتیاد یا علاقه شدید اینترنتی نیست.
چندین مطلب از قبل نوشته شده اند که به مرور منتشر می شوند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

اعتراف می‌کنم که اشتباه کردم

حکایت از این قرار است که من حدود 1.5 سال پیش متنی منتشر کردم با عنوان "دوست ندارم" و در آن مواردی را نوشته بودم که در آن مقطع در مورد اغلب آنها ذهن مشغولی داشتم.
یکی از موارد آن "افراد ترک‌زبان" بود.
از همان ابتدا این متن با واکنش های زیادی مواجه شد و برخی محترمانه و برعکس برخی بسیار بی‌ادبانه از من انتقاد کردند و آن را یک توهین بزرگ به افراد آذری زبان قلمداد کردند. (برخی واکنش‌ها و برداشت‌ها بسیار فراتر از حد تصور بود)
من چندین بار زیر آن توضیح دادم که به خدا قصد توهین نداشتم و نمی فهمم اینکه کسی بگوید فلان چیز را دوست ندارد چگونه می تواند به آن چیز یا شخص توهین کرده باشد؟
این انتقادها مدتی بعد کمی فروکش کرد اما همچنان تا امروز افرادی با جستجو در گوگل آن متن را می یابند و با نظرات صمیمانه‌شان در زیر آن مطلب یا مطالب دیگر و یا از طریق ایمیل من را خجالت زده می کنند!
امروز یکبار دیگر اعلام می کنم که اشتباه کردم و از کرده خود پشیمانم، اما می دانم که این گناه نابخشودنی خواهد بود و تا روزی که آن متن را از صحنه روزگار محو نکنم این ترکش ها همچنان ادامه دارد و از پای آن اصابت میکنند، شاید روزی این عملیات حذف را انجام دادم.

حال که به اندازه کافی پشیمانی خود را ابراز کرده‌ام بگذارید این را هم اضافه کنم که دیگر این تعبیر آن زمانم که وبلاگ خودم است و آزادم هرچه در آن خواستم بنویسم، همین که می بینم جمله ای باعث آزردگی خاطر عده ای می شود، برایم کافی است تا در حد امکان از نوشتن آن اجتناب کنم و از همه افرادی که این نوشته باعث رنجش خاطرشان شده است معذرت می خواهم.
ضمن اینکه دیگر آن تصور قبلی در مورد افراد آذری‌زبان را ندارم و نه تنها آنها را دوست دارم و احترام زیادی برای آنها قائل هستم، بلکه آن خطه را زادگاه افراد بیشمار فرهیخته و متمدن کشور می دانم و همینطور احساسات آنها را در مورد زبان و فرهنگ آذری که بخشی از فرهنگ غنی باستانی کشورمان است درک می کنم.

امیدوارم دیگر هرگز جمله نامناسبی ننویسم اما تصور می کنم که هرگز نمی توان با عده ای صحبت کرد و آن عده کسانی هستند که نه فکر می کنند و نه منطق دارند و نه دقت و بعد دست آخر شاکی هم می شوند!
مثلا در زیر یکی از مطالب یکی از خوانندگان در نظری اشاره کرده بود که پول من و شما را نباید به لبنان دهند و بعد یکی از خوانندگان از دسته مذکور که مخالف این نظر هم بوده، فکر کرده که این نظر را من نوشته ام و من را مورد عنایت ویژه قرار داده است. به نظر شما این شخص چند سال داشته و چگونه یک لحظه فکر نکرده که نظری که درست قبل از نظر خودش در پای مطلب درج شده است می تواند توسط شخصی دیگر ثبت شده باشد؟ کسی هم نبوده است که به او بگوید آخر نظر دیگران به من چه ربطی دارد که طرف حسابت را من قرار دادی و الخ.

در مورد مسئولیت نظرات اینجا هم بگویم که من تنها مسئول حذف الفاظ رکیکه و هرزنامه‌ها هستم و بقیه هم که نظرشان را می گذارند اگر هم مخالف نظر دیگری باشد حتما فکر داشته اند دیگر و تصمیم گرفته اند نظرشان را بگذارند و من چرا بخواهم آن را حذف کنم و حداکثر شاید بخواهم در پایین آن مخالفتی ابراز بکنم.


در مطلب بعدی هم که انشالا به زودی منتشر خواهد شد و حتی هم اکنون Prototype یا Blueprint !! آن هم تنظیم شده است به بحث هویت خواهیم پرداخت و در خلال آن نگاهی خواهیم داشت به اینکه منشا حساسیتها و برخی درگیریها در بین قومیت‌های ایران از جمله ترک و فارس چیست و اینکه چگونه می توانیم دیدگاهی متعادل در جهت حفظ آشتی و تفاهم بین-فرهنگی به وجود آوریم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

داستان خانم سروناز و عامل کنترل ایشان!

سروناز نوجوان بود که تصمیم گرفت با امکانات روز معلومات خود را به حد اعلا برساند. او می‌خواست در بهترین دانشگاه‌های دنیا تحصیل کند، بنابراین تابستانها همه پس انداز محدودش را خرج می‌کرد تا با هزینه گزاف اینترنتٍ آن زمان، ساعت‌هایی را بتواند اشتراک شبانه بگیرد و فکر می کرد با این کار به همه آرزوهای خود خواهد رسید، اما آن کافی نبود، کامپیوتر او اشتراکی بود. تلاش بسیاری کرد تا توانست یک کامپیوتر شخصی بدست آورد تا اینبار دیگر کولاک کند اما باز هم کافی نبود و این بار اینترنتی که دائمی و 24 ساعته نباشد را بیفایده می دانست. ADSL وصل شد اما انگار این هم هیچ فایده ای نداشت و این روند همچنان ادامه پیدا می کرد و هر روز بهانه ای جدید برای درجا زدن خود میافت تا جایی بی پایان.

از این وضع حسابی خسته و کلافه شده بود تا اینکه تصمیم گرفت علت مشکلش را بفهمد و در نهایت هم به نتایج مهمی دست یافت. در ادامه نتیجه مطالعات او را می خوانید:

تنها چیزی که می تواند ما را به سوی اهداف هدایت کند تنها یک چیز می تواند باشد و آن "عامل کنترل درون" است. باید این عامل را از طریق منطق و عقل و براساس آنچه از زندگیمان می خواهیم تقویت کنیم و پرورش دهیم. بعد می توانیم به آن اتکا کنیم و از او بخواهیم تا کنترل زندگی ما را در دست بگیرد. او به ما خواهد گفت که در لحظه چه کاری بهتر است تا انجام دهیم، به چه چیزهایی واقعا نیاز داریم و چه موقع به تفریح، استراحت و یا کار جدی بپردازیم. او همچنین به ما خواهد گفت که وقت تنگ است اما نیازی به عجله نیست و ذهن و بدن ما تنها در یک سرعت بخصوصی است که با آرامش، تمرکز و حداکثر کارایی و توانایی می تواند کار کند و به نتایج شگفت انگیز دست یابد.
هر چقدر هم که او را تقویت کنیم، اما اگر به حرفهایش گوش نکنیم ضعیف و افسرده و گوشه گیر می شود و دیگر کاری به کارمان نخواهد داشت. هر چیزی به او بگوییم بدون مخالفت گوش خواهد داد: اگر وقت خود را تلف کنیم چیزی نخواهد گفت، اگر دچار روزمرگی شویم واکنش نشان نخواهد داد و اگر ساعتها بی هدف در اینترنت سرگردان، باز هم بی تفاوت و ...

حال که سروناز او را به خوبی شناخته است، دلش می خواهد که او بی‌نهایت قوی باشد، آنقدر که بدون او جرأت کشیدن نفس را هم نداشته باشد! آخر هیچ کس بهتر از او خیر سروناز را نمی خواهد و از برنامه های او خبر ندارد. هیچ کس هم بهتر از او نمی‌تواند کمکش کند تا از سنگ‌لاخ‌های زندگی به سلامت بگذرد و در هر لحظه بهترین تصمیم‌ها را بگیرد.

کودک درون که معرف حضور همه بود، "عامل کنترل درون" گرامی را هم که معرفی کردم، از دوستان و دشمنان قدیمی همه ما! تنها چند تا جک و جونور درون دیگر باقی می ماند که انشالا سر فرصت معرفی خواهم کرد.

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

خلق ارزش و ارزش صداقت

امروز به طور اتفاقی داشتم یکی از آن متن هایی که معلوم نیست از کجا آمده و چند دست چرخیده را می خوانم، عنوان مطلب "10 درس شگفت انگیز در زندگی انیشتین" بود که یکی از موارد آن این بود:

“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .

