۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

تکنیک غافل گیری خود یا کار انجام شده و کاربرد آن در یادگیری

توضیح: این نوشته درباره روشی است که در اینجا با عنوان "تکنیک کار از پیش انجام شده" یا "غافل گیری خود" آورده شده است و با نگاهی همزمان به مقوله "یادگیری" و در ادامه مطلب "قانون پارکینسون و اهداف" نوشته شده است.
این مطلب علی رغم تلاش زیادی که برای کوتاه نویسی داشتم، طولانی از آب در آمد و در آن از مثال های فراوان برای درک بهتر موضوع استفاده کرده ام. پیشنهاد می کنم اگر حوصله خواندن مطالب طولانی را ندارید از این مطلب صرفنظر کنید، چون برداشت ناقص از آن می تواند به شیوه یادگیری قبلی شما صدمه بزند.
تکنیک غافل گیری خود یا کار انجام شده: هدف این است که شرایط فکری را که بعد از انجام کاری به انسان دست می دهد را قبل از انجام آن کار بدست آورد.
این تکنیک کلی است اما روش انجام آن ممکن است متغیر باشد، مثلا در برخی از منابع روانشناسی از آن با عنوان "as if frame" نام برده شده و برای تغییر عادات و رفتار افراد استفاده می شود. شیوه کار هم به این صورت است که فرد ابتدا وانمود می کند که رفتار و عادت مطلوبی از قبل و به مدت طولانی در او وجود دارد و سپس بر طبق این تصور رفتار می کند، پس از مدتی فرد کم کم فراموش می کند که تنها وانمود کرده است و این رفتار و عادت به رفتار و عادت واقعی او تبدیل می شود.

من در درس ریاضی زیاد دیده ام که استادهای ریاضی از چنین تکنیک غافلگیری ای استفاده می کنند. اگر زمانهایی که در کلاس ریاضی بوده اید را به خاطر بیاورید می بینید که هروقت استاد می گفت که این مفهوم بسیار ساده است! شما برداشت می کردید که آن مفهوم هرچیزی است غیر از ساده! و سپس با این نیرنگ سعی می کرد آن مفهوم را به خورد شما دهد و سپس شما را مجبور می کرد که چیزی که هنوز نفهمیده اید که چه است و به چه درد می خورد را انجام دهید. چند بار که انجام می دادید کم کم مفهوم را هم درک می کردید و به طور کامل موضوع برای شما جا می افتاد. حتی ممکن است این پروسه چند سال طول بکشد و مثلا یک دانش آموز در کلاس پنجم متوجه شود که خط و نقطه های کلاس اول برای چه بوده اند.
مبنای این تکنیک رفتن از کل به جزء است. روال معمول رفتن از جزء به کل است که معمولا بعد از مدتی که موضوع کمی بسط دار و پیچیده می شود بسیار مشکل و گیج کننده می شود. اما رفتن از کل به جزء با ساختار یادگیری ذهن بسیار سازگارتر است. ذهن از تعداد سلولهای بسیار بالایی تشکیل شده است که همه آنها را می توان یک کل پنداشت اما وقتیکه چیزی یاد می گیریم ذهن چیزی شبیه به یک ساختار برای آن موضوع درست می کند و سعی می کند هر مفهوم را هرچقدر که می تواند به مفهوم های دیگر پیوند دهد. در واقع ما هنگام یادگیری مفاهیم جدید را بر مفاهیم کلی و نیمه کلی(هر چقدر کلی تر باشد برایمان واضح تر است) که از قبل در ذهنمان وجود دارد پیوند می دهیم و پیوسته مغز تلاش می کند تا از طریق پیوند بین مفاهیم قبلی و جدید، مفاهیم جدید و کلی تر استخراج و آنها را کامل تر کند. حال هر چقدر این کلی که ما داریم بر آن پیوند می زنیم بزرگتر باشد نقاط پیوند بیشتری هم خواهد داشت و جزئیات جدید خیلی راحت تر می توانند بر آن پیوند بخورند.

