توضیح: این نوشته درباره روشی است که در اینجا با عنوان "تکنیک کار از پیش انجام شده" یا "غافل گیری خود" آورده شده است و با نگاهی همزمان به مقوله "یادگیری" و در ادامه مطلب "قانون پارکینسون و اهداف" نوشته شده است.
این مطلب علی رغم تلاش زیادی که برای کوتاه نویسی داشتم، طولانی از آب در آمد و در آن از مثال های فراوان برای درک بهتر موضوع استفاده کرده ام. پیشنهاد می کنم اگر حوصله خواندن مطالب طولانی را ندارید از این مطلب صرفنظر کنید، چون برداشت ناقص از آن می تواند به شیوه یادگیری قبلی شما صدمه بزند.
تکنیک غافل گیری خود یا کار انجام شده: هدف این است که شرایط فکری را که بعد از انجام کاری به انسان دست می دهد را قبل از انجام آن کار بدست آورد.
این تکنیک کلی است اما روش انجام آن ممکن است متغیر باشد، مثلا در برخی از منابع روانشناسی از آن با عنوان "as if frame" نام برده شده و برای تغییر عادات و رفتار افراد استفاده می شود. شیوه کار هم به این صورت است که فرد ابتدا وانمود می کند که رفتار و عادت مطلوبی از قبل و به مدت طولانی در او وجود دارد و سپس بر طبق این تصور رفتار می کند، پس از مدتی فرد کم کم فراموش می کند که تنها وانمود کرده است و این رفتار و عادت به رفتار و عادت واقعی او تبدیل می شود.
من در درس ریاضی زیاد دیده ام که استادهای ریاضی از چنین تکنیک غافلگیری ای استفاده می کنند. اگر زمانهایی که در کلاس ریاضی بوده اید را به خاطر بیاورید می بینید که هروقت استاد می گفت که این مفهوم بسیار ساده است! شما برداشت می کردید که آن مفهوم هرچیزی است غیر از ساده! و سپس با این نیرنگ سعی می کرد آن مفهوم را به خورد شما دهد و سپس شما را مجبور می کرد که چیزی که هنوز نفهمیده اید که چه است و به چه درد می خورد را انجام دهید. چند بار که انجام می دادید کم کم مفهوم را هم درک می کردید و به طور کامل موضوع برای شما جا می افتاد. حتی ممکن است این پروسه چند سال طول بکشد و مثلا یک دانش آموز در کلاس پنجم متوجه شود که خط و نقطه های کلاس اول برای چه بوده اند.
مبنای این تکنیک رفتن از کل به جزء است. روال معمول رفتن از جزء به کل است که معمولا بعد از مدتی که موضوع کمی بسط دار و پیچیده می شود بسیار مشکل و گیج کننده می شود. اما رفتن از کل به جزء با ساختار یادگیری ذهن بسیار سازگارتر است. ذهن از تعداد سلولهای بسیار بالایی تشکیل شده است که همه آنها را می توان یک کل پنداشت اما وقتیکه چیزی یاد می گیریم ذهن چیزی شبیه به یک ساختار برای آن موضوع درست می کند و سعی می کند هر مفهوم را هرچقدر که می تواند به مفهوم های دیگر پیوند دهد. در واقع ما هنگام یادگیری مفاهیم جدید را بر مفاهیم کلی و نیمه کلی(هر چقدر کلی تر باشد برایمان واضح تر است) که از قبل در ذهنمان وجود دارد پیوند می دهیم و پیوسته مغز تلاش می کند تا از طریق پیوند بین مفاهیم قبلی و جدید، مفاهیم جدید و کلی تر استخراج و آنها را کامل تر کند. حال هر چقدر این کلی که ما داریم بر آن پیوند می زنیم بزرگتر باشد نقاط پیوند بیشتری هم خواهد داشت و جزئیات جدید خیلی راحت تر می توانند بر آن پیوند بخورند.
