۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

این اوبونتوی بی‌مصرف

وقتی اوبونتوی ۱۱.۱۰ را نصب می کنید یک واسط کاربری با نام یونیتی بالا می آید. زبان و کلام از توصیف این واسط کاربری زیبا و جذاب عاجز است؛ برای همین تصمیم گرفتم تا تصویری از آن منتشر کنم:
Ubuntu 11.10 Unity Environment
هرچقدر فکر کردم دیدم مناسب ترین تصویر برای توصیف این محیط همین لنگه کفش پاشنه بلند است؛ زیبا، جذاب و  می تواند صاحب آن را یک سر و گردن از دیگران بالاتر نشان دهد اما استفاده از آن زجرآور است و هیچ کارایی دیگری ندارد.
اگر محیط یونیتی قرار است برای دسکتاپ بکار رود، به نظر من فقط به درد این می خورد تا فرد آن را جلوی دیگران باز کند و به کاربران ویندوز پز دهد که من دارم با چه محیط زیبا و باکلاسی کار می کنم. بعد از آن می تواند بلافاصله ویندوز را بوت کند و کارهای خود را به آسانی انجام دهد.

این مطلب را در اصل برای کاربران ویندوزی نوشته ام که حرفه‌ای‌تر هستند و یک چیزهایی درباره لینکس شنیده اند و بدشان نمی آید تا در یک فرصتی یک نسخه از آن را(احتمالا اوبونتو) گرفته و سعی کنند تا به جای استفاده از ویندوز کرک شده کارهای خود را بر روی آن انجام دهند.
یقین دارم که این تجربه جدید آنها خیلی موفق نخواهد بود و بعد از کمی سر و کله زدن با نسخه جدید اوبونتو به این نتیجه می رسند که همان لاشه‌ی ویندوزشان نسبت به این دوهزار بار بیشتر می ارزد.
اما می خواهم به این کاربران بگویم که زود قضاوت نکنید، بگذارید یک تاریخچه کوتاه بگویم. محیط کار  زیبایی که شما در اوبونتوی ۱۱.۱۰ می‌بینید در واقع یک کار جدید و نوپا است. این محیط که با نام Unity توسط شرکت کنونیکال توسعه داده شده است، در واقع مثل یک کودک دو ساله است که تا بالغ شدن فاصله زیادی دارد و الان تنها فقط یک کوچولوی خوشگل و مگوری است.
اوبونتوهای قدیمی تر از محیط کار گنوم۲ استفاده می کردند، محیط کاری ساده، کلاسیک، جاافتاده و بدون مشکل که سالهای سال به تکامل رسیده بود. نیازهای جدید، خواسته‌های جدیدی را مطرح کرد و از این رو تیم توسعه دهنده گنوم تصمیم گرفت تا بر روی یک نسخه جدید و متفاوت کار کند.
حاصل کار آنها گنوم ۳ بود که کمتر از یکسال است که عرضه شده است. شاید از گنوم۳ هم بتوان به عنوان کودکی هم سن و سال یونیتی یاد کرد که تا به بلوغ رسیدن فاصله‌ی زیادی دارد.
اینها را گفتم تا یکوقت بعد از نصب اویونتو توی ذوقتان نخورد، شما کاربر ویندوز که سالها تجربه‌ی استفاده از یک محیط کامل و با امکانات و قابلیت شخصی-سازی بالا می آیی و به دنبال یک چیز بهتر از آن هم هستی، قطعا وقتی به جایی می آیی که هیچ قابلیت تنظیم شدن گرافیکی از خودش ندارد و حتی از قابلیت راست-کلیک موس هم بهره‌ی خاصی نبرده است قطعا توی ذوقت می خورد.
من خودم خیلی وقت هست که محیط کار ویندوزم چیزی شبیه یونیتی فعلی هست. یعنی نوار وظیفه من به جای پایین در سمت چپ صفحه قرار دارد و استارت منو هم از بالا باز می شود. این چینش با مانیتورهای واید روی لپ‌تاپ به نظرم بهترین کارایی را دارد، اما تجربه کار کردن با محیط غنی ویندوز به کلی با این محیط یونیتی این فرمی و ناقص متفاوت است.

اما اینها به آن معنا نیست که لینوکس فعلا به درد کار کردن نمی خورد، بلکه تنها به معنای آن است که تنها این دو محیط کاری نوپا فعلا به درد استفاده نمی خورند و دو سه سالی باید برای آنها صبر کرد.

در عوض محیط کار KDE در خدمت گذاری حاضر است. یک محیط کار کاملا بالغ، حرفه‌ای، مدرن و با قابلیت تنظیم شدن بالا که در طول سالها هزاران باگ آن برطرف شده است. شما در این محیط می توانید کارهای خود را به راحتی و بدون درد انجام دهید و همزمان از محیط زیبای آن هم لذت ببرید. بر خلاف گنوم و یونیتی لپ‌تاپ شما موقع کار کردن بیخودی داغ نمی کند و باتری آن سریع خالی نمی‌شود و برخلاف ویندوز هم چراغ هاردتان بیخودی چشمک نمی زند.
نمایی از محیط کار KDE 4.3
 اما چطوری از این محیط استفاده کنیم. اگر هنوز لینوکس نصب نکرده اید، کافی است که به جای دریافت اوبونتو، کوبونتو را دریافت و نصب کنید. اگر هم از قبل اوبونتو را نصب کرده اید، هیچ مشکلی نیست؛ لینوکس حداکثر انعطاف پذیری را به شما نشان می دهد، شما می توانید بدون مشکل همه‌ی محیط‌های کاری را نصب کرده و با هم داشته باشید و فقط هنگام وارد شدن نوع مورد نظر خود را انتخاب کنید، مثل این:
 
 برای نصب KDE در داخل اوبونتو روی این لینک کلیک کنید تا پکیج kde-standard با حجم حدود ۲۵۰ مگابایت دریافت و نصب شود. بعد از آن گزینه‌ی آن در هنگام وارد شدن اضافه شده و می توانید آن را انتخاب کنید.

 توجه: میزان رضایت از یک محیط کار گرافیکی تا حد زیادی وابسته به سلیقه و همین‌طور نوع کاربری شخص از آن می باشد. بدیهی است که این مطلب هم براساس تجربه‌ی شخصی نویسنده نوشته شده است و ممکن است با نظر محترم شما متفاوت باشد.
 پی نوشت: مدتی است که دیگر اغلب کارهایم را در این محیط انجام میدم و فقط گهگاهی وارد ویندوز میشم. نشانه‌اش هم در نوشته ها این است که نیم‌فاصله‌ها را در این نوشته خیلی بهتر رعایت کرده‌ام. یادش بخیر قبلا فقط برای مواقع ضروری کلید Alt را میگرفتم و بعد ۱۵۷ را میزدم.