حال فرض کنید که می خواهیم موضوع ایکس را که ابعاد بزرگی دارد یاد بگیریم. یک روش این است که ذره ذره از یک گوشه آن شروع کنیم و دائما جزئیات بیشتری از آن بیاموزیم و بین آنها تار بکشیم(منظور از تار پیوندهای منطقی در ذهن هستند) و جزئیات را به هم متصل کنیم. این اتفاقی است که در ذهن می افتد. خودتان تصور کنید که این شبکه تارها چقدر پیچیده و طولانی و البته قرم قاطی می شود چون ما از ابتدا ساختار نهایی آن را نمی دانیم و باید در هر مرحله با توجه به شناخت ناقصمان از اکس تارکشی کنیم که خیلی از جاها شاید درست یا کامل نباشد و بعدا هم خیلی از این اتصالات باید قطع شوند و یا با اتصالات کامل تر دیگر جایگزین شوند که خود کار طولانی را می طلبد. در واقع در هر مرحله جزئیات جدید می توانند تصور ما را نسبت به شکل و ابعاد موضوع تغییر دهند و ما ناچار شویم که تصور و پیوندهای قبلی مان را به دور ریخته و آنها را با شکل جدید دوباره در ذهن بازسازی کنیم.
اما روش دیگر این است که از ابتدا به تارکشی ها توجه نداشته باشیم و تنها نقاط اصلی که قلب های تپنده اکس و عضوهای اصلی آن هستند را در جای اصلی شان مشخص کنیم و سپس آنها را به هم وصل و کم کم عضوهای کوچک تر را اضافه کنیم.
خوبی این روش این است که هرگاه تار ارتباطی اشتباهی بکشیم احتمالا به سرعت شناسایی می شود و از وصل کردن آن اجتناب می کنیم. هرچه پیش برویم وصل کردن تارهای بعدی که تارهای فرعی تر هم می شوند به جای مشکل بودن ساده تر هم می شوند.
یکبار که نقشه فیبرهای نوری بستر اقیانوسی که فراهم کننده شاهراه اصلی ارتباطات دنیا هستند را نگاه می کردم متوجه شدم که این نقشه روز به روز دارد ساده تر می شود. در گذشته بین نقاط ارتباطی مختلف فیبرهای کم ظرفیت متعددی کشیده می شد اما کم کم با بهبود این فناوری و آمدن فیبرهای با ظرفیت بالاتر شرکتهای ارتباطی به این نتیجه رسیدند که دیگر نگهداری از این فیبرهای قدیمی به صرفه نیست و آنها را رها کردند و به جای آنها فیبرهای پرظرفیت بین نقاط اصلی کشیدند و به این شکل هر دهها فیبر مثلا 50 مگابیت پیچ در پیچ که نقاط مختلف را به هم وصل می کرد با یک فیبر 10 گیگابیت بین نقاط اصلی جایگزین و سپس از این نقاط فیبرهای کم ظرفیت تر به نقاط دیگر کشیده شد. به همین شکل در مغز هم می توان مثلا به جای صدها ارتباط تاری از یک شلنگ! جایگزین استفاده کرد.

صحبت از روش دوم یادگیری یا همان "از کل به جزء" بود، در این روش ما به سرعت ساختار اصلی را بدست می آوریم و این ساختار اصلی در هر مرحله ای می تواند کار کند، هرچند ناقص باشد و برخی جزئیات در آن کامل نباشد. ما فضای لازم برای آن را از قبل در نظر گرفته ایم و نگران کم آمدن فضا نیستیم و پیوندهای ارتباطی را که نقش اساسی و عامل اصلی هستند می توانیم بسیار منظم تر، کاراتر و کوتاه تر و بدون پیچ و خم وصل کنیم.