من هیچ کدام از چیزهایی را که دیگران تعریف می کنند را جدی نمیگیرم و آنها را تنها برای سرگرمی جالب می بینم و نه مبنای قضاوت یا تصمیم گیری یا هر چیز دیگر.
با انسان های زیادی بوده ام و اتفاقات مشترک و جورواجوری برای ما افتاده است، اما هر وقت که نوبت تجزیه و تحلیل اتفاقات می افتاد می دیدم که اکثریت، آنها را از دیدگاهی نگاه می کنند که در یک کلام خوشایند خودشان باشد. وقتی نوبت تعریف آن اتفاق هم برای دیگران می افتاد میدیدم که موضوع را آنچنان دچار تغییر می کردند و به اصطلاح روی آن آب می بستند که گاهی حتی هیچ شباهتی به اتفاق اصلی و واقعی باقی نمی‌ماند.
بعضی ها حتی عادت دارند از همان لحظه ای که شروع به تجربه اتفاقی جدید می کنند شروع به داستان سازی درباره آن اتفاق می کنند تا بتوانند آن موضوع را جذاب تر و گیراتر برای دیگران تعریف کنند.
مرتبط: این داستان طنز بابی جان را بخوانید.
هر چیزی که اغلب انسانها درباره کار، شغل، زندگی، تحصیلات و معلومات خود می گویند احتمالا با حقیقت تطابق ندارد و واقعیات را آن طور که دوست دارند تغییر می دهند و همینطور در زندگی آن طور که میل دارند ظاهرسازی می کنند. برای خیلیها در دنیا یکی از سخت ترین کارها پر کردن فرم های استخدام و هرچیزی است که باید واقعیات را در آن بیان کنند، زیرا شاید مجبور شوند حقایقی که هیچ گاه بر زبان نیاورده اند را بازگو کنند.
(البته این پاراگراف بیشتر در مورد فرهنگ ایران است که بیشتر آن را شناخته‌ام و در اکثر فرهنگ های دیگر وضع بهتر است.)


من خودم را انسان صادقی می دانم و این برایم ارزش است و هرچیزی را که احساس کنم از روی صلاحیت بدست نیاورده ام برایم کم ارزش است اما با اینحال می بینم که این آدمی هم که خود را صادق می داند در بیان رویدادها و واقعیات در مواقعی که می تواند آنها را آن طور که بوده بیان کند، آنها را قدری دستخوش تغییر می کند و یا آنهایی را که نیازی به پنهان سازی نداشته‌اند، پنهان می کند.
از علت های آن دو مورد به ذهنم می رسد یکی آنکه شجاعت و حوصله کافی را برای بیان همه چیز ندارم و دیگر اینکه وقتی در فرهنگی باشی که هرچقدر دروغ بازی و دغل‌بازی در آوری بر ارزشت افزوده می شود و صداقت را سادگی و کم‌ارزشی تلقی می کنند، و حتی با وجود اینکه ارزشهایم برایم از همه چیز مهم تر است ولی باز می بینم که در مواقع مختلف گاهی کم و گاهی بیشتر همرنگ جماعت شدن لازم است تا بتوان زندگی کرد و یا بر ضعف های خود سرپوش گذاشت.

در پایان اینکه این سخن به نقل از اینشتین خیلی دلنشین بود.

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

آیا دکترهای نسخه‌نویس منسوخ شده‌اند؟

حدود یک سال پیش به خاطر تاول پوست به دکتری باتجربه و قدیمی و تاحدی شناخته شده مراجعه کرده بودم. دکتر معاینه کرد و چند سوال پرسید و بعد بدون اینکه چیزی بگوید شروع به نوشتن نسخه کرد و چند قرص و کرم نوشت.
شاید این رفتار دکتر برای خیلی‌ها عادی و قابل تحمل باشد، اما احساس من در مورد رفتار آن دکتر مانند این بود که مثلا در 200 سال پیش شخصی از فرسنگ ها دورتر به شهر و نزد حکیمی رفته باشد و بگوید حکیم من این درد را دارم و می‌خواهم مداوایم کنی!
حکیم هم داروهای عجیب و غریبی بدهد و بگوید اینها را بخور و شفای تو در اینهاست و با خوردن آنها خوب می شوی!
این رفتار دکتر به نظر من بسیار توهین آمیز آمد و می خواستم برگه نسخه را پاره کنم و جلویش بریزم و بگویم اینها به درد من نمی خورد، اما با ملایمت از او خواهش کردم که در مورد علت بیماری و قرصهایی که نوشته توضیح دهد.
یک توضیح کوتاه داد و خلاصه اش این بود که قرص ها را چند وقت یکبار مصرف کنم و من هم دکتر در نظرم بسیار بیسواد و بی‌مسوولیت جلوه کرد و بدون تشکر مطبش را ترک کردم.
بعدا نسخه او را به داروخانه سفارش دادم اما هیچ گاه از آن داروها استفاده نکردم، چون نمی دانستم این داروها چه هستند و چه عوارض و تاثیراتی دارند.

کاری ندارم که چند درصد دکترها اینطور هستند یا نیستند و یا وضع در کشورهای دیگر و مترقی چگونه است، بلکه می خواهم بگویم که دیگر آن روزها که مردم از بیماری هیچ نمی دانستند و نمی فهمیدند و فقط پزشک صلاحیت شناخت بیماری را داشت به سر آمده است.
این روزها از صبح تا شب رادیو و تلویزیون برنامه سلامت و پزشکی دارند، اخبارها پر از خبرهای مربوط به سلامت و تندرستی است، انواع منابع مختلف مانند مجلات و اینترنت برای کسب اطلاعات پزشکی در یک قدمی ما هستند و در یک کلمه مردم دیگر بدن خود را و مکانیزم‌ها و بیماریهای آن را بسیار بهتر می شناسند.

دیگر آن روزها که تنها افراد معدودی در خانه خود فرهنگ چند جلدی داروها داشتند گذشته است، فقط کافی است که در مورد یک دارو و یا موضوع پزشکی در اینترنت جستجو کنید و یا نام آن را وارد کنید تا همه اطلاعات و پدر و مادر و نسب و عوارض و تاثیر دارو یا بیماری را جلوی چشمانتان بریزد.
دیگر پزشک نمی تواند خود بدون اطلاع و به صرف اینکه بیمار به او مراجعه کرده است، هر چه تشخیص داد عمل کند، بلکه باید در صورت درخواست بیمار با او مشورت کند که چگونه می خواهد مداوا کند.

بیمار حق دارد بداند که چه دارویی دریافت می کند و این دارو چه مکانیزم درمانی و عوارض و تاثیراتی دارد. بیمار حق دارد که در مورد بیماری و علت آن و همینطور روش درمانی پیشنهاد شده از طرف پزشک توضیح کامل بخواهد، مگر در موارد خاص که ممکن است به روند درمان صدمه جدی بزند.
پزشک باید با مشورت و همکاری بیمار او را درمان کند و نه اینکه صرفا به تجویز داروهایی اکتفا کند، اینگونه تاثیر روانی-تلقینی درمان و داروها هم می تواند تا حد بسیار زیادی به روند درمان کمک کند.

البته نکته مهمی که وجود دارد این است که همگان توجیه باشند که این تنها پزشک است که در زمینه درمان متخصص است و صلاحیت تجویز دارو را دارد و به صرف اطلاع داشتن در مورد یک بیماری یا دارو، مصرف خودسرانه آن را توجیح نمی کند و عکس آن هم یعنی "مصرف خودسرانه دارو" هم دلیل موجهی برای پرهیز از دادن اطلاعات دارویی به مردم نمی تواند باشد.
خوشبختانه امروزه دیگر داروخانه های کشور هم به راحتی گذشته داروی بدون نسخه در اختیار بیماران نمی گذارند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