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

پیشنهادی برای سازماندهی تعطیلات آخر هفته


ظاهرا در میان آقایان اختلاف نظراتی در مورد تعطیلات آخر هفته وجود دارد. برخی اعتقاد دارند که همین روال کنونی مناسب است و یک روز تعطیل رسمی جمعه برای هفته کافیست. عده ای هم می گویند که باید بر تعطیلات آخر هفته افزود و ما دو روز در پایان هر هفته تعطیل رسمی باشیم.
حتی در بین کسانی که معتقند باید دو روز تعطیلات پایان هفته داشته باشیم هم اختلاف نظر وجود دارد. دسته ای از آنها می گویند که پنج شنبه ها که از همین الان هم کم و بیش تعطیل است و از این رو اگر قرار باشد دو روز تعطیلات آخر هفته داشته باشیم آن دو روز پنچشنبه و جمعه است. دسته دیگر می گویند که ما همین الان هم به خاطر تعطیلات آخر هفته در تعامل با دنیا دچار مشکل هستیم. دنیا در روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل است و ما هم جمعه ها تعطیل هستیم. همین الان ما تنها چهار روز کاری مشترک با دنیا داریم و اگر قرار باشد پنج شنبه هم به آن اضافه شود، تنها سه روز باقی می ماند که فاجعه است! و از این رو بهتر است روز دوم تعطیلات شنبه باشد.

اما راه حل چیست؟ چگونه می توان همه این مشکلات را با هم حل کرد؟
یک راه حل این است که ما تعطیلات هفتگی را کمی جابجا کنیم و هفته را به جای شنبه در دوشنبه شروع کرده و روزهای شنبه و یکشنبه را به عنوان آخر هفته معرفی کنیم. اما چنین چیزی بعید است که مورد پذیرش جمعی قرار گیرد و تصویب شود، چون در مغز همه حک شده است که جمعه ها تعطیل است و شنبه شروع هفته است.(یکشنبه و دوشنبه هم گویا هر کسی کاری دارد!)
پیشنهاد دیگر که در آن درعین هماهنگ سازی با دنیا همان پنج شنبه-جمعه خودمان هم باقی می ماند این است که به جای این کارها بیاییم و کل ایام هفته خود را کمی جابجا کنیم! چه کسی گفته است که ما حتما باید به پنج شنبه بگوییم ترزدی و به جمعه بگوییم Friday؟
می توانیم روزهای هفته را از تاریخی خاص به قول معروف دو روز به جلو شیفت دهیم و بعد از آن پنج شنبه ما معادل Saturday فرنگی ها و جمعه ما هم معادل Sunday فرنگی ها می شود. به عبارت دیگر لازمه این کار این است که ما تنها یک هفته استثناعا به جای مثلا یک روز یکشنبه، سه روز یکشنبه داشته باشیم و بعد از آن همه چیز عادی می شود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.
اما باید حواسمان جمع باشد که بعد از آن شنبه معادل Monday، یکشنبه Tuesday، دوشنبه Wednesday، سه شنبه Thursday، چهارشنبه Friday، پنج شنبه Saturday و جمعه هم معادل Sunday می شود و فبها که روز خورشید هم هست.
روش دیگر پیاده سازی این هماهنگ سازی که به نظر می رسد تبعات کمتری هم داشته باشد این است که باز هم از تاریخی خاص اعلام کنیم که تعطیلات آخر هفته را از پنج شنبه و جمعه به شنبه و یکشنبه منتقل کرده ایم و در عین حال نامگذاری ایام هفته را هم عوض کرده ایم و از این به بعد به دوشنبه ها، شنبه می گوییم. با این ترفند همه گول می خورند و احساس نمی کنند که چطور جابجا  شده است و سپس مردم شروع و پایان هفته شان را بر این اساس تنظیم می کنند. این کار را دو مرحله ای هم می توان پیادی سازی کرد، مثلا اول تعطیلات را به شنبه و یکشنبه منتقل می کنیم و بعد همه می گویند این چه مسخره بازی است که شنبه-یکشنبه باید خانه بمانیم و دوشنبه سر کار برویم و بعد می گوییم چشم به خاطر گل روی شما اسمش را هم عوض می کنیم و از این به بعد به دوشنبه، شنبه می گوییم.

نمی دانم شاید آنهایی که سالهای دور ایام هفته را می چیدند و تعطیلی آن را تنظیم میکردند، آیا ارتباط کافی با یکدیگر نداشته اند و یا هرگز فکر نمی کردند که تعامل روزی انقدر زیاد می شود که لازم می شود بعدها به فکر هماهنگ سازی شروع و پایان هفته بیفتند. اینکه روزهای هفته در همه جای دنیا همان هفت روز است هم خود از عجایب است و تنها می توانیم بگوییم خدایا شکر، جای شکرش باقی است.
تغییر چیزی که استفاده از آن گسترده می شود بسیار مشکل و بعضا غیرممکن است. همان طور که امروز برای بریتانیا و استعمارات قدیمش بسیار مشکل است که فرمان های ماشینشان را از آن طرف بکنند و در این طرف بگذارند و یا روسیه عرض ریلهای قطارش را استاندارد کند، چنین پیشنهاداتی در این روزها و در این مملکت به شوخی می ماند، چون ما ترمزی محکم داریم که کم و بیش در همه جا عمل می کند و مثلا ممکن است برخی بگویند: "مگر مسخره بازی است که روز امام زمان را به این سادگی جابجا کنیم!" و یا "ما گیج می شویم که در کدام روز به نمازجمعه برویم!"
خوب در این مورد آقایان می توانند هر طور که صحیح می دانند نظر دهند، برخی بر همان "جمعه قدیم (چهارشنبه جدید)" پابرجا بمانند و یا رأی بر به رسمیت شناختن جمعه جدید بدهند.

در پایان اگر همه این پیشنهادات هم رد شد، ناچار می شویم که از دنیا بخواهیم ایام هفته خود را اصلاح کند تا خود را بتواند با ما هماهنگ سازد.

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

آشنایی با رادیو کالج پارک

رادیو کالج پارک یک منبع غنی از برنامه های صوتی در موضوعات گوناگون و متنوع است که به رایگان از طریق وبسایت آن در دسترس می باشد. شما می توانید فایل mp3 هر یک از برنامه های رادیو کالج پارک را که دوست داشتید، از طریق کلیک کردن بر روی آیکون بلندگوی آن در صفحات سایت رادیو کالج پارک، دانلود کرده و در زمان و مکان مناسب به آن گوش فرا دهید.

برنامه های رادیو کالج پارک به صورت هفتگی تهیه می شوند و بر روی وبسایت این رادیو قرار می گیرند. در حال حاضر هر هفته تقریبا یک یا دو آیتم برنامه جدید تهیه و در قالب یک برنامه هفتگی(و همینطور هر آیتم قابل دریافت به صورت مجزا) بر روی وبسایت این رادیو قرار می گیرد، برخی از برنامه ها دارای مجری و حتی برخی به صورت گروهی اجرا می شوند.
برنامه های رادیو کالج پارک را به جرأت می توان ارزشمند نامید، شاید این برای اولین بار باشد که با این نظم و تداوم و در این سطح برنامه هایی بدون هیچگونه چشمداشت مادی تولید می گردد و تنها به هدف سود رساندن به همزبانان در اختیار آنها قرار می گیرد. ممکن است در هیچ کجای دیگر از اینترنت نتوان چنین منبع غنی ای از فایلهای صوتی به زبان فارسی با رویکرد عمدتا علمی، اجتماعی و همینطور تفکر برانگیز پیدا کرد.
سازندگان رادیو کالج پارک در معرفی خود نوشته اند که:
"كالج پارك شهری كوچك در ايالت مريلند در شرق آمريكاست. برنامه هفتگی راديو كالج پارك هر جمعه توسط گروهی از دانشجويان و فارغ التحصيلان ايرانی دانشگاه مريلند و همچنين شنوندگان آن تهيه ميشود."
شاید رادیو کالج پارک در ابتدا تنها توسط چند دانشجوی ایرانی دانشگاه مریلند ایجاد شده باشد، اما امروز با گذشت چند سال از شروع به کار این رادیو، بسیاری از این دانشجویان که عمدتا دانشجویان دکتری رشته های فنی-مهندسی این دانشگاه بوده اند، فارغ التحصیل شده اند، به نقاط مختلف امریکا و دنیا رفته اند و جذب بازار کار و یا دانشگاهها شده اند. امروز برنامه های رادیو کالج پارک هم توسط این دانشجویان قدیم که فارغ التحصیلان امروز هستند و هم دانشجویان امروز این دانشگاه و همینطور شنوندگان این رادیو تهیه می گردد.

