ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

اولین تجربیات یادگیری زبان انگلیسی

ما در کلاس اول راهنمایی زبان انگلیسی رسمی نداشتیم، اکنون فکر کنم زبان را از کلاس اول راهنمایی شروع می کنند اما در عوض زبان عربی داشتیم و آن هم چه عربی ای! هنوز هم که هنوزه وقتی یاد کتاب های عربی دوران مدرسه می افتم سردردهای آن زمان که موقع نگاه کردن به کتاب عربی دچار آن می شدم به یادم می آید. (بعدا همین عربی یکی از عوامل اصلی بیزاری و اعتراض به تحصیلم شد، داستان دارد.)
در همان کلاس اول راهنمایی مدرسه ما لطف کرده بود و تصمیم گرفت که زبان انگلیسی را که جزو برنامه درسی آموزش و پرورش در آن مقطع نبود به طور اجباری در برنامه درسی ما گنجاند و به دروغ هم گفت که نمره آن در کارنامه تان می آید و در معدل تاثیر دارد. خلاصه  روزی به ما گفتند کتابهایی تهیه کنید.(فکر کنم اسمش Start with English بود که عکس پسربچه ای در حال ماسه بازی رویش بود.)
خلاصه کتابها را گرفتیم و سر کلاس نشستیم. معلم شروع کرد به خواندن و می گفت:
a cat, a dog, a hat, a ball, a hen and ...
تا اینجای کار خیلی شیرین بود، چون من از قبل معنی اکثر آن لغات را می دانستم، از آن بهتر اینکه حتی حروف A تا F بزرگ را هم می دانستم و فکر می کردم بقیه اش هم به همین راحتی است.
معلم معنی هم می کرد و مثلا می گفت a cat می شود یک گربه و a dog می شود یک سگ، اما همین موضوع ساده بعدا تبدیل به معضل بزرگی برایم شد. موضوع از این قرار بود که فکر می کردم اگر مثلا a cat می شود یک گربه پس باید b cat بشود دو گربه و c cat بشود سه گربه و الی آخر.
بالاخره از این بخش اول کتاب گذشتیم و a x ها تمام شد ولی من همچنان منتظر b xها بودم اما هرگز نمی رسیدیم، کتاب را ورق زدم و چیزی پیدا نکردم. از معلم یکبار پرسیدم که جواب درستی نگرفتم، یادم نیست مسخره کرد یا پاسخ درستی نداد و از آن بدتر هم اینکه این aها برای بچه های دیگر خیلی آسان و معمولی بود و فکر می کردم که فقط من هستم که نفهمیدم چگونه است. هرچه بود این موضوع باعث شد که من فکر کنم زبان انگلیسی پر است از قواعد عجیب و غریب و پیچیده که به این سادگی ها نمی توان آنها را فهمید و مثلا a hat می شود یک کلاه و b hat نمی شود دو کلاه و لابد یک چیز دیگری می شود دو کلاه و خدا می داند که سه کلاه و چهار کلاه  و چند کلاه چه خواهند شد!
این موضوع برایم تنها یک سوال ساده نبود، بلکه تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود و آن کتاب برایم شده بود تنها آن سوال، و انگلیسی غولی برای خودش.
من و بعضی های دیگر که مثل من با زبان مشکل داشتند به شدت به تقلب روی آوردیم. هر جلسه باید عده ای پای تخته می رفتیم و از روی کتاب می خواندیم، اما سواد خواندن نداشتیم. بعضی ها فارسی آن را جایی می نوشتند و حفظ می کردند و به این شیوه آن را می خواندند. من و چندین تای دیگر فارسی کلمات را خیلی ریز روی عکس ها می نوشتیم به طوری که وقتی معلم کتابمان را از دور چک می کرد متوجه نمی شد. مدتی گذشت و قضیه لو رفت. از آن به بعد معلم کتابها را به طور دقیق چک می کرد و اکثر تقلب ها در می آمد اما من همچنان به این کار ادامه دادم و آنقدر ریز و با استتار بالا لای عکسها می نوشتم که هرگز دیگر کسی متوجه نمی شد و موقع نوبتم تنها دعا می کردم که کتابم را عوض نکند.
تا آخر سال کلا هیچ چیز نفهمیدم، اما موقع امتحان خرداد دیگر چاره ای جز یادگیری نداشتم. صبح از خواب بیدار شدم و تا ساعت امتحان با کمک برادرم کل حروف بزرگ و کوچک را که دیگر قیافه شان در اثر تکرار برایم آشنا شده بود یاد گرفتم و روی غلطک افتادم. با خودم گفتم احمق چرا زودتر نپرسیدی، اینها که کاری نداشت که خودت را اینهمه با آن عذاب دادی.
خلاصه از آن به بعد این درس برایم شیرین شد، یک موضوع دیگر هم که آن روز بردارم گفت این بود که بعد از اینکه حروف را خوب یاد گرفتی تازه یادگیری زبانت شروع می شود! و این کاملا برعکس تصور من بود! فکر می کردم مشکل ترین بخش کار یادگیری حروف است و بعد از آن کار روی غلطک می افتد چون دیگر همه چیز را می توانیم بخوانیم و بی سواد نیستیم.
از سال بعد دیگر انگلیسی برایم شد نقل و همینطور مدتی بعد کامپیوتر هم به خانه ما آمد که خود آن هم کمک بزرگی بود. حتی سال بعدش یک ترم به کلاس زبان شکوه هم رفتم اما ادامه ندادم. از سه چهار سال بعد از آن هم خودم از بس با کامپیوتر ور رفته بودم که دیگر کتابهای کامپیوتری را به انگلیسی می خواندم. اولین کتابهایی هم که خواندم درباره ویژوال بیسیک و اچ تی ام ال بود.