تیشه‌ای به ریشه ایران

22 خرداد 1389 است و بیش از یکسال از فراگیر شدن جنبش های مدنی با نام جدید در ایران می گذرد. در این مدت چیزی که بیش از هر زمان دیگری خودنمایی می کرد را می توان با واژه هایی همچون کینه، خشم، دشمنی، فریب، دروغ و ... بیان کرد.
مساله ای که می خواستم به آن اشاره کنم این است که راه عدالت خواهی و آزادی از طریق دشمنی و جنگ هموار نمی شود. وقتی جامعه به صورت دوقطبی یا چندقطبی جبهه گیری می کند، عملا همه خود را در موضع تهاجمی(آتش گشودن بر روی دیگران) یا تدافعی(سنگر گرفتن در پناه همرزمان) قرار می دهند و از این رو شاهد خواهیم بود که همه یا برجک های هم را می زنند و دود هوا می کنند و یا با هزینه ملت برجک های خود را بازسازی می کنند.
در این بین آنچه حیف و میل می شود و از بین می رود سرمایه های ملی و اجتماعیست که این سرمایه ها یا آنهایی هستند که به همه ملت تعلق دارند و از بین رفتن آنها مستقیما به زیان همه خواهد بود و یا سرمایه هایی که نه به همه بلکه در ظاهر تنها به گروهها یا قشر خاصی تعلق دارند که البته اگر با دقت بیشتری نگاه کنیم متوجه می شویم که سرنوشت اکثر ملت به هم گره خورده است و منافع و ضرر آنها بر روی همه تاثیر دارد.
چیز دیگری که از بین می رود و انسان را دچار افسوس می کند توجه و انرژی است که همه روزه صرف جنگ افروزی بین گروه ها و قشرهای اجتماعی می شود. این بازی بیشتر به یک مسابقه طناب کشی می نماید که هر دو طرف تنها نیروی خود را صرف مستهلک کردن نیروی طرف مقابل می کند و هر از چند گاهی هم نیروی یکی بر دیگری چربش پیدا می کند اما بعید است که به این سادگی کسی پیروز شود چون عوامل بیرونی و کنترل کننده ای هم درکار است.
اگر این نیروها به جای اینکه صرف مستهلک کردن هم شوند، در جهت یکسان وارد می شدند در مدت یکسال با توجه به قدرت بالای آن که نشأت گرفته از جوان بودن، فعال بودن و نشاط و انگیزه بالای تک تک عناصر برای ارتقا و پیشرفت است، می توانستیم یک کشتی بزرگ را به مرتفع ترین قله ها برسانیم، طوری که سالها از نتیجه آن بهره ببریم و از آن به عنوان سمبل موفقیت خود یاد کنیم، اما خوب چه کنیم که اینطور نیست.
فکر نمی کنم اوضاع بتواند تغییر چندانی کند، جامعه ایران را و هوش اجتماعی آن را همچون کودکی یازده-دوازده ساله می بینم که باید همچنان سالهای رشد و نوجوانی را که در پیش دارد را طی کند و بارها اشتباه کند و بارها سادگی به خرج دهد و فریب بخورد تا بالاخره به مرحله ای از بلوغ برسد تا سرانجام بتواند تصمیماتی از روی بلوغ و پختگی بگیرد، البته برای آن چیزهایی که تا آن روز باقی مانده باشد!
وضعیت آینده ایران را خوب نمی بینم، سرمایه هایی که امروز به آن می نازیم و از آنها استفاده می کنیم در حال مصرف شدن است و روزی به پایان می رسد. شاید ده سال دیگر نفتی وجود نداشته باشد که مفت و مجانی آن را از زیر زمین بیرون بکشیم و پول آن را تحویل بگیریم و اقتصاد خود را بر مبنای آن برنامه ریزی کنیم و یا بتوانیم آن را برای کمبود نقدینگی ها تزریق کنیم صرفنظر از اینکه اوضاع صنعت و اقتصاد چقدر درب و داغون باشد. همچنین سایر منابع و معادن زیرزمینی روز به روز کمتر می شوند و سرمایه های طبیعی هم روز به روز بیشتر از بین می روند و دیری نمی پاید که بخش عمده سیمان مصرفی و گندم مصرفی هم باید به کشور وارد شود.
از طرف دیگر سرمایه عظیم جوان ها که نیرو و انگیزه بالای آنها برای رشد و ارتقا، سازندگی، ریسک پذیری و کسب معلومات و دانش روز است را داریم که بخش عمده آن را از همین امروز می توان از دست رفته دانست.
لشکر عظیم دهه شصتی ها که من هم جزئی از آن هستم، دیگر به اصطلاح کامپیوتری سیستم عامل و نرم افزارهای آنها نصب شده است و از همین الان می توان گفت که آنها چگونه و به چه سمتی حرکت می کنند و خواهند کرد و یا کنترل خواهند شد.

اگر من دشمن این کشور بودم خوب می دانستم چگونه آن را نابود کنم و بر آن مسلط شوم. فرمول آن ساده است: "تا ده سال دیگر نیروهای آن را مستهلک می کردم و بعد از آن به قدر کافی ضعیف هستند تا هر بلایی خواستم سر آن بیاورم." و این دقیقا همان چیزی است که امروز دارد اتفاق می افتد.
تمام نیروی ایران از یک طرف در داخل آن در حال مستهلک شدن است و از طرف دیگر در تعامل با دنیا. به نظر می رسد بازیگران اصلی دنیای غرب بخش عمده نیروی اضافه خود را که صرف بقا و حفظ جایگاه برتر خود در تعاملات بین المللی می کنند را متوجه ایران و امثال آن ساخته و نوعی بازی دروغین را با دو هدف "سرگرم کردن" و "کنترل کردن و مسلط شدن" را به جریان انداخته اند.
سیاست های بازیگران اصلی جهان سیاست آن چیزی نیست که مثلا رئیس جمهور آمریکا یا وزیر خارجه فلان کشور به پشت تریبون می آید و اعلام می کند و یا آنچه که در اخبار گفته می شود، بلکه اینها تماما همان بازی ها هستند و سیاست های عمده همیشه پشت پرده باقی می مانند و به طور مستمر و با ثباتی در طی سالها پیگیری و اجرا می شوند، از این رو می توان گفت که انتخابات در کشوری مثل آمریکا هم بیشتر جنبه تشریفاتی دارد و در عمل تاثیری در سیاست های ابرقدرتی آن ندارد.

و اما ایران، ایکاش نفتی از ابتدا در آن وجود نداشت تا اولا مثل کشورهایی همچون چین، هند و تایلند از ابتدا متوجه شوند که چیزی ندارند و از سالها پیش به فکر سرمایه گذاری ریشه ای و پایدار برای کسب ثروت برآیند نه اینکه در قرن 21 تازه سرمایه آنها به پایان پذیرد و آغاز بدبختی آنها شود و در ثانی وجود نفت باعث طمع ابرقدرتها در دوران استعمار نمی شد تا ایران را بازیچه دست خود قرار دهند و به فکر برنامه ریزی بیشتر برای چپاول آن باشند.
وضعیت آینده ایران را از دیدگاهی می توان بیش از هر چیز مشابه با افغانستان امروز دانست؛ 1. عدم ثبات و پایداری سیاسی و امنیتی که زیربنای توسعه و هر سرمایه گزاری دیگری است. 2. آمار بالای ارسال مهاجر به کشورهای با وضعیت بهتر و پس زدن آنها توسط آن کشورها. 3. فقر بالا 4. آمار بالای نیروی کار ناراضی و بیکار. 5. عدم وجود کافی نیروی کار با سواد و با دانش فنی بالا جهت رونق بخش صنعت. 6. شوک جدید فرهنگی.
البته می توان امیدوار بود تا در آینده درهای دنیا بیش از گذشته بر روی ایران باز شود و تعامل بیشتر با دنیا اولا باعث ارتقای نگرش ها و بعلاوه رونق بیشتر صنایعی همچون گردشگری در کشور شود.

زنگ خطر اساسی ایران این است که دینی که قرار بود باعث وحدت و یکپارچگی ملت شود، امروزه دارد تبدیل به مایه نفاق و دودستگی آن می شود. حکومت از یک طرف همچنان داعیه اسلام واحد را در سر دارند و از طرف دیگر عده ای اسلام و مذهب را نمی خواهند و یا دیگر از آن زده شده اند و حکومت هم فکری به حال آنها به جز طرد کردن آنان نکرده است و از این رو شرایط خصومت که تیشه به ریشه هر چیزی می زند بیش از هر زمان دیگری خودنمایی می کند.

در یک کلمه به عنوان جمع بندی بزرگترین آفت ایران امروز را استهلاک بالای آن می دانم و اگر از من بپرسند که در انتخابات آینده به چه کسی رأی خواهی داد، فقط در یک کلمه خواهم گفت "به استهلاک کمتر."