جمعی از همکاران رادیو کالج پارک - عکس از صفحه رادیو کالج پارک در فیسبوک
سازندگان برنامه های رادیو کالج پارک، در انتخاب موضوع برای برنامه های خود آزاد هستند، از این رو موضوعات برنامه ها عمدتا به علایق شخصی سازندگان آن بر می گردد و هر یک از سازندگان برنامه هایی با توجه به علایق و سلیقه های خود تهیه می کند و این موضوع باعث تنوع بسیار زیاد و بی نظیر برنامه ها شده است.
مثلا ممکن است یکی از سازندگان برنامه روزی به مطلب جالبی درباره سبک خاصی از طراحی بر بخورد و یا خود به خاطر علاقه شخصی در مورد تاثیر موسیقی بر ذهن تحقیق کرده باشد، سپس او تصمیم می گیرد تا این اطلاعات را با شنوندگان رادیو هم سهیم شود و شروع به ساخت برنامه ای در این باره می کند.
همچنین بسیاری از سازندگان رادیو کالج پارک، به علایق و نظرات شنوندگان توجه دارند و بسیاری از برنامه ها وجود دارند که به درخواست و یا پیشنهاد شنوندگان ساخته شده است.
در کل می توان گفت که موضوعات برنامه های رادیو کالج پارک بیشتر در حول علمی، اجتماعی و ادبی می گردد که بخش عمده برنامه های ساخته شده به این سه موضوع اختصاص دارند.
درباره برنامه های علمی رادیو کالج پارک می توان گفت که این برنامه ها عمدتا علمی صرف نیست، بلکه با نگاه به فهرست این برنامه ها می توان دریافت که این برنامه ها، اغلب برنامه های علمی مرتبط با زندگی عادی هستند که همه ما کماکان با آن سروکار داریم و افزایش دانش عمومی مان در حیطه های مرتبط با زندگی عادی می تواند بر کیفیت زندگی ما تاثیر بگذارد و یا به پرسش های گوناگونی که با آن مواجه می شویم پاسخ دهد.
همچنین تعداد بالای برنامه های ساخته شده در بخش اجتماعی هم می تواند به نوعی هم دغدغه و هم علاقه سازندگان به چنین موضوعاتی را نشان دهد. موضوعاتی چون مهاجرت و چالشهای آن، طلاق، ارتباط موثر، کارآفرینی، زندگی و مرگ همه از موضوعاتی است که به آنها پرداخته شده است و به بسیاری از اینگونه موضوعات که شاید روزی برای هر کسی جای سوال باشد، پرداخته شده است.
رادیو کالج پارک در بخش ادبی هم فعالیت خوبی داشته است، شاید علاقه شخصی برخی سازندگان فعال رادیو و همینطور وجود دکتر کریمی حکاک، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مریلند و همکاری نزدیک ایشان با رادیو از بدو تاسیس، در این رویکرد نقش زیادی داشته است.
همچنین از بخش مصاحبه های رادیو کالج پارک هم نباید غافل شد، تهیه کنندگان برنامه ها با افراد موفق و یا معروف ایرانی بسیاری که در امریکا حضور دارند و در دسترس بوده اند، مصاحبه های جالبی انجام داده اند و یا خود در رابطه با موضوع خاصی میزگرد یا بحث دوستانه ای ترتیب داده و ضبط کرده اند.

با این معرفی مختصر از فعالیت رادیو کالج پارک، در ادامه روشهای عضویت و استفاده از برنامه های رادیو کالج پارک برای افراد علاقه مند به پیگیری این برنامه ها که تازه با این رادیو آشنا شده اند، توضیح داده می شود.

برای دسترسی به برنامه های رادیو می توان به صفحه اصلی رادیو (لینک) رفته و با پیمایش، به صفحه هر برنامه دست پیدا کرد. هر برنامه هم در کیفیت بالا و هم در کیفیت پایین(برای سرعت اینترنت کم) آماده سازی شده است که آیکون های بلندگوی در کنار آن، لینک مستقیم دانلود برنامه است.

همچنین جهت سهولت در یافتن برنامه های مورد علاقه می توان به آرشیو موضوعی برنامه ها مراجعه کرد که در ادامه لینک آنها آورده می شود. برای دریافت هر برنامه کافیست بر روی آیکون بلندگوی کنار هر برنامه راست کلیک کرده و گزینه Save را انتخاب کرد.
فهرست موضوعی برنامه های رادیو کالج پارک:
علمی - اجتماعی - ادبی - هنری - مصاحبه - گزارش - تاریخی - فرهنگی - طنز - کتاب گویا

جهت عضویت و اطلاع از برنامه های جدید رادیو کالج پارک هم می توان به چند طریق عمل کرد:
در ستون سمت چپ سایت رادیو کالج پارک، کادری وجود دارد که با وارد کردن ایمیل خود در آنجا می توانید از آن پس ایمیل آگاه سازی برنامه جدید را دریافت کنید.

اگر عضو فیس بوک هستید، پیشنهاد می شود که به صفحه رادیو کالج پارک در فیس بوک رفته و آن را لایک کنید تا از آن پس در جریان فعالیت های رادیو کالج پارک از طریق فیس بوک قرار گیرید و همینطور در بحث های آن شرکت کنید.

اگر می خواهید از طریق فید برنامه ها را دنبال کنید، در بالای ستون سمت چپ سایت، آدرس دو فید برای دریافت برنامه ها با کیفیت بالا و کیفیت پایین قرار داده شده است که با توجه به سرعت اینترنتتان می توانید یکی از آنها را انتخاب کنید.

در زمان نگارش این مطلب، رادیو کالج پارک برنامه 259 خود را هم بر روی وب سایت قرار داده است.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

11+1سپتامبر، زمان مناسب برای افتتاح نیروگاه بوشهر!