مثال عینی مقایسه این دو روش در یادگیری را می توان به وضوح در شیوه های متفاوت مطالعه یک کتاب یکسان دید. در شیوه اول فرد تک تک صفحات کتاب را به ترتیب ورق زده و در هر صفحه و مطلب مکث کرده و سعی می کند کل مفاهیم آن را دریافت کند. بدیهی است که اگر کتاب، کتاب رمان نباشد فرد پیوسته نیاز به رجوع به صفحات قبلی و به خاطر آوری مفاهیم قبلی دارد، به خصوص اینکه اگر وقفه ای از نوبت قبلی مطالعه او افتاده باشد و در غیر اینصورت از ادامه مطالعه باز می ماند.
در شیوه دوم مطالعه این کتاب، فرد ابتدا فهرست، خلاصه و تیترهای کتاب را مرور می کند. آن را ورق می زند، در هیچ کجا متوقف نمی شود و آنقدر ادامه می دهد تا تصویری کلی از مطالب کتاب در ذهن او نقش ببندد. شاید حتی یکبار بخواهد کتاب را در عرض نیم ساعت سرسری یک دور بخواند و فقط تحقیق کند که چه مفاهیمی از آن را از قبل بلند و چه مفاهیمی از آن برایش جدید است. سپس در دفعات بعدی به سرعت می تواند کل مفاهیم کتاب را جذب کند. سرعت این روش بر طبق پژوهشهایی که برخی انجام داده اند بیش از ده بار سریعتر از روش اول است و یک کتاب 100 صفحه ای به طور متوسط در 200 دقیقه خوانده و یاد گرفته می شود.(بعدا در این خصوص مطلبی خواهم نوشت.)

می گویند یک میلیونر(زنگ تفریح: منظور میلیون دلار است، میلیون ریال که عددی نیست!) اگر کل ثروت خود را از دست دهد، در هر کجا که رها شود به احتمال قوی طی چند سال دوباره می تواند ثروت خود را به دست بیاورد و حال آنکه افراد معمولی بسیاری هستند که هرگز توانایی کسب یک صدم آن را هم ندارند و البته آرزوی هزار برابر آن را در سر دارند! علت آن است که میلیونر خود را از قبل در آن فضای فکری احساس می کند و می داند چطور رفتار کند که ثروت جذب شود. حال این سوال پیش می آید که اگر آن فرد معمولی هم بتواند آن فضای میلیونر را حس کند ایا می تواند او هم به سرعت میلیونر شود؟
جواب قطعا مثبت است اما علت اینکه این اتفاق برای بیشتر افراد نمی افتد این است که توانایی انتقال حواس خود به حواس میلیونر را ندارند و حتی اگر دهها کتاب تئوری در این زمینه بخوانند موفق نمی شوند مگر آنکه آن کتابها تکنیک هایی به آنها یاد دهد تا خود را از طریق آن تکنیکها به آن فضای ذهنی منتقل کنند.
یکی از قوی ترین این تکنیکها که مشابه همان "as if frame" است، همان تقلید محض در مراحل اول است. ندانسته و نفهمیده همینکه یک نمونه موفق از انجام چیزی را دید، آن را بدون در نظر داشتن فیلترهای ذهن انجام داد، دقیقا همان کلکی که معلم ریاضی می زند. اغلب افراد در این مرحله نمی توانند در مقابل مقاوت ذهنی خود که در واقع همان فیلتر ذهنی شان است غلبه کنند و باز می مانند و حتی نمی فهمند که چرا باز مانده اند و تنها چیزی که تصور می کنند این است که آن چیز جور در نمی آمده است و یا درست و منطقی نبوده است.
وقتی اعمال یکسان انجام داده شوند سپس کم کم تصورات یکسان شکل می گیرد زیرا اعمال یکسان تصورات یکسان را به وجود می آورند و تصورات یکسان هم اعمال یکسان را. از اینجا مرحله گذار آغاز می شود و فرد خود را کم کم در آن فضای ذهنی احساس می کند و بعد می تواند واقعا آنطور رفتار کند.