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

یعنی میشه همچین چیزی در ایران دید؟

یعنی واقعا میشود روزی در ایران ببینیم که:
  1. مردم به زور تو کار هم دخالت نکنن.
  2. همه خودشون رو صاحب حق حساب نکنن.
  3. وقتی داری تو پیاده رو رد میشی، طرف که از روبروت میاد به صورتت زول نزنه و یا کمتر نگات کنه.
  4. وقتی عصرها از تو پارک رد میشی، پیرمردهای بیکار با حرکت گردنشون تو رو دنبال نکنن و بهت زل نزنن.
  5. مدل ماشین مساوی با میزان ارزش آدمها و همینطور حق تقدم آنها نباشه.
  6. اتوموبیل سوار نسبت به عابر پیاده همیشه حق تقدم نداشته باشه.
  7. مدل ماشین یا بزرگی ماشین برابر با میزان اعتماد به نفس یا قدرت طرف نباشه.
  8. مدل لباس، تعیین کننده شخصیت فرد نباشه.
  9. توی رستوران یا جای مشابه که نشستی، همه زیرچشمی همدیگرو نپاین.
  10. ملت عادت نداشته باشن که هر کسی رو میبینن اول ظاهر و قیافشو برانداز کنن و بعد بر اون اساس احترام بزارن.
  11. یک نفر یه بوتیک باکلاس بزنه، بعد فکر نکنه دیگه کولاک کرده و ترکونده!
  12. دقیقا بدونیم خدمتکار یا گارسون رستوران رو چی صدا کنیم!
  13. برای نون گرفتن مردم تو صف وای نستن.
  14. ملت بدون مزد یا منت به هم کمک کنن.
  15. ملت به جای اینکه همیشه دنبال زیرآب زنی و پیدا کردن نقطه ضعف هم باشن، به هم احترام بگذارن و کمک کنن که پیشرفت کنن.
  16. طرف که پیشخدمت یه رستوران یا کارمند جای مثلا باکلاس میشه، اونجا رو با صحنه نمایش خودش اشتباه نگیره و کلاس نزاره!
  17. توی فروشندگی و غیره، طرف به جای ارتباط با مشتری دنبال ضایع کردن یا تاکید بر ندونسته های مشتری نباشه.
  18. هر کی تو کار فروش هست، حداقل قانون ساده احترام به مشتری باعث جذب مشتری میشه رو بفهمه.
  19. وقتی از فروشنده قیمت می پرسی یا تعریف جنسی رو می شنوی، اول بتونی فرض رو بر درست بودن آن بگذاری، نه دروغین بودنش.
  20. تشخیص دادن اینکه آیا طرف در کاری تخصص داره یا اینکه داره وارد بازی در میاره، یک مهارت اصلی و پرکاربرد نباشه.
  21. ملت یکم زودتر متوجه بشن که تجارت کردن براساس روابط و اصول سنتی دیگه منسوخ شده و کارایی نداره.
  22. ملت یاد بگیرن که از سوپرمارکت ها و فروشگاههای بزرگ با سیستم باز خرید کنن، نه از دکون های کوچیک و خرده فروشی.
  23. ملت متوجه بشن که ایمیل فقط برای بازی و تفنن نیست و می تونه کارایی جدی هم داشته باشه و مثلا در مواقعی به طرز شگفتی جانشین تلفن زدن هم بشه!
  24. غرور بیجا توی افراد در هر کار و صنفی نباشه.
  25. ملت که از در خونه میان بیرون، فکر نکنن که دارن برای نمایش خودشون به دیگران بیرون میرن!
  26. ملت بتونن واژه های جدیدی که در زبان فارسی ساخته میشه رو بپذیرن و اونا رو مسخره نکنن.
  27. هر واژه بیگانه رو که وارد زبان میشه باکلاس ندونن.
  28. مردم بیخودی غیرتی نشن!
  29. طرف که از ایران بیرون میره، دلش برای فرهنگ عجیب ایران تنگ نشه!
  30. یک عقب افتاده ای مثلا بگه خلیج فلان و احساسات ملت جریحه دار نشه!
  31. مهمترین مساله در زندگی هر شخصی ظاهرش نباشه.
  32. مهمترین ملاک برای ارزیابی هر کس ظاهرش نباشه.
  33. فضولی تو کار همسایه حق مسلم هر شخصی نباشه!
  34. رفتن به خارجه(حالا ولو پاتو بزاری رو مرز افغانستان و برداری!) یک کار شاق در حد المپیک و فتح هزار تا قله نباشه!
  35. یک خارجی که میاد، مردم چپ چپ و زیرچشمی نگاش نکنن و در عین حال وانمود هم نکنن که بهش توجه ندارن.
  36. مردم به هدف باکلاس شدن دنبال یادگیری زبان خارجی نرن!
  37. هر کسی در کارش حداقل، وظایف خودشو بدونه.
  38. دکمه "صدا کردن مهماندار" در اتوبوس ها تزئینی نباشه! (عجیبه که این دکمه هنوز در هواپیماها ولو با تاخیر کار میکنه!)
  39. مردم بدونن اون دکمه به چه درد میخوره!
  40. اگه تو اتوبوس با مهماندار کار داشتی لازم نباشه داد بزنی صداش کنی!
  41. تو رستوران هم همینطور، طرف خودش حالیش باشه و لازم نباشه 10 بار صداش کنی.
  42. بکار بردن واژه خدمتکار یا مستخدم اهانت نباشه!
  43. ملت تعارف تیکه پاره کردن رو کنار بذارن و با هم یکم رو راست باشن.
  44. مردم حقوق خودشونو بدونن!
  45. مثلا بدونن برآورده کردن نیازشون در خرید یا خدماتی که میگیرن حقشونه و وظیفه خدمت دهنده است.
  46. اگه کسی وظیفشو انجام داد، افراد قدردان سیصد بار ازش تشکر نکنن!
  47. سوار اتوبوس بین شهری که میشی شوفر عموما امل نباشه!
  48. برای یک مسافرت نیم روزه، دو روز ساک نبندن و بعد هم دو تا کامیون سوغاتی برای همه در و همسایه و فامیل نیارن.
  49. چیزی به اسم حریم شخصی و خصوصی وجود داشته باشه!
  50. وقتی دو تا ماشین با هم تصادف میکنن، هر دو طرف با چماق و گرز و هوار بیرون نیان و نپرن به هم!
  51. افراد ضعف های شخصیتی شون رو به جای درمان پشت لباس، یونیفورم، مقام و ... پنهان نکنن.
  52. مشکل روحی یا روانی به عنوان یک بیماری یا ناراحتی ولو در حد سرماخوردگی به رسمیت شناخته شده و اهمیت داده شود.
  53. هنوز جاهل های محله وجود نداشته باشه!
  54. آدمهای فهمیده و باسواد تو روستاها بیشتر بود.
  55. قومیتها(ترک، فارس، لر، کرد، عرب و ...) با آرامش بهتری در کنار هم زندگی کنن و به هم تیکه نندازن.
  56. تعصبات قومی و قبیله ای بیهوده از بین بره و فرقی بین شهری و روستایی و کجایی نباشه.
  57. ملت وقتی یه تیره پوست یا چشم بادامی می بینن احساس برتری نکنن و نگن ایرانی ها ماشالا چقدر خوشگل و باکلاس هستن.
  58. ملت وقتی یه موبور سفید می بینن نگن چی میشد اگه منم مثل اونا بودم!
  59. وقتی سوار هواپیمای استانبول، بانکوک یا دبی تو فرودگاه تهران میشی، فکر نکنی که این مسافرها دارن برای شرکت در مراسم عروسی عازم میشن!
  60. ملت وقتی یه تیپی میزنن فکر نکنن بقیه که اون تیپو نزدن یا جور دیگه لباس پوشیدن املن.
  61. توی یک جمع بشینی و ملت به جای اینکه طبق معمول بحث کنن که اگه 40 سال پیش انقلاب نمی شد بهتر بود یا الان، بحث کنن که چجوری مملکت ممکنه بهتر بشه!
  62. یک نفر یه نوار سبز دور دستش ببنده و بعد اسمش فعال سیاسی نشه!
  63. همیشه مراسم های غم، از مراسم های شادی متناظر پرشکوه تر نباشه. (مثلا وفات در مقابل تولد)
  64. در آستانه مناسبت های مهم و مذهبی، تلویزیون خیلی تابلو شروع به تحریک کردن مردم نکنه!
  65. مردم در 22بهمن اینهمه مشت! تو دهن آمریکای جهانخوار نزنن و ناکوتش نکنن!
  66. ملت سر مصرف اضافه بنزین با هم مسابقه نزارن، با این توجیه ساده لوحانه که "سرمایه ملیه و مفت از زیر زمین در اومده، اگه من نسوزونمش پس کی بسوزونه!"
  67. با جنگنده بمب افکن صد درصد آمریکایی مانور بدن، بعد احساس غرور و اقتدار ملی نکنن و به دست اندرکاران صنایع دفاعی افتخار نکنن که مثلا رادار پیشرفته تر انداخته بودن روش!
  68. مسئولین مملکت یاد بگیرن به جای اینکه بولوف بزنن اوضاع فلان چیز خوب و گل و بلبله، حقیقت رو بگن تا سریعتر بشه درستش کرد.
  69. مردم فکر کنن اگه کسی عقیده متفاوتی با اونا داره، باز هم قابل احترامه و می تونه دشمنشون نباشه.
  70. دختره فکر نکنه که مانکنی هست که فقط یک نفر وظیفه داره به اون رسیدگی و مراقبت کنه و دیگه خودش هیچ وظیفه ای نداره و خوشگل بودن کافیه!
  71. پسره فکر نکنه، ازدواج کردن یه جور جنس خریدنه!
  72. ملت همیشه در حال مقایسه خودشون با کشورهای دیگه نباشن.
  73. با اختراع "مگس کش دو لبه" در کشور، ملت نتیجه گیری نکنن که ایرانی ها باهوش ترین قوم روی زمین هستن!
  74. برای یک زمینه ای افق و چشم انداز روشن تدارک دیده بشه و بعد در عمل اجرا بشه!
  75. قاب گوشی چینی رو عوض کنی و بعد اسمشو نزاری موبایل ملی!
  76. ملت سر قرار با تاخیر کمتر از 10 دقیقه حاضر بشن!
  77. حاضر شدن، تماس گرفتن و انجام کاری سر ساعت نشانه ضعف و تاخیر داشتن نشانه مهم بودن نباشه!
  78. طرف تو یک زمینه ای اطلاعاتش از حد عموم بالاتر بره و فکر نکنه که دیگه خدای اون رشته شده!
  79. رفتارهای خاله زنک بازی و چشم و هم چشمی دیده نشه!
  80. ملت هر جوری که دلشون می خواد لباس بپوشن.
  81. طرف با آسودگی هر رنگی که احساسش بهش میگه رو بپوشه و نگران نگاه های سنگین دیگران نباشه.
  82. با وجدان بودن نشانه ساده بودن نباشه.
  83. یک بنده خدایی بخواد اون طوری که دلش می خواد و دوست داره باشه و بعد دیگران مسخرش نکنن و بپذیرنش.
  84. ملت بتونن تو یه زمینه ای(به خصوص چیزهای جدید) حد تعادل رو رعایت کنن!
  85. به طرف یک مسئولیتی بده، بعد فکر نکنه که مهمترین آدم روی زمین شده!
  86. هر کسی فکر نکنه امور خودش مهمتر از مال دیگرانه!
  87. تو هر دوره ای مردم جو گیر شرایط خاصی نشن!
  88. ملت بفهمن برای ساختن یک چیزی حتما نباید اون رو خراب کنن و بالکل از اول بسازن، بلکه راههای دیگه ای هم هست.
  89. ملت کمتر دهن بین باشن و مثلا یک شایعه در عرض چند روز یک نفر رو منفورترین نکنه و بعد در عرض یک ماه دوباره بشه نفر اصلی.
  90. اگه مثلا گفته بشه موتور گازی تندتر از هوندا حرکت میکنه، قبل از اینکه این جمله رو تکرار کنن و قیمت موتورگازی هم از هوندا بالاتر بره، در مورد موضوع کمی فکر کنن و بعد تکرارش کنن.
  91. برای ترقی و یادگرفتن به دانشگاه برن، نه کلاس گزاشتن و یا چشم و هم چشمی.
  92. یک شعاری در سطح سازمانی یا مملکتی داده بشه، بعد به اون عمل هم بشه!
  93. فلان جا پل زدن، طرف راهش هر روز نیم ساعت نزدیکتر شده، بعد نیاد بشینه بگه که خدا ذلیلشون کنه که فلان طور نساختن یا زودتر نزدن!
  94. به محض اینکه سوار تاکسی بشی، طرف برای باز کردن سر صحبت شروع نکنه به در و دیوار و همه چیز بد و بیراه گفتن!
  95. همه افراد در همه زمینه ها کارشناس و خبره نباشن و نظر کارشناسی ندن!
  96. ملت و جوانها بدونن چطور از راهش میشه آدم مهمی بود و برای این کار دست به کارهای عجیب و غریب و بی فایده نزنن.
  97. یک نفر برای تنوع لبخند به لب داشته باشه و ملت نگن طرف خوله یا سرخوش شده تفلک!
  98. پاتو یک قدم از هنجارها، ارزش ها و سنت های خودساخته ملت اون ور تر بزاری، به کلی ترد نشی!
  99. ظاهر یا رفتارت یکم مثل بقیه نباشه(مثلا پارچه ببند به پیشونیت و برو بیرون) و بعد نبینی که همه مثل ندیده ها نگات می کنن و یک سری هم اصلا آدم حسابت نمی کنن.
  100. ملت اتلاف وقت روزانشون رو بتونن از 10 ساعت به 9 ساعت کاهش بدن!