سپتامبر و به خصوص حوالی 11سپتامبر برای بسیاری از مردم دنیا به عنوان یادآوری از خطرات تروریستی تبدیل شده است. سالهاست که مردم به خصوص مردم امریکا عادت کرده اند با فرارسیدن یازده سپتامبر، خبرهای زیادی درباره تروریسم و ضرورت مقابله با آن و خطراتی که کشورشان را تهدید می کند بشنوند.
حالا ایران آمده است و یک روز بعد از این سالروز در 12 سپتامبر، بعد از 20 سال جدل هسته ای یک رویداد مهم هسته ای ایجاد کرده و نیروگاه بوشهر را برای اولین بار در یک مراسم گسترده به طور رسمی روشن کرده و تا جایی هم که توانسته سعی کرده آن را پوشش رسانه ای دهد.
حالا از این به بعد احتمالا در آخر همه اخبار مرتبط با اوضاع هسته ای ایران این جمله هم اضافه می شود که "ایران اولین مجموعه هسته‌ای اش را در 12 سپتامبر 2011 به طور رسمی روشن کرد."
یکی نیست بگوید آخه شما که این همه سال روشنش نکرده اید، حالا چرا گذاشتید @ وقتی که همه دارن از حواشی 11سپتامبر صحبت می کنن روشنش می کنید.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

سفر اکتشافی از Blu-ray تا روباتهای سرگردان روی آب

ماجرا از دیسک های Blu-ray آغاز شد. قبلا در تبلیغات زبان برنامه نویسی جاوا زیاد دیده بودم که بر روی بکار برده شدن این فناوری در ابزارهای Blu-ray مانور داده شده است. این موضوع برای من قابل لمس نبود تا زمانی که این مقاله را مرور کردم و اطلاعات جالبی در مورد فناوری Blu-ray Disk یافتم.
شاید ذخیره اطلاعات برای شما هم یک دغدغه باشد، شاید حتی تصور اینکه هارد اکسترنال یک ترابایت شما یکدفعه بسوزد و یا دزدیده شود، دیوانه کننده باشد. استفاده از هاردهای اکسترنال با ظرفیت بالا امروزه متداول شده اند، اما اینکه اطلاعات آرشیوی شما که شاید حتی چند ماه یکبار هم نیاز به دسترسی به آنها ندارید همواره بر روی صفحه های آسیب پذیر هارددیسک در حال چرخش با دوران بالا باشند، نشان از آن دارد که یک جای کار می لنگد، ذخیره سازی در اصل مکانیک بردار نیست و اگر می بینید اینطور شده به خاطر فقر است.
اینجا است که اگر بدانید کم ظرفیت ترین دیسک های بلو ری 25 گیگابایت ظرفیت دارند و در انواع معمول آنها تا ظرفیت 100گیگابایت اطلاعات با سرعت بالا قابل ذخیره سازی و خواندن است و اینکه اکنون در آزمایشگاهها در حال کار کردن بر روی بلو ری با ظرفیت یک ترابایت تنها در دو لایه هستند و اینکه فناوری بلو ری به طور ذاتی از قابلیت رمزنگاری اطلاعات پشتیبانی می کند و خیلی  چیزهای دیگر، شما وسوسه می شوید که به سمت این فناوری بروید.

اما بلو ری چه ربطی به روباتهای سرگردان بر روی آب دارد؟ در واقع یک ارتباط قوی بین این دو توسط شخصی به نام جیمز گاسلینگ برقرار شده است. جیمز سازنده اصلی زبان برنامه نویسی جاوا محسوب می شود و او را با عنوان "پدر زبان جاوا" می شناسند. بنا بر شواهد فراوان امروزه جاوا دومین زبان پرکاربرد در دنیا محسوب می شود.
جیمز تا سال 2010 در شرکت سان بر روی جاوا کار می کرد، در آن زمان شرکت سان تازه توسط اوراکل خریداری شده بود و ظاهرا جیمز با اوراکل و سیاست های آن از ابتدا کنتکت داشته و همین باعث شد تا در همان سال از اوراکل خارج شود.
جیمز بعد از اوراکل مدتی در گوگل مشغول به کار شد، او از کار جدید خود و مهمتر محیط کاری جدید خود راضی بود تا اینکه با یک شرکت نوپای جدید که با یک ایده ی بسیار جالب و جذاب شکل گرفته بود آشنا شد، در ادامه به نقل پست وبلاگی جیمز در این رابطه می پردازیم:
من دوباره خودم را غافلگیر کردم و شغلم را عوض کردم. اوقات خوبی در گوگل داشتم اما یکسری آن بیرون داشتند کار خیره  کننده ای انجام می دادند و با کلی سختی توانستم تصمیم بگیرم که از گوگل خارج شوم.
من اکنون در استارتاپ کوچک Liquid Robotics هستم، آنها یک ناوگان از وسیله های سرگردان خودکار بر روی آب دارند که هر روز هم بر تعدادشان افزوده می شود. این وسیله ها بر روی اقیانوس ها پرسه می زنند و با داشتن سنسورهای مختلف، انواع مختلفی از اطلاعات از وضعیت شیمیایی آبها گرفته تا دما و آب و هوا و وضعیت زندگی نهنگ ها را رصد می کند.
این وسیله ها دائما به ماهواره و یا لینک های GSM/WiMax متصل هستند تا اطلاعات دریافتی را مخابره کنند و به وسیله چند GPS هم دائما موقعیت خود را شناسایی می کنند.
این وسیله ها به طرز ماهرانه ای با نیروی موج حرکت می کنند و انرژی مورد نیاز خود را هم از طریق موج ها و خورشید تأمین می کنند و می توانند برای مدت بسیار طولانی در آب بمانند و یا حتی اقیانوس ها را طی الطریق کنند. طولانی ترین مدتی که یکی از اینها بیرون بوده است رکورد 2.5 سال است و سرعت حرکت آنها هم تنها 1 تا 2 گره دریایی است که برای جمع آوری داده بسیار مناسب است.
من رئیس جدید معماری نرم افزار آنها هستم و از این پس هم درگیر نرم افزار تعبیه شده در این وسیله ها هستم(که همه چیز آن از جمله ناوبری، جمع آوری اطلاعات و ... را کنترل می کند) و همچنین در دیتاسنتر هم خواهم بود، جایی که هر چی اطلاعات از طریق این وسیله ها جمع آوری می شود مستقیما به آنجا منتقل می شوند. سیستم فعلی خوب کار می کند اما یکسری مشکلات دارد که قصد دارم روی آنها کار کنم، به نظر میاد که خیلی کار جالبی باشه.
Liquid Robotics' unmanned maritime vehicle
البته آدمهایی که  Liquid Robotics را می چرخانند هم کم آدمهایی نیستند، کافی است نگاهی به لیست آنها بیندازید تا ببینید اکثر آنها آدمهای کارکشته ای هستند و توانایی های بالایی دارند.

ما علاقه به کشف کردن داریم، از سفر کریستف کلمب تا کاوشگرهای مریخ و ایستگاه فضایی همه با هدف کشف ناشناخته ها انجام گرفته اند. شاید آرزوی هر طراح نرم افزاری باشد تا در چنین پروژه ای اکتشافی و متفاوت کار کند، شاید هر کس دیگری بود تصمیمی مشابه تصمیم جیمز می گرفت.
اما آیا کسی دیگر می تواند در عرصه کاوشگرهای شناور بر روی دریا با تیم قدرتمند Liquid Robotics رقابت کند؟ آیا جای جالب دیگری هم برای کشف کردن باقی مانده است تا کله گنده هایی چون ناسا یا همین روباتیک مایع بر روی آن دست نگذاشته باشند؟ راستی زیر آب چطور است؟ فکر کنم کلی ناشناخته آن زیر مانده باشد که کاوشگرهایی می توانند آنها را برای ما آشکار کنند.
بله، فناوری Blu-ray، روباتهای سرگردان بر روی آب و خیلی ابزارهای دیگر یک نقطه اشتراک قوی دارند، ماشین مجازی جاوا (JVM, Java Virtual Machine) همواره بر روی آنها در حال اجراست و به آنها قدرت می دهد و پدر جاوا هم خودش را فعلا با این ماسماسکهای جالب روی آب مشغول کرده است.