چیزی که باعث شد این خاطره یادم بیاید این است که هنوز این اخلاق را کم و بیش دارم. اگر چیزی را از پایه یاد نگیرم و همه چیز آن را نفهمم نمی توانم قبول کنم که دارم درست پیش می روم. البته از چند سال قبل فهمیده ام که اشکال همیشه از نقص فکری من در فهم نیست و گاهی هم نمی توان برخی مفاهیم را تصور کرد و یا بسیار مشکل است و خیلی چیزها را بهتر است فقط دید که چگونه عمل می کنند و از آن استفاده کرد. این اخلاق تاکنون در تحصیلات بسیار بهم ضربه زده است و چه بسیار دانشجویانی که با حفظ کردن مفاهیم و نه درک آن  نمره گرفته اند و یادم می آید در شب امتحان معادلات دیفرانسیل به جای حفظ کردن روشهای آن با مفهوم حد و مشتق سر و کله می زدم.
نمی توان گفت کدام روش مطلقا درست و کدام غلط است اما با توجه به تجربه میگویم که این روش زمانبر و البته ماندگارتر و کاربردی تر است، اما روش دیگر(حفظ کردن سطحی)  بسیار سریعتر است اما در عوض فرار است و زود فراموش می شود و همینطور دست آخر معمولا مفاهیم حفظ شده هیچ کاربردی برای آدم پیدا نمی کنند.
یک مثال جالب در این مورد درباره یادگیری زبان است که دو دیدگاه کلی در آن وجود دارد، یکی یادگیری براساس قواعد و گرامر زبان و دیگری یادگیری بر پایه حفظ کردن و تقلید و تکرار کردن. هنوز معلوم نشده که کدامیک بهتر جواب می دهد اما همه می دانند که دومی سریعتر است. البته باید در نظر داشت که زبان یک مهارت تماما کاربردی است که در آن تکرار بسیاری وجود دارد و همینطور به سرعت عمل بالایی احتیاج دارد و خیلی جاها حفظ کردن جملات به جای ساختن جملات به صرفه تر است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!