این تکنیک کلی است اما روش انجام آن ممکن است متغیر باشد، مثلا در برخی از منابع روانشناسی از آن با عنوان "as if frame" نام برده شده و برای تغییر عادات و رفتار افراد استفاده می شود. شیوه کار هم به این صورت است که فرد ابتدا وانمود می کند که رفتار و عادت مطلوبی از قبل و به مدت طولانی در او وجود دارد و سپس بر طبق این تصور رفتار می کند، پس از مدتی فرد کم کم فراموش می کند که تنها وانمود کرده است و این رفتار و عادت به رفتار و عادت واقعی او تبدیل می شود.
من در درس ریاضی زیاد دیده ام که استادهای ریاضی از چنین تکنیک غافلگیری ای استفاده می کنند. اگر زمانهایی که در کلاس ریاضی بوده اید را به خاطر بیاورید می بینید که هروقت استاد می گفت که این مفهوم بسیار ساده است! شما برداشت می کردید که آن مفهوم هرچیزی است غیر از ساده! و سپس با این نیرنگ سعی می کرد آن مفهوم را به خورد شما دهد و سپس شما را مجبور می کرد که چیزی که هنوز نفهمیده اید که چه است و به چه درد می خورد را انجام دهید. چند بار که انجام می دادید کم کم مفهوم را هم درک می کردید و به طور کامل موضوع برای شما جا می افتاد. حتی ممکن است این پروسه چند سال طول بکشد و مثلا یک دانش آموز در کلاس پنجم متوجه شود که خط و نقطه های کلاس اول برای چه بوده اند.
مبنای این تکنیک رفتن از کل به جزء است. روال معمول رفتن از جزء به کل است که معمولا بعد از مدتی که موضوع کمی بسط دار و پیچیده می شود بسیار مشکل و گیج کننده می شود. اما رفتن از کل به جزء با ساختار یادگیری ذهن بسیار سازگارتر است. ذهن از تعداد سلولهای بسیار بالایی تشکیل شده است که همه آنها را می توان یک کل پنداشت اما وقتیکه چیزی یاد می گیریم ذهن چیزی شبیه به یک ساختار برای آن موضوع درست می کند و سعی می کند هر مفهوم را هرچقدر که می تواند به مفهوم های دیگر پیوند دهد. در واقع ما هنگام یادگیری مفاهیم جدید را بر مفاهیم کلی و نیمه کلی(هر چقدر کلی تر باشد برایمان واضح تر است) که از قبل در ذهنمان وجود دارد پیوند می دهیم و پیوسته مغز تلاش می کند تا از طریق پیوند بین مفاهیم قبلی و جدید، مفاهیم جدید و کلی تر استخراج و آنها را کامل تر کند. حال هر چقدر این کلی که ما داریم بر آن پیوند می زنیم بزرگتر باشد نقاط پیوند بیشتری هم خواهد داشت و جزئیات جدید خیلی راحت تر می توانند بر آن پیوند بخورند.
حال فرض کنید که می خواهیم موضوع ایکس را که ابعاد بزرگی دارد یاد بگیریم. یک روش این است که ذره ذره از یک گوشه آن شروع کنیم و دائما جزئیات بیشتری از آن بیاموزیم و بین آنها تار بکشیم(منظور از تار پیوندهای منطقی در ذهن هستند) و جزئیات را به هم متصل کنیم. این اتفاقی است که در ذهن می افتد. خودتان تصور کنید که این شبکه تارها چقدر پیچیده و طولانی و البته قرم قاطی می شود چون ما از ابتدا ساختار نهایی آن را نمی دانیم و باید در هر مرحله با توجه به شناخت ناقصمان از اکس تارکشی کنیم که خیلی از جاها شاید درست یا کامل نباشد و بعدا هم خیلی از این اتصالات باید قطع شوند و یا با اتصالات کامل تر دیگر جایگزین شوند که خود کار طولانی را می طلبد. در واقع در هر مرحله جزئیات جدید می توانند تصور ما را نسبت به شکل و ابعاد موضوع تغییر دهند و ما ناچار شویم که تصور و پیوندهای قبلی مان را به دور ریخته و آنها را با شکل جدید دوباره در ذهن بازسازی کنیم.
اما روش دیگر این است که از ابتدا به تارکشی ها توجه نداشته باشیم و تنها نقاط اصلی که قلب های تپنده اکس و عضوهای اصلی آن هستند را در جای اصلی شان مشخص کنیم و سپس آنها را به هم وصل و کم کم عضوهای کوچک تر را اضافه کنیم.