چرخی در اطراف با سرویس نمای خیابان و تصاویر

تصویر زیر مربوط به اطراف یکی از ساختمان های شرکت گوگل هست.
Charleston road, around google buildings
امروز گفتم ببینم این سرویس "نمای خیابان گوگل" چگونه است و چه چیزهایی را نشان میدهد. از طریق آن چرخی در خیابانها زدم و چیز جالب و مهیجی بود. البته برای بردن لذت کامل از آن یک اینترنت لااقل دومگابیت بر ثانیه نیاز است.
همانطوری که در تصویر مشهود است(با کلیک روی آن بزرگتر می شود) آن خانم از طریق تابلو به مادرش سلام کرده و آن آقا هم به شیوه نوین از خانم لزلی خواستگاری کرده! حال فقط کافی است که آدرس این نقطه از خیابان را برای لزلی ایمیل کند و او را غافلگیر کند. شرط می بندم که موفق شده ودل خانم لزلی رو بدست آورده. از این صحنه های جالب در خیابان ها به کرات می توان پیدا کرد و من اینها را کاملا تصادفی پیدا کردم.
حدس خودم در مورد این آدم هایی که در کنار خیابان اینطور وایستاده اند این هست که احتمالا گوگل وقتی برای اولین بار خواسته از خیابون ها تصویر برداری کنه اول از جلوی شرکت خودش شروع کرده و از کارکناش هم خواسته بیان و کنار خیابون بایستن و این صحنه ها رو خلق کنن.
توی این تصویرها چند نکته دیگه هم هست، یکی اینکه در تصاویر این منطقه برخلاف بقیه جاها چهره افراد و پلاک ماشینها مات نشده و دیگر اینکه آنطور که دیدم خطی که برای مشخص کردن مسیر حرکت ماشین های تصویر بردار ترسیم شده چند متری از محل حقیقی اختلاف داره و خیلی جاها توی در و دیوار و چمن میره و ظاهرا جی پی اس آن ماشینها خیلی دقیق عمل نمی کردن.
یکی از جاهایی که خیلی ها دوست دارند با اینگونه سرویسها مشاهده کنند فرودگاهها است. مثلا اگر خودم را با اینگونه سرویس ها و به خصوص سرویس تصاویر ماهواره ای کسی تنها بزاره، اولین جاهایی که به دنبالشون میگردم فرودگاهها هست. آنها معمولا طراحی جالب و منطقی دارند و از اون بالا وقتی به نوع خاص طراحی و موقعیت یابی آدم نگاه می کنه میتونه خیلی از این دلایل منطقی برای نوع خاص طراحی رو حدس بزنه.
این سری به دنبال فرودگاه های شهر نیویورک گشتم. جالب بود که تصادفا دیدم که غیر از فرودگاه بزرگ جان اف کندی فرودگاه بزرگ دیگری هم به نام نیوآرک در آن حوالی وجود دارد که البته ظاهرا در اصل متعلق به شهر همسایه نیویورک است و فرودگاهی بزرگ با 9 ترمینال با طراحی جالب است. ظاهرا چند فرودگاه دیگر هم در شهر نیویورک وجود دارند.
Newark liberty international airport with  9 terminals
اخیرا همچنین شنیده ام که یکسری بازی ماشین هم آمده است که از طریق همین سرویس "نمای خیابان" کار می کنند و مسیرهای حرکت در آنها خیابان های واقعی هست، اگر احساس طبیعی بودن به آدم دست دهد که دیگر معرکه است.
توی ویکی پدیا هم نوشته که کشور هند هم جزو کشورهایی که در مرحله بعدی در اونها تصویر برداری خیابانی انجام میشه هست و این می تونه جالب باشه. وقتی ماشین های تصویر بردار تو خیابان های کشورهایی مثل هند و بنگلادش حرکت کنند، تا می تونن از این ور و آن ور تصویر آدم ضبط می کنن، چون علی الاصول در این کشورها به خاطر تراکم جمعیت بالا هر جا رو که نگاه کنی پر از آدم هست، برخلاف خیلی از خیابان های کشورهای دیگر که خیلی از اوقات به سختی می شه آدمی رو پیدا کرد و این قضیه می تونه سوژه های خیابانی رو که بین کاربران این سرویس طرفداران زیادی داره رو خیلی بیشتر کنه، مثلا احتمال داره تصویر خیلی از افراد در حال جیش کردن(روشون به دیوار!) گرفته بشه.

در تاریکی

در تاریکی شب وقتی که در نبود چراغهای روشنایی چشم به سختی چشم دیگری را می بیند و همه جا آنقدر خلوت می شود که گاهی می بینی در یک خیابان بزرگ تنها خودت هستی و خودت، گاهی صحنه هایی به وجود می یاد که فقط مختص آن زمان است و معمولا برای اکثر ما فرصتی پیش نمیاد تا آنها را تجربه کنیم.
همه می دانیم که رفتن به جاهایی که تاکنون به آنجاها پا نگذاشته ایم همواره با کسب تجارب جدید همراه هست. اما شاید کمتر توجه کرده باشیم که رفتن به جاهای تکراری، اما در ساعاتی مختلف هم می تونه سرشار از تجربیات جدید باشه.
یکی از این زمانها نصفه شب هست، زمانی که اکثر ما کمتر پیش میاد که بیرون رفتن را در آن تجربه کنیم و به خیابان ها و اطراف رفته و قدمی بزنیم. به جرأت می توان گفت که حال و هوا و سکوتی که در این ساعات بر فضا حکمفرما می شه به کلی با ساعات روز متفاوت هست.
خوب تجربه ای که چند شب پیش داشتم انگیزه ای شد تا چند تا از این اتفاقات رو نقل کنم.  از آنجایی که رد می شدم تقریبا مسکونی نیست و از یک طرف به درختکاری و از طرف دیگر به درب کوچک غیر قانونی یکسری خانه می رسد که به حیاط پشتی این خانه ها  متصل است و در واقع یک مسیر خاکی و خلوت است که فقط هر از چند گاهی ممکن است کسی از آنجا رد شود. در همین نیمه های چند شب پیش پیاده به سمت خانه مان از آنجا رد می شدم که یکدفعه چشمم به صحنه یک عدد ماشین پیکان افتاد که یک نفر کاپوت آن را بالا زده و دارد آن داخل با چیزی ور میره. من از چند متری او رد می شدم و انگار زیرچشمی حواسش به من بود و مضطرب هم به نظر می رسید. یک لحظه رویش را به طرف من برگرداند و دیدم یک آدم هیکلی دستمال به دست با سبیل کلفت است و بلافاصله بعد از اینکه از کنارش رد شدم برگشت و کاپوت را به آرامی پایین داد و بعدش صدای در ماشین را شنیدم که انگار سوار شد.
من(با عرض تأسف) انگار جرأت هم نداشتم که خیلی به او نگاه کنم تا مبادا از بابت من احساس خطر کند! و همینطوری با تردید رد شدم و رفتم. لامصب تا صد متر جلوتر هم مسیر بیابانی بود و مگس هم پر نمی زد. در همین حین بود که داشت از خودم بدم می آمد که چقدر ترسو بودم که با آن آقا یک سلام علیک هم نکردم که ببینم چکاره است و چه غلطی می کند. نمی توانستم بی تفاوت رد شوم چون به طور اصولی تفاوتی بین مال خودم و مال مردم نمی بینم. از دورتر برگشتم و نگاهی انداختم و اثری از آن آقا ندیدم، ماشین هم سر جایش بود و گفتم که ایشالا که اگه دزد بوده خطر رفع شده باشه و ایکاش پلیس انقدر خودمانی بود که برای محکم کاری زنگ می زدم که بیایند و نگاهی بیندازند.
صحبت از این منطقه خاکی خلوت شد. باز هم همین چند وقت پیش داشتم از آن منطقه که البته آن موقع خیلی تاریک تر بود می گذشتم که یکدفعه یک بنده خدایی از بغل آمد و گفت: "آقا دو تا سیگار داری بدی؟" من هم گفتم "نه جانم" و به مسیر ادامه دادم و بیست متر جلوتر دوباره یکی دیگه از جلو آمد و دقیقا همین سوال رو پرسید. این دفعه می خواستم بلند بگم "ای بابا چرا همه امشب..." که کم کم دوزاریم افتاد که بله، این رمزشان است که همدیگرو بتونن راحت این وسط پیدا کنن و احیانا یه چیزهایی رد و بدل کنن!