یک دیوانه تنها می تواند مانند یک دیوانه رفتار کند، البته شاید بتواند یک دیوانه عصبانی باشد و یا یک دیوانه مهربان و آرام. یک سگ هم تنها توانایی رفتار مثل یک سگ را دارد، البته رفتار سگ ها هم همیشه یکسان نیست و حتی از سگی به سگ دیگر فرق دارد، مثلا یک سگ اگر از 100متری اش رد شوی پارس می کند و می خواهد بپرد آدم را بگیرد ولی سگ ولگرد وقتی شما را از 10 متری ببیند پا به فرار می گذارد. البته میتوان سگ ولگرد را آموزش داد که مثل آن یکی سگ مهاجم شود.
در هند فیلهایی وجود دارند که با اینکه چهار پای سالم دارند همیشه یک پایشان را بالا می گیرند و با سه پا راه می روند. اگر از صاحب آن بپرسید و البته اگر او راز فیل خود را فاش کند خواهد گفت که این فیل وقتی به دنیا آمد سالم بود اما یکی از پاهای او را بستم و در تمام مدت رشدش آن را بسته نگه داشتم. حالا که بزرگ شده است پای او را باز کرده ام اما او همچنان فکر می کند که سه پا بیشتر ندارد.

من در زمانی دو مرغ عشق داشتم. آنها درون قفس بسیار تیز و چالاک از این طرف به آن طرف می پریدند و من نگران بودم که اگر یک روز در قفس باز شود آنها به سرعت به بیرون خواهند پرید و دیگر به پایین بر نمی گردند. یک روز تصمیم گرفتم این موضوع را امتحان کنم، در قفس را باز کردم اما در کمال ناباوری هرچه صبر کردم آنها بیرون نیامدند، آنها نمی دانستند که می توان بیرون هم آمد! حوصله ام سر رفت و خودم به زور آنها را بیرون آوردم. باز هم در کمال تعجب دیدم که مرغ عشق ها هرگز نمی توانند پرواز کنند بلکه قدرت پرواز آنها تنها به اندازه یک جهش دقیقا به طول قفسشان است. کمی آنها را تمرین دادم و بعد دیدم که کم کم می توانند بیشتر و بیشتر بپرند.
وقتی کسی می خواهد چیز پیچیده ای یاد بگیرد، فردی بخواهد پولدار شود دقیقا مانند آن مرغ عشق در قفس هستند. تا وقتی که آن مرغ عشق خود را تصور  پرواز طولانی ندهد نمی تواند، اما اگر بداند که باید طولانی پرواز کند می تواند خود را تمرین دهد و آمادگی یابد.
کسی که تمام عمر خود را در یک روستای کوچک گذرانده است خلاقیت لازم را برای یافتن مسیر خود در خیابانهای شلوغ یک شهر ندارد. کسی که تجربه رانندگی کافی ندارد خلاقیت لازم برای کنترل صحیح ماشین در شرایط خطر را ندارد. کسی که تمام عمر خود را در انزوا گذرانده است خلاقیت لازم برای برقراری یک ارتباط مؤثر را ندارد و همینطور کسی یکشبه نمی تواند به عنوان نقش اول یک فیلم بازی کند مگر اینکه همه آنها از قبل تمرین کرده باشند. خلاقیت هم همین است، جرقه هایی است که براساس تجربه ها و خاطرات گذشته و ارتباط میان آنها در ذهن شکل می گیرد. برای تمرین هم هرچه درک قوی تری از آنچه پیش خواهد آمد وجود داشته باشد، مؤثرتر و واقعی تر است.
وقتی هنوز در مورد چیزی که می خواهیم یاد بگیریم تصوری نداریم، مانند آن مرغ عشق نمی دانیم که می توانیم پرواز کنیم، اما بلافاصله بعد از اینکه آن را از قفس بیرون بیاوریم و به او نشان دهیم که می توان بلند پرواز کرد او دیگر از آن به بعد هدفش معلوم می شود و می داند که باید پرواز کند، روش آن را هم با تمرین و تقلید(شاید) یاد خواهد گرفت. ما هم برای یادگیری هرچیز ابتدا بهتر است کل ماجرا را یکبار ببینیم.