خوبی این روش این است که هرگاه تار ارتباطی اشتباهی بکشیم احتمالا به سرعت شناسایی می شود و از وصل کردن آن اجتناب می کنیم. هرچه پیش برویم وصل کردن تارهای بعدی که تارهای فرعی تر هم می شوند به جای مشکل بودن ساده تر هم می شوند.
یکبار که نقشه فیبرهای نوری بستر اقیانوسی که فراهم کننده شاهراه اصلی ارتباطات دنیا هستند را نگاه می کردم متوجه شدم که این نقشه روز به روز دارد ساده تر می شود. در گذشته بین نقاط ارتباطی مختلف فیبرهای کم ظرفیت متعددی کشیده می شد اما کم کم با بهبود این فناوری و آمدن فیبرهای با ظرفیت بالاتر شرکتهای ارتباطی به این نتیجه رسیدند که دیگر نگهداری از این فیبرهای قدیمی به صرفه نیست و آنها را رها کردند و به جای آنها فیبرهای پرظرفیت بین نقاط اصلی کشیدند و به این شکل هر دهها فیبر مثلا 50 مگابیت پیچ در پیچ که نقاط مختلف را به هم وصل می کرد با یک فیبر 10 گیگابیت بین نقاط اصلی جایگزین و سپس از این نقاط فیبرهای کم ظرفیت تر به نقاط دیگر کشیده شد. به همین شکل در مغز هم می توان مثلا به جای صدها ارتباط تاری از یک شلنگ! جایگزین استفاده کرد.
صحبت از روش دوم یادگیری یا همان "از کل به جزء" بود، در این روش ما به سرعت ساختار اصلی را بدست می آوریم و این ساختار اصلی در هر مرحله ای می تواند کار کند، هرچند ناقص باشد و برخی جزئیات در آن کامل نباشد. ما فضای لازم برای آن را از قبل در نظر گرفته ایم و نگران کم آمدن فضا نیستیم و پیوندهای ارتباطی را که نقش اساسی و عامل اصلی هستند می توانیم بسیار منظم تر، کاراتر و کوتاه تر و بدون پیچ و خم وصل کنیم.
مثال عینی مقایسه این دو روش در یادگیری را می توان به وضوح در شیوه های متفاوت مطالعه یک کتاب یکسان دید. در شیوه اول فرد تک تک صفحات کتاب را به ترتیب ورق زده و در هر صفحه و مطلب مکث کرده و سعی می کند کل مفاهیم آن را دریافت کند. بدیهی است که اگر کتاب، کتاب رمان نباشد فرد پیوسته نیاز به رجوع به صفحات قبلی و به خاطر آوری مفاهیم قبلی دارد، به خصوص اینکه اگر وقفه ای از نوبت قبلی مطالعه او افتاده باشد و در غیر اینصورت از ادامه مطالعه باز می ماند.
در شیوه دوم مطالعه این کتاب، فرد ابتدا فهرست، خلاصه و تیترهای کتاب را مرور می کند. آن را ورق می زند، در هیچ کجا متوقف نمی شود و آنقدر ادامه می دهد تا تصویری کلی از مطالب کتاب در ذهن او نقش ببندد. شاید حتی یکبار بخواهد کتاب را در عرض نیم ساعت سرسری یک دور بخواند و فقط تحقیق کند که چه مفاهیمی از آن را از قبل بلند و چه مفاهیمی از آن برایش جدید است. سپس در دفعات بعدی به سرعت می تواند کل مفاهیم کتاب را جذب کند. سرعت این روش بر طبق پژوهشهایی که برخی انجام داده اند بیش از ده بار سریعتر از روش اول است و یک کتاب 100 صفحه ای به طور متوسط در 200 دقیقه خوانده و یاد گرفته می شود.(بعدا در این خصوص مطلبی خواهم نوشت.)