خاطره دیگر به حدود هفت هشت ماه پیش بر می گردد که یکی دو هفته بود یک خانه اجاره کرده بودم و شب با خیال راحت خوابیده بودم. آدم وقتی تنها در خانه است یک سیستم هشدار دهنده ای در بدن فعال می شود که اگر آدم یک درصد هم احساس کند باید مواظب اطرافش باشد با سر و صدای کم هم فعال می شود و آدم اگر خواب باشد بیدار می کند. من خودم اگر دور و برم شلوغ باشد با صدای بمب هم بیدار نمی شم ولی وقتی آن سیستم فعال می شود با هر سر و صدای مشکوکی ولو چندان هم که نباشد بیدار می شوم.
ساعت دو یا سه شب بود که سیستم هشدار دهنده من را بیدار کرد، گفتم نگاهی به حیاط بیندازم. چشمتان روز بد نبیند وقتی بیرون را نگاه کردم دیدم که بله، روی دیوار همسایه کناری یک آدم قوی هیکل همینطوری ایستاده و بدتر هم اینکه دو تا کیسه زباله پر مشکی رنگ هم که درشان گره زده شده  هم بغل ایشان روی دیوار بود. وقتی که در را باز کردم ظاهرا بلافاصله متوجه حضور من شده بود و برای اینکه شک نکنم همینطوری ثابت روی دیوار ایستاده بود.
من آن موقع خیلی هم حساس شده بودم، چون چند روز قبلش وقتی صبح خواستم از خانه بیرون برم دیده بودم که در کوچه باز مانده است و همچنان برام مسأله مونده بود که چطور شده در باز است، آن موقع هنوز نمی دانستم که اگر در را یواش ببندم خوب بسته نمی شود.  تقریبا یقین پیدا کردم که این دزد است، یک آب دهن بزرگ قورت دادم و بعد از چند لحظه گفتم "آقا شما اون بالا چیکار می کنید؟" خیلی آروم و خونسرد و ریلکس گفت که "اینجا خونه ی خودمه، زن و بچم رفتن جایی من پشت در موندم"، یکمی نگاهش کردم و بعدش دوباره گفت "دستتم درد نکنه" و پرید به داخل حیاطش.
من تقریبا خیالم راحت شد که صابخونه است. اما بعد دوباره یه کمی شک کردم و گفتم یا راست میگه و یا دزد خیلی حرفه ای هست. رفتم سرکی کشیدم و دیدم راست گفته و چراغ مراغها را روشن کرده و داخل رفته و ماجرا پایان یافت. آن یک درصد شک باقیمانده را هم گذاشتم ببینم اگر فردا سر و صدایی درآمد بفهمم سرم کلاه رفته.

تکان دهنده

این مطلب در واقع در واکنش به اتفاق عجیبی که بعد از نوشتن مطلب قبلی افتاد نوشته شده است. عین یکی از جمله های مطلب قبلی این است که: "چندین سال پیش برای اولین بار (و آخرین بار تاکنون) فردی را که واقعا آماده خودکشی بود را مشاهده کردم."
یادم هست که حتی آن موقع در داخل این پرانتز می خواستم بنویسم "امیدوارم برای آخرین بار برای همیشه". اما در کمال تعجب متوجه اتفاق عجیبی شدم که برایم واقعا تکان دهنده بود.
دقیقا چهار روز بعد از انتشار این مطلب بود که شنیدم یکی از دوستانم خودکشی کرده است و امروز هفتم او است. در واقع حدود سه روز قبل از نوشتن این مطلب او خودکشی کرده بود و من بدون اطلاع از این موضوع برای اولین بار در اینجا و شاید در همه جا بحثی در رابطه با خودکشی کرده بودم.
به دلیل اینکه خانه های ما به هم نزدیک بود، هر از چند گاهی همدیگر را می دیدیم. حتی چند باری او به خانه من آمده بود و به من هم تعارف کرده بود به خانه شان بروم. آخرین باری که او را دیدم تنها چند روز قبل از خودکشی اش بود. در خیابان می رفتم که او را دیدم. وضعیتش به نظرم عادی بود و چون خیلی عجله داشتم بعد از چند کلمه صحبت به سرعت از او خداحافظی کردم و دور شدم.
نحوه خودکشی او هم به شجاعانه ترین شکل ممکن بود. در خلوت اولین ساعت صبح او طنابی تهیه کرده بود و با گره زدن آن به بالای درب خانه، خود را به دار آویخته بود.
اما بگذارید چند تا از جمله های مطلب قبلی را در کنار این ماجرا بگذاریم تا ببینیم چه می شود:
"ریسک مرگ و زندگی قطعا بزرگترین ریسکی است که یک نفر می تواند انجام دهد و چون این ریسک بزرگترین ریسک است، اگر بتوانیم جرأت انجام این ریسک را در خود به وجود آوریم، پس در ضمن جرأت انجام هر ریسک دیگری را هم در خود به وجود آورده ایم."
خوب این مطلب شاید به نظر برسد که جای تأمل دارد. وقتی به زندگی آن مرحوم نگاه می کنم می بینم که اتفاقا با وجود اینکه آدم بسیار خوب و بی آزاری هم بود اما سرشار از ترس و نگرانی بود. نگرانی از شغل، آینده، درآمد، ازدواج و خیلی چیزهای دیگر. به چندین در بسته خورده بود و شرایطی داشت که انگار دائما دارد خود را می خورد. ترس ها و خجالت های بسیاری داشت و از دست زدن به خیلی از اقدام ها می هراسید. همین آدم بعد از مدتی دست به اقدامی زده است که قطعا کمتر انسانی در این کره خاکی جرأت انجام آن را دارد.
آیا با این وجود جمله بالا نقض نمی شود؟ آیا اینکه فردی برای فرار از ترسها دست به اقدامی بزند که به تعبیر جمله بالا اگر کسی جرأت آن را (مرگ) داشته باشد پس جرأت انجام هر کار دیگری را هم دارد، آیا این جمله نقض نمی شود؟
چند جمله دیگر از مطلب قبلی را مرور می کنیم:
"اگر ما از ترسناک ترین چیز زندگی، بدترین ختم متصور برای همه ی امور، ترس نداشته باشیم، پس چه چیز دیگری وجود دارد که بتواند ما را بترساند؟ جواب هیچ چیز است. وقتی به این درجه رسیده باشید یعنی اینکه آماده اید اگر لازم باشد همین الان چاقو را محکم در قلبتان فرو کنید و یا سرتان را روی ریل قطار ببندید تا قطار از روی آن رد شود و یا هر کار دیگر. رسیدن به این درجه اگرچه دشوار و زمانبر است، اما کاملا شدنی است."
فکر می کنم این نقل قول تا حد خوبی تفاوت بین این دو را نشان دهد. در واقع شرایطی که در این نقل قول از آن صحبت می شود احساسی است که فرد در همان لحظه خودکشی و شاید چند دقیقه قبل از آن که تصمیمش کاملا قطعی است دارد، باشد. تا قبل از این لحظات فرد خودکشی کننده احتمالا بیشتر به فکر اقدامی است که می تواند تنها با تحمل چند دقیقه سختی برای همیشه از دست ترس ها و سختی ها راحت و آسوده شود. او هنوز در شک برای انجام این اقدام و درگیر گرفتاری های این دنیا است و خود را در دام آنها می بیند، اما در لحظات قطعی خودکشی خود را کاملا آزاد شده از این گرفتاری ها می بینید و منظور از آن جمله هم دقیقا چنین شرایطی است.
در واقع تلاش ما بهتر است این باشد تا به چنین درکی از زندگی برسیم، در آن صورت است که ترس دیگر معنای معمول خود را از دست خواهد داد. این اتفاق باعث شد تا به برداشت عمیق تری از آنچه در مطلب قبل گفته شده بود برسیم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