متاسفانه آن فیل سه پا خلاقیت لازم را نداشت تا وضعیت پاهای خود را با فیلهای دیگر مقایسه کند و ببیند که پای چهارمش چیزی از پای چهارم فیلهای دیگر کم ندارد و تنها نیاز به تلاش دارد. شاید به نظر برسد که انسانها اینقدر احمق نیستند اما اگر به زندگی آنها نگاه کنیم می بینیم که اغلب آنها دوست دارند طور دیگری مانند انسانهای ایده آلشان رفتار کنند، حرف بزنند و زندگی کنند اما نمی توانند، مانند آن فیل خلاقیت لازم را برای اینکه بفهمند آنها هم می توانند را ندارند.
در مورد یادگیری هم همینطور است، اغلب انسانها فکر می کنند که ناتوان از یادگیری چیزهایی هستند که دیگران می توانند یاد بگیرند. در NLP بحثی است که همه ما دارای سیستم نرونی یکسانی هستیم، پس از این رو توانایی یکسانی داریم و همه واکنش هایی که در یک مغز سالم می تواند انجام شود(که منجر به یادگیری و ... می شود) می تواند در مغزهای سالم دیگر هم انجام شود. اما چیزی که توانایی افراد را متفاوت می کند نحوه کنترل این واکنش ها در مغزشان است که بخش عمده آن اکتسابی است.
فقط کافی است که در یادگیری افراد ابتدا درک کلی از چیزی که می خواهند یاد بگیرند پیدا کنند تا به تدریج بتوانند کل موضوع را پوشش دهند. در یک کلام رفتن از کل به جزء در یادگیری چیزی مانند ساختن یک کشتی از روی نقشه است و رفتن از جزء به کل مانند ساختتن آن کشتی بدون نقشه و یا در تاریکی شب است که نمی دانیم داریم چه می کنیم و درستی هر چیز را باید امتحان کنیم. اگر کسی برعکس این موضوع را تصور کرده باشد از روی عاداتی است که به تدریج در او شکل گرفته اند.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

قانون پارکینسون و اهداف

در ابتدا با مثالی شروع می کنیم، اغلب ما در دورانی از تحصیل متوجه شده ایم که در زمانهای بسیار نزدیک به امتحان که وقت تنگ می شود بازدهی و سرعت یادگیری درسهایمان به شدت افزایش پیدا می کند و بلافاصله بعد از امتحان می دیدیم که مفاهیم آن درس برایمان بسیار آسان شده و کاری را که یکسال نکرده بودیم را در مدت کوتاهی به انجام رسانده ایم.
 در همین مثال شرایط امتحان، اگر به دانشجویان در شبهای امتحان نگاه کنید می بینید که اغلب آنها(بلکه 95درصد!) دارند می گویند که چرا من این درس را زودتر شروع نکردم، مفاهیم ساده است، اگر کمی، فقط کمی زمان بیشتر داشتم حتما نمره عالی می گرفتم!
مدتها در فکر این بودم که چگونه می توان شرایط شب امتحان را در مواقع دیگر هم به وجود آورد، حتی مدتی فکر طراحی ماشین مطالعه را هم در سر پروراندم که محیطی بود که تنها در آن می شد مطالعه کرد و نه هیچ کار دیگر.
بعدا فهمیدم که نیازی به این ماشین هم نیست و بهتر است کار را به فکر و ضمیر ناخودآگاهمان سپرد که اگر در شب امتحان به این خوبی توانایی انجام چنین کاری دارد پس چرا در زمانهای دیگر نتواند این کار را بکند؟
چاره کار در تعیین اهداف متناسب در زندگی بود. این اهداف باید متشکل از اهداف بلندمدت، میان مدت و کوتاه مدت می بودند که اهداف کوتاه مدت اگرچه آنچنان جذاب نبودند ولی از آنجا که لازمه رسیدن به اهداف جذاب میان مدت و بلندمدت بودند می توانستند جذاب شوند. در واقع اهداف می بایست آنقدر روشن، شفاف، دوست داشتنی و خواستنی تنظیم شوند که تمام فکر و ذکر ما را به خود مشغول کنند و در هر کاری که به تنهایی آن را مشکل یا کسل کننده است، وقتی چشم انداز اهدافمان را در آن ببینیم، از روی اشتیاق و با انرژی آن کار را انجام دهیم.