می گویند یک میلیونر(زنگ تفریح: منظور میلیون دلار است، میلیون ریال که عددی نیست!) اگر کل ثروت خود را از دست دهد، در هر کجا که رها شود به احتمال قوی طی چند سال دوباره می تواند ثروت خود را به دست بیاورد و حال آنکه افراد معمولی بسیاری هستند که هرگز توانایی کسب یک صدم آن را هم ندارند و البته آرزوی هزار برابر آن را در سر دارند! علت آن است که میلیونر خود را از قبل در آن فضای فکری احساس می کند و می داند چطور رفتار کند که ثروت جذب شود. حال این سوال پیش می آید که اگر آن فرد معمولی هم بتواند آن فضای میلیونر را حس کند ایا می تواند او هم به سرعت میلیونر شود؟
جواب قطعا مثبت است اما علت اینکه این اتفاق برای بیشتر افراد نمی افتد این است که توانایی انتقال حواس خود به حواس میلیونر را ندارند و حتی اگر دهها کتاب تئوری در این زمینه بخوانند موفق نمی شوند مگر آنکه آن کتابها تکنیک هایی به آنها یاد دهد تا خود را از طریق آن تکنیکها به آن فضای ذهنی منتقل کنند.
یکی از قوی ترین این تکنیکها که مشابه همان "as if frame" است، همان تقلید محض در مراحل اول است. ندانسته و نفهمیده همینکه یک نمونه موفق از انجام چیزی را دید، آن را بدون در نظر داشتن فیلترهای ذهن انجام داد، دقیقا همان کلکی که معلم ریاضی می زند. اغلب افراد در این مرحله نمی توانند در مقابل مقاوت ذهنی خود که در واقع همان فیلتر ذهنی شان است غلبه کنند و باز می مانند و حتی نمی فهمند که چرا باز مانده اند و تنها چیزی که تصور می کنند این است که آن چیز جور در نمی آمده است و یا درست و منطقی نبوده است.
وقتی اعمال یکسان انجام داده شوند سپس کم کم تصورات یکسان شکل می گیرد زیرا اعمال یکسان تصورات یکسان را به وجود می آورند و تصورات یکسان هم اعمال یکسان را. از اینجا مرحله گذار آغاز می شود و فرد خود را کم کم در آن فضای ذهنی احساس می کند و بعد می تواند واقعا آنطور رفتار کند.
یک دیوانه تنها می تواند مانند یک دیوانه رفتار کند، البته شاید بتواند یک دیوانه عصبانی باشد و یا یک دیوانه مهربان و آرام. یک سگ هم تنها توانایی رفتار مثل یک سگ را دارد، البته رفتار سگ ها هم همیشه یکسان نیست و حتی از سگی به سگ دیگر فرق دارد، مثلا یک سگ اگر از 100متری اش رد شوی پارس می کند و می خواهد بپرد آدم را بگیرد ولی سگ ولگرد وقتی شما را از 10 متری ببیند پا به فرار می گذارد. البته میتوان سگ ولگرد را آموزش داد که مثل آن یکی سگ مهاجم شود.
در هند فیلهایی وجود دارند که با اینکه چهار پای سالم دارند همیشه یک پایشان را بالا می گیرند و با سه پا راه می روند. اگر از صاحب آن بپرسید و البته اگر او راز فیل خود را فاش کند خواهد گفت که این فیل وقتی به دنیا آمد سالم بود اما یکی از پاهای او را بستم و در تمام مدت رشدش آن را بسته نگه داشتم. حالا که بزرگ شده است پای او را باز کرده ام اما او همچنان فکر می کند که سه پا بیشتر ندارد.
من در زمانی دو مرغ عشق داشتم. آنها درون قفس بسیار تیز و چالاک از این طرف به آن طرف می پریدند و من نگران بودم که اگر یک روز در قفس باز شود آنها به سرعت به بیرون خواهند پرید و دیگر به پایین بر نمی گردند. یک روز تصمیم گرفتم این موضوع را امتحان کنم، در قفس را باز کردم اما در کمال ناباوری هرچه صبر کردم آنها بیرون نیامدند، آنها نمی دانستند که می توان بیرون هم آمد! حوصله ام سر رفت و خودم به زور آنها را بیرون آوردم. باز هم در کمال تعجب دیدم که مرغ عشق ها هرگز نمی توانند پرواز کنند بلکه قدرت پرواز آنها تنها به اندازه یک جهش دقیقا به طول قفسشان است. کمی آنها را تمرین دادم و بعد دیدم که کم کم می توانند بیشتر و بیشتر بپرند.