از مرگ نترسید، نترس شوید

اگر مرگ نبود معلوم نبود که ما اینهمه سال بر روی زمین می خواهیم چه کنیم و به کجا برسیم. از طرفی چون ما چندان نمی دانیم که آنطرف چه خبر است تمایل داریم تا فعلا این طرف بمانیم و لااقل هر چه را که داریم حفظ کنیم.
اگر مرگ اختیاری بود، احتمالا افراد معدودی پیدا می شدند که جرأت انجام این ریسک بزرگ و البته بدون راه برگشت را نشان می دادند و از حیات خود در این دنیا دست می کشیدند.
ریسک مرگ و زندگی قطعا بزرگترین ریسکی است که یک نفر می تواند انجام دهد و چون این ریسک بزرگترین ریسک است، اگر بتوانیم جرأت انجام این ریسک را در خود به وجود آوریم، پس در ضمن جرأت انجام هر ریسک دیگری را هم در خود به وجود آورده ایم.
چندین سال پیش برای اولین بار (و آخرین بار تاکنون) فردی را که واقعا آماده خودکشی بود را مشاهده کردم. از دبیرستان تعطیل شده بودم و سوار تاکسی شدم. در صندلی جلو جوانی دانشجو و کاملا ناامید از زندگی سوار شده بود که در تمام طول مسیر جملاتی را بدون هیچگونه ترس و پروا و اهمیت به حضور دیگران به زبان می آورد. او چیزهایی درباره ی  بی ارزش و بی فایده بودن زندگی و اینکه می خواهد خود را از آن خلاص کند بر زبان می آورد و در آخر هم بدون اینکه برایش اهمیت داشته باشد که پول خود را از دست می دهد یک اسکناس درشت به راننده داد و گفت باقیمانده آن را نمی خواهد و پیاده شد.
وقتی که او را کمی تعقیب می کردم طوری از خیابان رد می شد که انگار هیچ توجهی به اتومبیل های عبوری نداشت و برخی از آنها با ترمزهای شدید متوقف می شدند و او اصلا اهمیتی به این موضوع نمی داد، انگار که همه چیز در این دنیا برای او عادی، معمولی و شاید هم بازی و شوخی بود و آرامش خاصی در تمام رفتار و حرکات او موج می زد.
احتمالا این وضعیت برای شما هم به وجود آمده است که وقتی در شرایط بسیار خطرناک و نزدیک به مرگ قرار گرفته اید، در آن لحظات تمام گرفتاری ها، نگرانی ها، ترسها و دلمشغولی هایتان در این دنیا برایتان کاملا  بی مفهوم و بدون اهمیت جلوه کرده است و در آن لحظات تنها چیزی که برایتان اهمیت داشته است حفظ زندگی و غلبه بر آن خطر بوده است.
به عبارت دیگر در آن لحظات و احتمالا تا مدتی بعد از آن شما با اینکه تجربه ترس بسیار شدید داشته اید، اما بی باک ترین لحظات زندگی خود را تجربه کرده اید، چون بر همه ی ترس های دیگرتان غلبه کرده بودید.
اگر ما از ترسناک ترین چیز زندگی، بدترین ختم متصور برای همه ی امور، ترس نداشته باشیم، پس چه چیز دیگری وجود دارد که بتواند ما را بترساند؟
جواب "هیچ چیز" است. وقتی به این درجه رسیده باشید یعنی اینکه آماده اید اگر لازم باشد همین الان چاقو را محکم در قلبتان فرو کنید و یا سرتان را روی ریل قطار ببندید تا قطار از روی آن رد شود و یا هر کار دیگر.
رسیدن به این درجه اگرچه دشوار و زمانبر است، اما کاملا شدنی است. برای آن ممکن است چندین راه وجود داشته باشد اما یک راه عالی آن راه معنویت است. افرادی که مسیر معنوی را طی می کنند به این باور دست پیدا می کنند که از اعمال خود راضی هستند و خداوند هم از آنها کاملا راضی است و خرده حسابی برای خود در این دنیا باقی نمی گذارند. اگرچه آنها از انجام کارهایی که آن را گناه می پندارند ترس دارند، اما از انجام هیچ کار دیگری باک ندارند.