خوب صد تا بیشتر شد، می خوای بازم بنویسم و لیست کنم؟ اینارو پشت سر هم نوشتم و اگه بخوام سیصد تا دیگه هم می تونم بهش اضافه کنم، اما فکر کنم همین کافیه. اگه تو هم می خوای، می تونی چند تا بهش اضافه کنی.
راستی یک سری چیزها هم بود که فکر کردم در همه دنیا شایعه و نمیشه گفت بیشتر مختص به ایرانه، اونها رو ننوشتم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

کمی عجیب نیست!؟

بسیار در تعجبم، چند هفته بود که جریان برق اینجا حتی یک نوسان کوچک هم نکرده بود. اما الان که بعد از چند سال آمدم تا برای جایی مطلبی بنویسم قطع شد و 5 دقیقه بعد مجددا وصل شد تا زحمت یک ساعته من را به راحتی بپراند. خنده دار اینکه ساعت 3.5 شب این اتفاق افتاد! زمانی که احتمال قطعی برق از هر موقعی کمتر است.
عجیب هم اینکه این دفعه برخلاف عادت همیشه سیو هم نکرده بودم، نمی دانم چرا؟ روی لپتاپ هم که باتری دارد و بدون خطر برق رفتگی نرفتم بنویسم. البته برنامه ورد خدا صاحبش را خیرات دهد، نیم ساعت آن را برایم برگرداند.

چطور همچین چیزی ممکن است؟ چرا در این همه مواقعی که کار غیرمهمی پشت این بی صاحب می کردم آن لامصب نمی رفت و درست باید همین الان برود؟
قبلا هم از این قبیل اتفاقات زیاد برایم افتاده و از دیگران هم مشابه آن را زیاد شنیده ام.

سناریویی را شبیه سازی می کنم:
در ساعت 3:30 شب 13 می 2010، خانم ماری در منزل خود در خیابان شانزدهم، محله برونکس به قتل می رسد. طبق تحقیقات به عمل آمده برق آن خیابان در ساعت 3:26 دقیقه همان شب به مدت 10 دقیقه قطع شده است. اداره برق محله علت قطعی برق را ایراد در فیوز اضطراری ناحیه تامین کننده برق آن خیابان دانست و اعلام داشت که این فیوز با یک فیوز کاملا نو عوض شده است و اینگونه اتفاقات به ندرت می افتد و برق این خیابان هم ماهها بدون قطعی بوده است.
من به عنوان بازرس ویژه بررسی این پرونده انتخاب شده ام. به این قضیه قطعی برق به شدت مشکوک هستم و دستور می دهم آن را مجددا با دقت زیادی بررسی کنند. اما کلیه نتایج اعلام شده حکایت از این دارند که قطعی برق کاملا تصادفی بوده است.
حال شما بگویید که چگونه، آخه چگونه! قبول کنم که این اتفاقی بوده؟
میشینم با فرمول های احتمال، شانس تصادفی بودن این قطعی را محاسبه می کنم، نتیجه در حدود یک سی‌هزارم است!
تخصص حرفه ای من به من می گوید که اگر به موضوعی بیش از ده درصد شک داشتی، آن را دوباره بررسی و پیگیری کن و حال اینکه در این موضوع ریاضیات به من می گوید که بیش از 99درصد مشکوک است و من خودم معتقدم که ریاضی در اینجا کمی تند می رود و آن را سرجمع می کنم 50درصد شک، ولی باز هم تخصصمم می گوید باید قضیه را پیگیری کنم، خدا می داند اگر راز قتل از راههای دیگر کشف نشود چقدر دیگر باید با این قضیه قطع برق کلنجار بروم!