قانون پارکینسون می گوید که:
The perceived complexity of a task will expand to the time allot to it.
البته آن را به دهها شکل دیگر هم می توان گفت و در اینجا اینطور می گوییم که "پیچیدگی و یا مدت زمان انجام یک کار، به اندازه زمانی که برای آن کار تخصیص داده شود افزایش می یابد."
اولین بار که این جمله را شنیدم در یک ویدئوی سخنرانی به نام "How to learn anything" بود که درست چیزی بود که به آن رسیده بودم و می خواستم بشنوم و دیگر نیازی هم پیدا نکردم تا در مورد آن تحقیق کنم.
شاید یکی از بهترین چیزهایی که در دو سال اخیر فهمیده ام ترکیب کردن اهداف و قانون پارکینسون باشد. ترکیب این دو ماده محرکه خطرناک گاهی در حد انفجار است و تاثیر آن بر روی برخی از افراد از تاثیر الکل هم بر بدنشان بیشتر است و از این رو باید مراقب خود و همینطور اطرافیانشان باشند.
کلید کار در این است که اهداف را همواره طوری بچینیم که برایمان از نظر کوتاهی فرصت، چالش برانگیز باشد. اهداف را از طرفی نباید طوری چید که فرصت کافی و فراوان برای انجام دقیق و کامل آن داشت و از طرفی هم نباید آنها  را طوری غیرواقع بینانه چید که انجام آن برایمان بعید شود. به بیان دیگر همیشه بهتر است طوری زمانبندی کرد که مدت زمانی که برای هر کار اختصاص می دهیم همیشه کمی کمتر از بهترین زمانی باشد که در گذشته از عهده کار مشابه آن برآمده ایم و همین طور لازم است این اطمینان خاطر را هم داشته باشیم که می توانیم آن کار را در زمان تعیین شده به انجام برسانیم.
صحبت از اهداف شد، مطمئنم که برداشت های گوناگونی از این واژه وجود دارد و هرکسی با شنیدن آن درک خاص خود از آن را به خاطر می آورد. بد نیست برای روشن تر شدن بهتر موضوع، تعریفی از آنچه در اینجا منظور از "اهداف" بود، داشته باشیم:
هدف در واقع همان هدف های نهایی هستند که از دیدگاه ما هر کسی که هدف نهایی نداشته باشد هدفی ندارد. هدف نهایی یعنی اینکه بلندترین مدت زمانی را که ممکن است فرد زنده بماند را فرض کند و برای کل آن زمان نقشه بکشد و در آن برایش واضح شود که در کدام مقطع و زمان از زندگی در کجای مسیر اهدافش قرار دارد. در این صورت در هر لحظه از زندگی هدف ها و مأموریت های کوچکی خواهد داشت که شاید برخی از آنها بسیار ساده و حتی در مدت چند دقیقه دست یافتنی باشند اما مهم آن است که این هدف های کوچک هم بخشی از هدف های بزرگ و بزرگتر هستند که در نهایت به هدفهای اصلی ما ختم می شوند.
یادم می آید که در خیلی سال پیش در فیلمی(فکر کنم سریال امام علی بود) نشان داد که یک نفر در بیابان برهوت کنار یک چشمه اسیر شده بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت و تنها امیدش به زندگی دانه علفی شد که در ته کیسه پیدا کرد. اگر من یک دانه گندم داشته باشم و بخواهم یک گندمزار داشته باشم باید چه می کنم؟ مطمئنا اگر هدفم جدی باشد از همان روز اول گندم زار را در همان یک دانه می بینم و هدفم را پرورش آن یک دانه می کنم تا تبدیل به 20 تا شود و هدف بعدی من تبدیل آن 20 تا به 400 تاست و همینطور پله پله تا به تعداد خوشه های گندم گندمزارم که هدف اصلی ام است برسم.
