ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

قانون پارکینسون و اهداف

در ابتدا با مثالی شروع می کنیم، اغلب ما در دورانی از تحصیل متوجه شده ایم که در زمانهای بسیار نزدیک به امتحان که وقت تنگ می شود بازدهی و سرعت یادگیری درسهایمان به شدت افزایش پیدا می کند و بلافاصله بعد از امتحان می دیدیم که مفاهیم آن درس برایمان بسیار آسان شده و کاری را که یکسال نکرده بودیم را در مدت کوتاهی به انجام رسانده ایم.
 در همین مثال شرایط امتحان، اگر به دانشجویان در شبهای امتحان نگاه کنید می بینید که اغلب آنها(بلکه 95درصد!) دارند می گویند که چرا من این درس را زودتر شروع نکردم، مفاهیم ساده است، اگر کمی، فقط کمی زمان بیشتر داشتم حتما نمره عالی می گرفتم!
مدتها در فکر این بودم که چگونه می توان شرایط شب امتحان را در مواقع دیگر هم به وجود آورد، حتی مدتی فکر طراحی ماشین مطالعه را هم در سر پروراندم که محیطی بود که تنها در آن می شد مطالعه کرد و نه هیچ کار دیگر.
بعدا فهمیدم که نیازی به این ماشین هم نیست و بهتر است کار را به فکر و ضمیر ناخودآگاهمان سپرد که اگر در شب امتحان به این خوبی توانایی انجام چنین کاری دارد پس چرا در زمانهای دیگر نتواند این کار را بکند؟
چاره کار در تعیین اهداف متناسب در زندگی بود. این اهداف باید متشکل از اهداف بلندمدت، میان مدت و کوتاه مدت می بودند که اهداف کوتاه مدت اگرچه آنچنان جذاب نبودند ولی از آنجا که لازمه رسیدن به اهداف جذاب میان مدت و بلندمدت بودند می توانستند جذاب شوند. در واقع اهداف می بایست آنقدر روشن، شفاف، دوست داشتنی و خواستنی تنظیم شوند که تمام فکر و ذکر ما را به خود مشغول کنند و در هر کاری که به تنهایی آن را مشکل یا کسل کننده است، وقتی چشم انداز اهدافمان را در آن ببینیم، از روی اشتیاق و با انرژی آن کار را انجام دهیم.
قانون پارکینسون می گوید که:
The perceived complexity of a task will expand to the time allot to it.
البته آن را به دهها شکل دیگر هم می توان گفت و در اینجا اینطور می گوییم که "پیچیدگی و یا مدت زمان انجام یک کار، به اندازه زمانی که برای آن کار تخصیص داده شود افزایش می یابد."
اولین بار که این جمله را شنیدم در یک ویدئوی سخنرانی به نام "How to learn anything" بود که درست چیزی بود که به آن رسیده بودم و می خواستم بشنوم و دیگر نیازی هم پیدا نکردم تا در مورد آن تحقیق کنم.
شاید یکی از بهترین چیزهایی که در دو سال اخیر فهمیده ام ترکیب کردن اهداف و قانون پارکینسون باشد. ترکیب این دو ماده محرکه خطرناک گاهی در حد انفجار است و تاثیر آن بر روی برخی از افراد از تاثیر الکل هم بر بدنشان بیشتر است و از این رو باید مراقب خود و همینطور اطرافیانشان باشند.
کلید کار در این است که اهداف را همواره طوری بچینیم که برایمان از نظر کوتاهی فرصت، چالش برانگیز باشد. اهداف را از طرفی نباید طوری چید که فرصت کافی و فراوان برای انجام دقیق و کامل آن داشت و از طرفی هم نباید آنها  را طوری غیرواقع بینانه چید که انجام آن برایمان بعید شود. به بیان دیگر همیشه بهتر است طوری زمانبندی کرد که مدت زمانی که برای هر کار اختصاص می دهیم همیشه کمی کمتر از بهترین زمانی باشد که در گذشته از عهده کار مشابه آن برآمده ایم و همین طور لازم است این اطمینان خاطر را هم داشته باشیم که می توانیم آن کار را در زمان تعیین شده به انجام برسانیم.
صحبت از اهداف شد، مطمئنم که برداشت های گوناگونی از این واژه وجود دارد و هرکسی با شنیدن آن درک خاص خود از آن را به خاطر می آورد. بد نیست برای روشن تر شدن بهتر موضوع، تعریفی از آنچه در اینجا منظور از "اهداف" بود، داشته باشیم:
هدف در واقع همان هدف های نهایی هستند که از دیدگاه ما هر کسی که هدف نهایی نداشته باشد هدفی ندارد. هدف نهایی یعنی اینکه بلندترین مدت زمانی را که ممکن است فرد زنده بماند را فرض کند و برای کل آن زمان نقشه بکشد و در آن برایش واضح شود که در کدام مقطع و زمان از زندگی در کجای مسیر اهدافش قرار دارد. در این صورت در هر لحظه از زندگی هدف ها و مأموریت های کوچکی خواهد داشت که شاید برخی از آنها بسیار ساده و حتی در مدت چند دقیقه دست یافتنی باشند اما مهم آن است که این هدف های کوچک هم بخشی از هدف های بزرگ و بزرگتر هستند که در نهایت به هدفهای اصلی ما ختم می شوند.
یادم می آید که در خیلی سال پیش در فیلمی(فکر کنم سریال امام علی بود) نشان داد که یک نفر در بیابان برهوت کنار یک چشمه اسیر شده بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت و تنها امیدش به زندگی دانه علفی شد که در ته کیسه پیدا کرد. اگر من یک دانه گندم داشته باشم و بخواهم یک گندمزار داشته باشم باید چه می کنم؟ مطمئنا اگر هدفم جدی باشد از همان روز اول گندم زار را در همان یک دانه می بینم و هدفم را پرورش آن یک دانه می کنم تا تبدیل به 20 تا شود و هدف بعدی من تبدیل آن 20 تا به 400 تاست و همینطور پله پله تا به تعداد خوشه های گندم گندمزارم که هدف اصلی ام است برسم.
به خاطر داشتنش خوب است که:
All our dreams can come true if we have the courage to pursue them. --Walt Disney

ادامه نگاشت این مطلب طولانی شد که طول آن خود دو برابر طول این مطلب است و احتمالا فردا یا پس فردا با عنوان "تئوری تکنیک غافلگیری خود یا کار انجام شده" منتشر می کنم.

۲ نظر:

  1. سلام
    وبلاگ شما حقیقتا ارزش خواندن دارد
    موفق باشید

    پاسخحذف
  2. سلام،
    ممنون از شما.
    شما هم موفق باشید.

    پاسخحذف

برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!