ولی جدای از این حرفها من عاشق این جور اتفاقات عجیب و خنده دار هستم. خوشحالم که از این اتفاقات برایم می افتد و من را به فکر فرو می برد و باعث می شود مقاله مخفی ام را کمی کامل تر می کنم.
جالب اینکه اتفاقات درست برعکس این هم می افتند. مثلا یکبار درست یک روز بعد از اینکه اطلاعات مهمم را بعد از مدتها از روی یک هارد دیسک برداشتم، سوخت!
هر وقت اینگونه اتفاقات نادر برای من می افتند سعی می کنم تا جایی که می توانم علت آن را بیابم، مثلا در قضیه سوختن هارددیسک به این نتیجه رسیدم که در آن روز بیشتر از حد معمول از آن کار کشیده بودم و بعد به مدت یک روز پس از مدتها خاموش کرده بودم که این مساله احتمال سوختگی را در چنین هارد فرسوده ای به شدت افزایش می داد.
ولی همیشه هم نمی توان به این راحتی ها توجیهی برای اینگونه مسائل پیدا کرد.
برخلاف برخی ها که تنها تفکر آکادمیک دارند و فقط چیزهایی را قبول می کنند که می توانند بر مبنای علوم اثبات شده آنها را توجیه کنند، تصور می کنم در بسیاری از موارد ارتباطاتی را می توان دید که آن را تنها در ماوراء الطبیعه می توان توجیه کرد.
احساس می کنم که علت اینگونه اتفاقات هم چندان عجیب نیست. تنها کافیست تا همه عوامل دخیل را بر روی یک تایم‌لاین چید و بعد فاصله مقیاس تایم‌لاین را به تدریج کم کرد، تا جایی که همه چیز به سمت واضح شدن پیش می روند. البته عوامل ناشناخته و کمتر شناخته شده مانند طول موج ها و سیگنال ها را هم می توان جزو عوامل دخیل در نظر گرفت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

هر که را دوستش دارید اینجاست، نگاه کنید!

این مطلب را در سایت یکی از مجله‌ها مشاهده کردم(نام و لینک درانتهای مطلب) که به دلیل اینکه خیلی برایم جذاب بود در اینجا مجددا منتشر می کنم.
چقدر دو جمله آخر این متن که آنها را درشت هم کرده ام برایم زیباست. شاید این تصویر در مواقعی بتواند راحت تر از هزاران جمله، انسانی غرق شده در دنیای روزمره خود را بیدار کند و به او تلنگری بزند که فراموش نکن، دنیا فراتر از چیزی است که تو در آن فرو رفته ای و چشمان خود را برای دیدن افق هایی که نمیدیدی باز کن.
از دید من این تصویر و نوشته ها منظوری را که مدت ها نمی دانستم چگونه می توانم بگویم به زیبایی هر چه تمامتر بیان می کند.


اين عكسي است كه فضا پيماي ويجر از زمين گرفته است. عكسي كه زمين را در فضاي بيكران نشان ميدهد.
كارل ساكال فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.
برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا" مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است.
زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬
بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست - حداقل در آینده نزدیک - که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه.
خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم . گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد.
شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.
برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ای.

برگرفته از سایت مجله اتفاق نو

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

وبلاگ بی‌حال

امروز که بعد از مدتها آمار اینجا رو چک کردم متوجه شدم که تعداد بازدید کنندگان تا حد قابل قبولی ناامید کننده شده است! و به دلیل به روز نشدن همه خوانندگان ثابت و غیرثابت(متحرک!؟) قید اینجا رو زدن و بی خیال شدن. البته دلیلی نداره که آدم به جایی که هیچ تغییری نمی کنه مجددا سر بزنه که این البته ظاهر قضیست.
البته برخلاف تصور اصلا هم ناراحت نیستم، بلکه از برخی جهات خوشحال هم هستم، حال بماند چرا.
البته من قصد نداشتم اینجا رو رها کنم، بلکه فقط مدتی نگهش نداشتم وگرنه دلیلی برای ول کردن در کار نبود.
حالا الا ایها الهذا، قصدم این بود که به شمار معدود شما گرانقدران و همینطور رهگذران تصادفی تشریف آورده از گوگل و غیره بگم که من به شما توجه دارم و توجه، توجه می آورد و امیدوارم توجه ما هم باعث توجه شما شود که این توجه شما مایه‌ی تحرک و انگیزش بیشتر ماست.
لطفا در صورت تمایل ایمیلی به آدرس gozar-subscribe@webgah.net ارسال نمایید تا به طور خودکار در هر بروز رسانی به شما خبر داده شود، مطالب مهمی در راه هستند.
همچنین از همینجا به مشترکان فیدی سلام علیک عرض می شود، :-) شما کارتان درست است.
ضمنا برای خوانندگان ناخواسته آرزوی ترک عادت‌های ناپسند را دارم.

در پایان اشاره کنم که نظم و هدف گزاری از مهم ترین ارکان موفقیت در هر کاری است که کلا خود زندگی از مخوف ترین این کارهاست و از این رو تصمیم دارم تا این دو موضوع را که فکر می کنم به خوبی در مورد این وبلاگ به جا نیاورده ام را تصحیح نمایم.


وقت عالی به خیر و خدا نگهدار شما باشد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

کشمیر

در کشمیر و شهر سرینگر هستم، منطقه ای با زیبایی ها و جذابیت های طبیعی فوق العاده که به راحتی نمی توان آن را در غالب جملات بیان کرد.
در دو روزی که اینجا بودم هوا عمدتا ابری و بارانی بوده است و دیروز هم در هنگام بازگشت از جاده فوق زیبای چشمه شاهی گرفتار باران شدیم اما خوشبختانه چتر داشتیم.
جنگل، کوهستان، دریاچه، قایق سواری و پارکهای بسیار زیبااز عمده تفریحات اینجا هستند و می توان با مبلغی ناچیز ساعتها روی دریاچه قایق سواری کرد.
کاف نتی که الان در آن نشسته ام تنها چند متر با دریاچه فاصله دارد و درب آن مستقیما رو به اسکله چوبی دریاچه باز می شود و منظره بسیار زیبایی از کوهستان و آب از آن نمایان است.
وضع اینترنت بسیار خوب است و صاحب کاف نت، صاحب خانه من هم است و در اتاقم هم هر دو اینترنت کابلی و بی سیم فراهم کرده است، البته از امروز که تنها شده ام به اینجا آمده ام و دو شب گذشته را به همراه دوستان در خانه روی آب گذراندیم که هر دوی آنها به دهلی و بمبئی برگشته اند، اما من مانده ام که احتمالا زمینی برگردم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

ایندیا 1

وقتی از هواپیما در فرودگاه دهلی پیاده شدم هیچ ایده ای نداشتم، تجربه سفر آنچنانی نداشتم و حتی به علت قطعی اینترنت چند روزه نتوانسته بودم از طریق اینترنت اطلاعاتی در مورد هند و یا مکانی برای اقامت پیدا کنم. امید داشتم که در فرودگاه امام خمینی و بعد از آن در فرودگاه دهلی کمی بتوانم به اینترنت وصل شوم اما در هیچکدام موفق نشدم. البته هواپیمای ماهان که انصافا نو هم بود و فقط یکسال کار کرده بود، ظاهرا امکانات اینترنت داشت اما وصل نبود و بی فایده.
به ناچار به دنبال چند ایرانی راه افتادم تا یکوقت در مرحله کنترل گذرنامه به مشکلی بر نخورم. در سالن خروجی فرودگاه قید آنها را هم زدم و بیرون زدم. چیزی که کار را کمی دشوار می کرد تصور من از هند بود که از این و آن شنیده بودم که در آنجا به علت دزدی و نبود امنیت خیلی باید مواظب بود. این حرفها باعث شده بود که من فکر کنم در اینجا همه دزد هستند و اگر یک لحظه غفلت کنم به افراد دور و ور فرصت داده ام تا تمام پول و کیف من را ببرند و یا حتی اگر مقاومت کنم من را بکشند.
اما واقعیت چیز دیگری بود، در همان بیرون فرودگاه تنهایی من هم پایان یافت و با یک جوان هندی که از ایران آمده بود آشنا شدم. مظهر فارسی را خیلی خوب صحبت می کرد و شب را با او در فرودگاه گذراندیم. در همان شب اول او اطلاعات زیادی در مورد هند و همه چیز آن به من داد و من تقریبا فهمیدم به چگونه جایی آمده ام. همین باعث شد که وقتی صبح زود سوار بر اتوبوس به سمت مرکز شهر دهلی حرکت کردیم، از خیابانهای کثیف و افراد بی خانمان اطراف آن که در حال شستشوی خود با آب لجن کنار خیابان بودند زیاد تعجب نکنم.
مظهر برخلاف اکثر هندی ها فردی زرنگ و زیرک بود و همین کار را برای اعتماد کردن به او دشوارتر می کرد.


ممکن است ادامه داشته باشد...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

تویوتا در اخبار چه می‌گوید؟

"شرکت اتومبیل سازی تویوتا اعلام کرده است با توجه به نگرانی هایی که در مورد گیر کردن پدال گاز یکی از مدل های ساخت این شرکت در کف پوش زیر پای راننده وجود دارد، خواستار جمع آوری بعضی از اتومبیل های ساخت این شرکت از آمریکا، اروپا و چین شده است.
تویوتا قصد دارد یک میلیون و صد هزار خودروی ساخت این شرکت در آمریکا را، تنها یک روز پس از اعلام خبر تعلیق فروش ۸ مدل از خودروهای محبوب این شرکت در آمریکا، از بازار جمع آوری کند."