به خاطر داشتنش خوب است که:
All our dreams can come true if we have the courage to pursue them. --Walt Disney

ادامه نگاشت این مطلب طولانی شد که طول آن خود دو برابر طول این مطلب است و احتمالا فردا یا پس فردا با عنوان "تئوری تکنیک غافلگیری خود یا کار انجام شده" منتشر می کنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

اولین تجربیات یادگیری زبان انگلیسی

ما در کلاس اول راهنمایی زبان انگلیسی رسمی نداشتیم، اکنون فکر کنم زبان را از کلاس اول راهنمایی شروع می کنند اما در عوض زبان عربی داشتیم و آن هم چه عربی ای! هنوز هم که هنوزه وقتی یاد کتاب های عربی دوران مدرسه می افتم سردردهای آن زمان که موقع نگاه کردن به کتاب عربی دچار آن می شدم به یادم می آید. (بعدا همین عربی یکی از عوامل اصلی بیزاری و اعتراض به تحصیلم شد، داستان دارد.)
در همان کلاس اول راهنمایی مدرسه ما لطف کرده بود و تصمیم گرفت که زبان انگلیسی را که جزو برنامه درسی آموزش و پرورش در آن مقطع نبود به طور اجباری در برنامه درسی ما گنجاند و به دروغ هم گفت که نمره آن در کارنامه تان می آید و در معدل تاثیر دارد. خلاصه  روزی به ما گفتند کتابهایی تهیه کنید.(فکر کنم اسمش Start with English بود که عکس پسربچه ای در حال ماسه بازی رویش بود.)
خلاصه کتابها را گرفتیم و سر کلاس نشستیم. معلم شروع کرد به خواندن و می گفت:
a cat, a dog, a hat, a ball, a hen and ...
تا اینجای کار خیلی شیرین بود، چون من از قبل معنی اکثر آن لغات را می دانستم، از آن بهتر اینکه حتی حروف A تا F بزرگ را هم می دانستم و فکر می کردم بقیه اش هم به همین راحتی است.
معلم معنی هم می کرد و مثلا می گفت a cat می شود یک گربه و a dog می شود یک سگ، اما همین موضوع ساده بعدا تبدیل به معضل بزرگی برایم شد. موضوع از این قرار بود که فکر می کردم اگر مثلا a cat می شود یک گربه پس باید b cat بشود دو گربه و c cat بشود سه گربه و الی آخر.
بالاخره از این بخش اول کتاب گذشتیم و a x ها تمام شد ولی من همچنان منتظر b xها بودم اما هرگز نمی رسیدیم، کتاب را ورق زدم و چیزی پیدا نکردم. از معلم یکبار پرسیدم که جواب درستی نگرفتم، یادم نیست مسخره کرد یا پاسخ درستی نداد و از آن بدتر هم اینکه این aها برای بچه های دیگر خیلی آسان و معمولی بود و فکر می کردم که فقط من هستم که نفهمیدم چگونه است. هرچه بود این موضوع باعث شد که من فکر کنم زبان انگلیسی پر است از قواعد عجیب و غریب و پیچیده که به این سادگی ها نمی توان آنها را فهمید و مثلا a hat می شود یک کلاه و b hat نمی شود دو کلاه و لابد یک چیز دیگری می شود دو کلاه و خدا می داند که سه کلاه و چهار کلاه  و چند کلاه چه خواهند شد!
این موضوع برایم تنها یک سوال ساده نبود، بلکه تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود و آن کتاب برایم شده بود تنها آن سوال، و انگلیسی غولی برای خودش.
من و بعضی های دیگر که مثل من با زبان مشکل داشتند به شدت به تقلب روی آوردیم. هر جلسه باید عده ای پای تخته می رفتیم و از روی کتاب می خواندیم، اما سواد خواندن نداشتیم. بعضی ها فارسی آن را جایی می نوشتند و حفظ می کردند و به این شیوه آن را می خواندند. من و چندین تای دیگر فارسی کلمات را خیلی ریز روی عکس ها می نوشتیم به طوری که وقتی معلم کتابمان را از دور چک می کرد متوجه نمی شد. مدتی گذشت و قضیه لو رفت. از آن به بعد معلم کتابها را به طور دقیق چک می کرد و اکثر تقلب ها در می آمد اما من همچنان به این کار ادامه دادم و آنقدر ریز و با استتار بالا لای عکسها می نوشتم که هرگز دیگر کسی متوجه نمی شد و موقع نوبتم تنها دعا می کردم که کتابم را عوض نکند.