وقتی کسی می خواهد چیز پیچیده ای یاد بگیرد، فردی بخواهد پولدار شود دقیقا مانند آن مرغ عشق در قفس هستند. تا وقتی که آن مرغ عشق خود را تصور پرواز طولانی ندهد نمی تواند، اما اگر بداند که باید طولانی پرواز کند می تواند خود را تمرین دهد و آمادگی یابد.
کسی که تمام عمر خود را در یک روستای کوچک گذرانده است خلاقیت لازم را برای یافتن مسیر خود در خیابانهای شلوغ یک شهر ندارد. کسی که تجربه رانندگی کافی ندارد خلاقیت لازم برای کنترل صحیح ماشین در شرایط خطر را ندارد. کسی که تمام عمر خود را در انزوا گذرانده است خلاقیت لازم برای برقراری یک ارتباط مؤثر را ندارد و همینطور کسی یکشبه نمی تواند به عنوان نقش اول یک فیلم بازی کند مگر اینکه همه آنها از قبل تمرین کرده باشند. خلاقیت هم همین است، جرقه هایی است که براساس تجربه ها و خاطرات گذشته و ارتباط میان آنها در ذهن شکل می گیرد. برای تمرین هم هرچه درک قوی تری از آنچه پیش خواهد آمد وجود داشته باشد، مؤثرتر و واقعی تر است.
وقتی هنوز در مورد چیزی که می خواهیم یاد بگیریم تصوری نداریم، مانند آن مرغ عشق نمی دانیم که می توانیم پرواز کنیم، اما بلافاصله بعد از اینکه آن را از قفس بیرون بیاوریم و به او نشان دهیم که می توان بلند پرواز کرد او دیگر از آن به بعد هدفش معلوم می شود و می داند که باید پرواز کند، روش آن را هم با تمرین و تقلید(شاید) یاد خواهد گرفت. ما هم برای یادگیری هرچیز ابتدا بهتر است کل ماجرا را یکبار ببینیم.
متاسفانه آن فیل سه پا خلاقیت لازم را نداشت تا وضعیت پاهای خود را با فیلهای دیگر مقایسه کند و ببیند که پای چهارمش چیزی از پای چهارم فیلهای دیگر کم ندارد و تنها نیاز به تلاش دارد. شاید به نظر برسد که انسانها اینقدر احمق نیستند اما اگر به زندگی آنها نگاه کنیم می بینیم که اغلب آنها دوست دارند طور دیگری مانند انسانهای ایده آلشان رفتار کنند، حرف بزنند و زندگی کنند اما نمی توانند، مانند آن فیل خلاقیت لازم را برای اینکه بفهمند آنها هم می توانند را ندارند.
در مورد یادگیری هم همینطور است، اغلب انسانها فکر می کنند که ناتوان از یادگیری چیزهایی هستند که دیگران می توانند یاد بگیرند. در NLP بحثی است که همه ما دارای سیستم نرونی یکسانی هستیم، پس از این رو توانایی یکسانی داریم و همه واکنش هایی که در یک مغز سالم می تواند انجام شود(که منجر به یادگیری و ... می شود) می تواند در مغزهای سالم دیگر هم انجام شود. اما چیزی که توانایی افراد را متفاوت می کند نحوه کنترل این واکنش ها در مغزشان است که بخش عمده آن اکتسابی است.
فقط کافی است که در یادگیری افراد ابتدا درک کلی از چیزی که می خواهند یاد بگیرند پیدا کنند تا به تدریج بتوانند کل موضوع را پوشش دهند. در یک کلام رفتن از کل به جزء در یادگیری چیزی مانند ساختن یک کشتی از روی نقشه است و رفتن از جزء به کل مانند ساختتن آن کشتی بدون نقشه و یا در تاریکی شب است که نمی دانیم داریم چه می کنیم و درستی هر چیز را باید امتحان کنیم. اگر کسی برعکس این موضوع را تصور کرده باشد از روی عاداتی است که به تدریج در او شکل گرفته اند.