جملات بالا گزارش سرویس خبری بی بی سی [لینک] است که همانند سایر خبرگزاریها، این خبر داغ این روزهای بازار خودرو را منعکس کرده است.
واقعا با خواندن این مطلب دود از کله من بلند شد. وقتی که شرکتی مانند تویوتا را با شرکت های تولید خودروی داخلی ایران از جمله سایپا یا ایران خودرو مقایسه می کنم می بینم که تنها وجه اشتراک این شرکتها نام "خودرو ساز" بودن است که البته تویوتا واقعا خودروساز است اما سایپا و ایران خودرو تنها نام آن را با خود یدک می کشند و در واقع گاری هایی با چهار چرخ، یک سقف و فرمان به اسم خودرو غالب مردم دور از تویوتا می کنند. اگر بگویید حالا جای شکر آن باقی هست که حداقل یک چهارچرخه با یک سقف بالای سر تحویل میدهند و از هیچی بهتر است باید بگویم که خیلی هم سقف بالای سری نیست، چون پرایدی که شما تحویل میگیرید از همان روز اول که زیر باران گرفتار شوید، آب شره از لای در و پنجره آن نفوذ می کند و فرمان آن هم هر آن ممکن است دیگر نپیچد و چهارچرخه شما واژگون شود و ترمز درست و حسابی هم ندارد و حتی ABS هم که این روزها در دنیا پیش و پا افتاده شده روی آن نصب نمی کنند و همه اینها در حالی است که تویوتا نگران این است که مبادا پدال گاز یکی از مدلهایش شاید روزی به کفی ماشین گیر کند و ماشین گاز اضافی بخورد!

خوب دیگه از این حرفها بسه، میدونم که شما هم اگر در ایران باشید و از وضعیت آنجا باخبر، احتمالا نظری مشابه من دارید و خیلی جمله های بهتر از من می توانید در این مورد بگویید.
اما در واقع قصدم از این مطلب نوشتن موضوع اشاره شده در بالا یعنی تفاوت خودروسازهای ایرانی با غیرایرانی نبود، بلکه می خواهم این موضوع را از نقطه نظری دیگر که "نقطه نظر بازاریابی" است در حد بضاعت بررسی کنم.

آنچه که بلافاصله بعد از خواندن این خبر به ذهن خواننده متبادر می شود این است که شرکت تویوتا آنچنان به کیفیت محصولات و همینطور رضایت و سلامتی مشتریان خود اهمیت می دهد که به خاطر چنین ایراد جزئی ای نه تنها از فروش چنین محصولاتی جلوگیری می کند بلکه حتی برای رفع عیب حاضر است با صرف هزینه سنگین همه این محصولات را جمع آوری تا عملیات باز و بسته کردن چهار تا پیچ و تعویض یک قطعه کوچک در خود کمپانی انجام شود!
تویوتا همچنین این موضوع را بسیار مبهم و بدون جزئیات اعلام کرده است؛ مثلا نگفته است که خودروها چگونه، در چه مدت و به کجا جمع آوری شده و سپس به بازار برگردانده می شوند و همینطور تکلیف خودروهای فروخته شده چه می شود و صرفا با این توضیح که بعدا اعلام می شود قناعت کرده و تنها خبر از یک جمع آوری بزرگ از بازار داده است.
از دیدگاه تکنیکی هم تکنولوژی موتور و سایر آلات متحرکه مکانیکی خودرو هم بسیار پیچیده تر بوده و از این رو به دلیل تعداد زیاد قطعات و همینطور ماهیت مکانیکی این بخشها باعث می شود که احتمال خرابی و همینطور نقص در طراحی آن بیشتر شود و این در حالی است که تاکنون بعید می دانم شرکتی به خاطر نقص ساختاری در اجزای اصلی خودرو اقدام به جمع آوری گسترده مدل های خود از بازار نموده باشد، مگر اینکه مشکل جدی ایمنی آنها را مجاب به این کار کرده باشد. در عوض همیشه دلایل آنها برای جمع آوری، ایراداتی مثل درب باک یا گیر کردن پدال گاز بوده است.

چنین اخباری اگرچه بیشتر رنگ و بوی تبلیغاتی میدهند اما به صرف خود به هیچ وجه نمی توانند کیفیت و مشتری مداری شرکتی مانند تویوتا که بزرگترین خودروساز دنیا هم هست را تایید و یا برعکس زیر سوال ببرد. اما از دیدگاهی دیگر، آنهایی که در علم بازاریابی سررشته دارند، بیشتر از این گونه اخبار به عنوان یک تکنیک تبلیغاتی یا ژست تبلیغاتی تاثیرگذار نام می برند که کاملا هم مشروع و اخلاقی است.
تاثیر چنین پیام های غیرمستقیم تبلیغاتی آنچنان است که برخلاف تبلیغات گذرای تلویزیونی یا بیلبوردهای تبلیغاتی مدتها در ذهن افراد باقی مانده و باعث می شود تا یک سابقه ذهنی مثبت از آن شرکت در ذهن افراد باقی بماند که همین یکی از عوامل انتخاب در خریدهای آینده است. به عنوان یک مثال کوچک من هنوز اقدام مشابهی که شرکت هیوندای سالها قبل انجام داده بود و معلم جغرافی کلاس دوم راهنمایی برایمان تعریف کرد را به خاطر دارم، اگرچه این روزها به خاطر کثرت زیاد اتفاقات و اخبار تولیدی رسانه ها و همینطور تکراری شدن این روش به دلیل استفاده مکرر و همینطور آگاهی افراد، از تاثیر آن کاسته شده است.
در مورد این اقدام خاص شرکت تویوتا برای جمع آوری محصولات خود، نه تنها این کار برای آنها هزینه نیست بلکه صرفه جویی در بودجه تبلیغاتی هم محسوب میشود چرا که این روزها هزینه تبلیغ در رسانه ها بسیار بالاست و هزینه یک تبلیغ گسترده که به دور افتاده ترین نقاط هم برسد سر به فلک می زند و این کار در واقع استفاده رایگان(چون اگر پول هم برای بزرگ کردن این خبر نپرداخته باشند، بازهم تولید خبر دست اول برای رسانه هم اعتبار است و این کار را انجام میدهند) از بستر رسانه های موجود خبری و پتانسیل آنها، برای کسب اعتبار است.

قصد داشتم این مطلب را ادامه دهم اما احساس می کنم که طولانی شد و بیش از این از حوصله خواندن خارج است، به همین دلیل از ادامه این بحث که به بررسی وضعیت تولید اخبار در رسانه ها منتج می شود را به مطلب بعدی موکول می کنم.