تا آخر سال کلا هیچ چیز نفهمیدم، اما موقع امتحان خرداد دیگر چاره ای جز یادگیری نداشتم. صبح از خواب بیدار شدم و تا ساعت امتحان با کمک برادرم کل حروف بزرگ و کوچک را که دیگر قیافه شان در اثر تکرار برایم آشنا شده بود یاد گرفتم و روی غلطک افتادم. با خودم گفتم احمق چرا زودتر نپرسیدی، اینها که کاری نداشت که خودت را اینهمه با آن عذاب دادی.
خلاصه از آن به بعد این درس برایم شیرین شد، یک موضوع دیگر هم که آن روز بردارم گفت این بود که بعد از اینکه حروف را خوب یاد گرفتی تازه یادگیری زبانت شروع می شود! و این کاملا برعکس تصور من بود! فکر می کردم مشکل ترین بخش کار یادگیری حروف است و بعد از آن کار روی غلطک می افتد چون دیگر همه چیز را می توانیم بخوانیم و بی سواد نیستیم.
از سال بعد دیگر انگلیسی برایم شد نقل و همینطور مدتی بعد کامپیوتر هم به خانه ما آمد که خود آن هم کمک بزرگی بود. حتی سال بعدش یک ترم به کلاس زبان شکوه هم رفتم اما ادامه ندادم. از سه چهار سال بعد از آن هم خودم از بس با کامپیوتر ور رفته بودم که دیگر کتابهای کامپیوتری را به انگلیسی می خواندم. اولین کتابهایی هم که خواندم درباره ویژوال بیسیک و اچ تی ام ال بود.

چیزی که باعث شد این خاطره یادم بیاید این است که هنوز این اخلاق را کم و بیش دارم. اگر چیزی را از پایه یاد نگیرم و همه چیز آن را نفهمم نمی توانم قبول کنم که دارم درست پیش می روم. البته از چند سال قبل فهمیده ام که اشکال همیشه از نقص فکری من در فهم نیست و گاهی هم نمی توان برخی مفاهیم را تصور کرد و یا بسیار مشکل است و خیلی چیزها را بهتر است فقط دید که چگونه عمل می کنند و از آن استفاده کرد. این اخلاق تاکنون در تحصیلات بسیار بهم ضربه زده است و چه بسیار دانشجویانی که با حفظ کردن مفاهیم و نه درک آن  نمره گرفته اند و یادم می آید در شب امتحان معادلات دیفرانسیل به جای حفظ کردن روشهای آن با مفهوم حد و مشتق سر و کله می زدم.
نمی توان گفت کدام روش مطلقا درست و کدام غلط است اما با توجه به تجربه میگویم که این روش زمانبر و البته ماندگارتر و کاربردی تر است، اما روش دیگر(حفظ کردن سطحی)  بسیار سریعتر است اما در عوض فرار است و زود فراموش می شود و همینطور دست آخر معمولا مفاهیم حفظ شده هیچ کاربردی برای آدم پیدا نمی کنند.
یک مثال جالب در این مورد درباره یادگیری زبان است که دو دیدگاه کلی در آن وجود دارد، یکی یادگیری براساس قواعد و گرامر زبان و دیگری یادگیری بر پایه حفظ کردن و تقلید و تکرار کردن. هنوز معلوم نشده که کدامیک بهتر جواب می دهد اما همه می دانند که دومی سریعتر است. البته باید در نظر داشت که زبان یک مهارت تماما کاربردی است که در آن تکرار بسیاری وجود دارد و همینطور به سرعت عمل بالایی احتیاج دارد و خیلی جاها حفظ کردن جملات به جای ساختن جملات به صرفه تر است.