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

شب امتحان

یکی از خوبی های وبلاگ این است که باعث ثبت خاطرات ما می شوند و مزیت آن نسبت به یک دفترچه خاطرات معمولی قابلیت به اشتراک گذاری آن با دیگران است که این موضوع در خیلی از اوقات با دریافت نظرات دیگران باعث بهبود دیدگاهها یا خطاهای فکری ما می شود.
این مطلب هم در اصل با همین نیت نوشته شده است؛ چرا که در چند سال آینده احتمالا بخش عمده ای از خاطرات و طرز تلقی هایم دگرگون شده و آن چیزی که بی تغییر باقی می ماند همین چیزی است که اینجا می نویسم.
دوباره به شب امتحان رسیده ام و در حدود 12 ساعت دیگر اولین امتحانم شروع می شود و طبق معمول هم هنوز شروع به خواندن نکرده ام و از دو هفته پیش هم همه برنامه های دیگرم را به حالت تعویق در آورده ام و همه جا کیف و کتابم را یدک کشیده ام اما دریغ از یک ساعت مطالعه.
تا همین چند لحظه پیش فکر می کردم یک شب خیلی زیاد است و خیلی مطالعه در آن می توان کرد اما وقتی حساب کردم که 12 ساعت دیگر بیشتر نیست که منهای خواب چیزی حدود 7-8 ساعت می ماند، متوجه کوتاهی زمانم شدم.
استرس مشهود هم ندارم، چرا که این امری است عادی و همیشگی برای من؛ اما احساس می کنم نوعی استرس پنهان دارم، از آنجا که اگر درسی را بیفتم بسیاری از برنامه های سال آینده و حتی بلند مدتم بهم می ریزد.
اینها بدی های چنین شبی برای من بود اما از اینجا به بعد همه خوب است. برخلاف چند سال پیش، حقیقتا دیگر از چنین شبهایی بدم نمی آید، به خاطر آنکه پر از مزیت است.
شب امتحان از معدود شبهایی است که قدر دقیقه ها و ساعت ها را خواهم دانست و فردا صبح برای 5 دقیقه آن هم برنامه ریزی خواهم داشت. در شرایط به ایصطیلاح Cramming قرار می گیرم و هر دقیقه مطالعه برابر ده دقیقه در شرایط معمول یاد می گیرم و سالهاست به دنبال یافتن وسیله و عاملی هستم که این شرایط را بتواند ایجاد کند (که البته این عامل را یافته ام و آن هدف گذاری و برنامه ریزی است) و در یک کلمه شرایطی است که اگر در آینده برگردیم و به آن نگاه کنیم نه تنها افسوس نمی خوریم بلکه خیلی هم از خودمان راضی می شویم.
به عبارت دیگر شب امتحان شبی است که خیلی یاد می گیریم و از طرفی بسیاری از فعالیت ها و عادت های معمولمان را هم کنار می گذاریم و این یعنی یک تغییر و ترک عادت هایی که شاید متوجه آن نبوده ایم و صد البته که یک تغییر و خودآگاهی مثبت است.
شب امتحان از طرفی مثل شب آخر سال است، در این مطلب گفته ام که ما آدمها همیشه نیاز داریم که برای هر چیزی در زندگی مان یک زمان شروع و یک زمان پایان داشته باشیم، همان طور که روز و شب و فصلها به طور طبیعی برای آغاز و پایان های ما و موجودات زنده وجود دارند. در شب امتحان به ترم گذشته خودمان نگاه می کنیم و اگر در طول آن خوب خوانده باشیم یک آرامش و شادی زاید الوصلی طوئم با اطمینان نصیبمان می شود و اگر هم نخوانده باشیم پشیمان و متوجه اشتباهمان می شویم و در صدد جبران آن بر می آییم.

شب امتحان یک جورایی شب شکوفایی ذهن هم هست، همون طور که من بعد از این همه مدت ننوشتن در اینجا حالا اومدم و دارم سعی می کنم مطالب قشنگ قشنگ بنویسم! اون هم نه یکی بلکه دو تا در یک شب. اگه بخوام تا صبح ده تا مطلب متنوع دیگر هم می تونم بنویسم ولی صلاح نیست و در شب امتحان است که بالاخره همه امتحان دارها به طرف یک چیز یکسان خواهند رفت و آن کتاب و جزوه است.
و در پایان یک صحبت دوستانه: اگر شما هم مثل من شب امتحانی هستید و از این موضوع ناراحت، باید بگویم که ما متاسفانه دچار نوعی ضعف اراده هستیم و در شروع به انجام کاری و پس زدن کارهای غیر لازم مشکل داریم. دیده ام که بعضی ها به اشتباه از این موضوع با افتخار یاد می کنند که مثلا یک کتاب را یکشبه خوانده اند. اما اینگونه خواندن فقط مطالب را به حافظه کوتاه مدت می برد و درصد فراموشی اینگونه مطالب 80 درصد بیشتر از مطالبی است که در فواصل زمانی، حداقل دو یا سه بار تکرار شده اند و همین می تواند انگیزه ای باشد تا بر روی خودمان در هنر برنامه ریزی و تنظیم وقت بیشتر کار کنیم.


آشنایی با کشورهای جهان و معرفی یک سایت فوق‌العاده


این روزها بهترین سرگرمی این چند وقت اخیرم را یافته ام. در سایت Travelpod که یک سایت کانادایی در رابطه با مسافرت است، یک بخش بسیار جذاب وجود دارد به نام The traveler IQ challenge که من با اجازه ترجمش میکنم به نام "بازی هوش مسافرتی!" که در واقع یکی از همان بازی های فلشی هست که حتما در سایتهای مختلف دیده اید، با این تفاوت که بسیار مفید است و من تا به حال بازی فلشی ندیده ام که اولا اینقدر جذاب باشد و در عین حال سرتاسر مفید و آموزنده.
بازی به این شکل است که در صفحه اصلی آن یک نقشه بزرگ از زمین با تقسیم بندی های کشوری وجود دارد و سپس اسم پایتخت کشورها را در بالای صفحه می نویسد و شما بلافاصله باید بر روی موقعیت جفرافیایی آن پایتخت کلیک کنید! حالا هر چقدر که نزدیکتر کلیک کرده باشید و البته سریعتر، امتیازی به شما تعلق میگیرد که این امتیازها برای شما جمع میشود و اگر بتوانید به اندازه کافی امتیاز کسب کنید وارد مراحل بعد که مشکلتر هم هستند، می شوید. در پایان هم با توجه به اینکه چقدر امتیاز جمع کرده اید و چند مرحله طی کرده اید یک نمره آی کیوی مسافرتی (Traveler IQ) به شما تعلق میگیرد که نمره هوش مسافرتی شماست! و مثل نمره آی کیوی معمولی حد نرمال آن 100 است.خوب، تا اینجا فقط یک نوع از انواع بازیها بود، اگر به صفحه اصلی این بازیها برید میبینید که لیستی از بازیهای مختلف وجود دارد؛ از جمله: پرچم کشورها، اماکن تاریخی و دیدنی، عکسهای جهان، ایالت های آمریکا و بازیها با تقسیم بندی منطقه ای که شامل آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین، اروپا و ... میشه.
اگر از این بازیها خوشتان آمده، فراموش نکنید که شما علاوه بر اینکه سرگرم می شوید، حتی یک لحظه از وقت خود را هم تلف نمی کنید و به شدت در حال یادگیری درباره دنیا و کشورهای مختلف هستید.
با تجربه یک روزه ای که خودم از انجام این بازی ها داشتم در حال حاضر می توانم اکثر کشورهای آسیایی، اروپایی و آمریکای جنوبی را در یک لحظه موقعیت یابی کنم و مکان پایتخت آنها را هم حدس بزنم. آفریقا هم که خود به تنهایی مصیبت است و پر است از کشورهایی که شاید اسم آنها را هم به سختی شنیده اید و یادگیری آنها خیلی کار می برد.

ورود به صفحه اصلی بازیها

خوب، اگر کسی از بازیهای سایت Travelpod اسم ببرد و در مورد خود سایت و امکانات جالب آن صحبتی نکند کمال بی انصافی است. همان طور که گفتم این سایت به نظر کانادایی می آید و چند سالی است که به شدت در حال مطرح شدن و محبوب شدن در بین کاربران است.
شما وقتی که به عضویت این سایت در آیید، امکاناتی به شما داده می شود که می توانید همه نقاطی که به آن سفر کرده اید را بر روی نقشه دقیق(همان نقشه معروف گوگل) علامت گذاری کنید و در مورد آنها مطلب بنویسید. به عنوان مثال فرض کنید که شما در یک سفر از شهر اراک در آمده اید و سپس به شیراز و بعد کیش و بعد مشهد و سپس به نقطه اولیه برگشته اید. شما این شهرها را به ترتیب با وارد کردن نام آنها و یا از روی نقشه مشخص می کنید و سپس به طور خودکار این شهرها با خط به هم وصل می شوند و مسیر سفر شما نمایان می گردد.
حال می توانید در مورد هر یک از این شهرها در وبلاگی که در اختیار شما قرار داده شده مطلب بنویسید و با امکانات آپلود عکس و فیلم مثلا تصاویر کیش را اضافه کنید. حال مطالب و تصاویر شما در صفحه مخصوص به کیش ظاهر شده و هر کسی که خواهان کسب اطلاعات در مورد کیش باشد و وارد صفحه کیش شود، محتوای تولیدی شما را هم مشاهده خواهد کرد و بدین ترتیب افراد می توانند ناب ترین و ظریف ترین اطلاعات را در مورد مناطق مختلف دنیا که به سختی می توان گیر آورد را بدست آورند.
اگر مسافرت خارج از کشور هم زیاد داشته باشید، موضوع جذاب تر می شود و در صفحه پروفایل شما نقشه ای از دنیا نشان داده می شود که کشورهایی که به آن مسافرت کرده اید به رنگ خاصی مشخص شده و تمام شهرهایی که به آن رفته اید به صورت نقطه بر روی نقشه نشان داده می شود.
به نظرم این سایت می تواند یک محل بسیار عالی برای به اشتراک گذاشتن خاطرات و تجربه های سفر باشد و از طرفی قبل از مسافرت به مکان های مختلف دنیا می توان به روز ترین اطلاعات را که در هیچ کتاب یا سایت رسمی نوشته نشده را بدست آورد و همزمان با افراد مختلف اهل سفر آشنا شد.

ورود به صفحه اصلی سایت