It is not death or pain that is to be dreaded, but the fear of pain or death ~ Epictetus
آن مرگ یا درد نیست که باید از آن ترسید، بلکه ترس از درد یا مرگ است.
این مطلب مقدمه ای بود برای "روش فراخوانی مرگ برای غلبه بر ترسها" که به زودی منتشر می شود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

پائولو کوئلیو، از خرداد 88 تا توقف انتشار کتابها در ایران

همان طور که احتمالا اطلاع داشته باشید، از چندی قبل انتشار کتاب های پائولو کوئلیو در ایران متوقف شده است و این خبر خوبی برای طرفداران و دوستداران داستان های ایشان نمی باشد.اما چرا چنین اتفاقی افتاد؟ به قول خود پائولو مطالب کتابها که عوض نشده است، خیلی عجیب است که کتابی پس از 12 سال انتشار در یک کشور به یکباره مجوز انتشار آن لغو شود و به این نتیجه برسند که آن کتاب مشکل دار بوده است!
برای روشن شدن ماجرا بد نیست ماجرایی را که از زبان خود پائولو نقل شده است را بازگو کنیم:
در ماجرای قتل نـدا آقــاسلطـان که فیلمهای آن به طور گسترده در اینترنت پخش شد، پائولو کوئلیو هم یکی از کسانی بود که در هنگام وبگردی آن کلیپ را مشاهده کرد. اما علیرغم دلخراش بودن آن کلیپ نکته عجیب دیگری هم در آن کلیپ برای او وجود داشت و او توانسته بود چهره دکتر آرش حجازی را در آن تشخیص دهد.
آرش حجازی مترجم و ناشر کتابهای کوئلیو در ایران بود و بلافاصله بعد از اینکه کوئلیو چهره او را در کلیپ تشخیص داد، سعی کرد تا از طریق ایمیل با او تماس گرفته و وضعیت او را جویا شود.
اما پاسخ بسیار مبهمی به ایمیل پائولو داده شد و نگرانی او را در مورد وضعیت آرش چند برابر کرد. در مرحله بعد پائولو سعی کرد تا از طریق تلفن با او تماس بگیرد، اما این بار هم شخص دیگری که خود را خبرنگار سی ان ان معرفی کرد به او پاسخ داد و همین باعث شد تا پائولو حدس بزند تا اتفاق بدی برای آرش حجازی افتاده است و به فکر اقدامی برای نجات او برآید.
پائولو در مرحله بعد ایمیلی به آرش حجازی می فرستد و از او می خواهد تا ضمن اعلام یک کلمه رمز(که نشان دهد پاسخ دهنده واقعی، خود او است) وضعیت سلامتی خود را به اطلاع برساند، در غیر اینصورت ماجرا را در وبلاگ خود علنی و موضوع را پیگیری خواهد کرد. کلمه رمز نام دوستی که در تعطیلات سال نوی 2001 همراه آنان بوده است می بود و از آنجا که اتفاق خاصی برای آرش نیفتاده بود، او توانست به درستی کلمه رمز را اعلام و می گوید که "تا 24 ساعت دیگر دارم ایران را ترک و پس از رسیدن به لندن از طریق ایمیل با شما تماس می گیرم، در غیر اینصورت برای من اتفاقی افتاده است و می توانی موضوع را علنی کنی."
آرش حجازی موفق می شود در فردای آن روز بدون مشکل ایران را ترک کند، اما این پایان ماجرا نبود و اتفاق آن روز و موضع گیری های بعدی ایشان درباره آن ماجرا، عواقب سیاسی زیادی برای او و فعالیتهای ایشان در ایران از جانب حکومت ایران داشته است، طوری که آرش حجازی پس از آن تحت تعقیب پلیس ایران قرار گرفت.
وی صاحب انتشارات کاروان، منتشر کننده رسمی آثار پائولو کوئلیو در ایران بود که چندی قبل نامه لغو مجوز فعالیت خود را از جانب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد. این اتفاق قطعا به معنای پایان انتشار اکثر کتابهای پائولو کوئلیو در ایران هم بود و این خبر به گوش پائولو هم می رسد. پائولو سعی می کند تا موضوع را پیگیری کند و با آرش حجازی تماس می گیرد. آرش حجازی در پاسخ اعلام می کند که "از دوستان معتمد خود در ایران شنیده ام که ماجرای توقف انتشار کتابهای شما در ایران تنها محدود به انتشارات کاروان نیست و بلکه هر کتابی که با اسم "پائولو کوئلیو" باشد دیگر اجازه نشر در ایران ندارد و این شامل سایر ناشرانی که بدون کسب اجازه از نویسنده اقدام به ترجمه و انتشار کتابهای شما کرده اند هم می شود."
پائولو کوئلیو سعی می کند موضوع را به طور رسمی پیگیری کند. خوشبختانه دولت برزیل خیلی خوب از این نویسنده بزرگ حمایت کرده و علاوه بر اینکه نخست وزیر آن کشور نسبت به موضوع واکنش نشان می دهد، موضوع را هم از طریق سفارت برزیل در تهران و هم سفارت ایران در برزیل پیگیری می کنند. اما متأسفانه تاکنون هیچ جواب روشنی از طرف ایرانی و آن وزارت داده نشده و موضوع در ابهام به سر می برد.

در واکنش به این ماجرا، کوئلیو تصمیم می گیرد تا ترجمه ی همه ی کتاب های خود به فارسی را به رایگان بر روی اینترنت قرار دهد تا ایرانیان علاقه مند همچنان بتوانند به آنها دسترسی داشته باشند. او می گوید که: "تکثیر کنید، به دیگران بدهید، چاپ بگیرید و به رایگان توزیع کنید."
لینکهای دریافت کتابهای پائولو کوئلیو به فارسی در این مطلب در وبلاگ او درج شده است، همچنین کلیه کتابهای او به فارسی در یک فایل قابل دریافت می باشد.

توجه: کل ماجرا از وبلاگ پائولو کوئلیو نقل شده است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

عوامل کنترل، چرا به کنترل احتیاج داریم

عمل و احساس ما دائما از درون و بیرون تحت کنترل نیروهایی قرار دارند، به عنوان مثال وقتی صبح از خواب بیدار می شوید و عید نوروز است، در این هنگام احتمالا احساس شما تحت تاثیر عامل کنترل خارجی عید نوروز قرار می گیرد و این عامل ابتدا احساس شما را تحت تاثیر و سپس شروع به کنترل عملکرد شما می کند و شما خواهید دید که عمل و احساس شما بسیار مشابه با عمل و احساس استاندارد برای این روز شده است.
البته این تنها یک مثال است و می توان به مثال های دیگری از این دست از جمله روزهای هفته(مثلا احساس روز پنج شنبه یا جمعه)، روز تولد، عاشورا و غیره اشاره کرد. همچنین سایر عوامل کنترل خارجی می توانند افراد، شیء، محیط و غیره باشند که به عنوان چند نمونه از آنها می توان به معلم، پدر و مادر، پلیس، وضعیت هوا، دوستان و افراد دیگر، جو اجتماعی و غیره اشاره کرد.
در کنار عامل های کنترل بیرونی، عوامل کنترلی درونی هم قرار دارد. احساسات از جمله احساس ترس، خشم، ترحم، خجالت و غیره از جمله عوامل کنترل درونی هستند که در واقع پردازش هایی در ذهن هستند که به طور خودکار و تحت تاثیر عادات و با اشاره ی محرک هایی (triggers) (معمولا محرک های ساده بیرونی) شروع به کار می کنند و به طور ناخودآگاه رفتار و حالات ما را تحت کنترل خود در می آورند.
مثلا وقتی شما خود احساس می کنید که باید تمیز شوید و می روید دوش می گیرید این در نتیجه ی یک عامل کنترل درونی(یا درونی شده) است ولی اگر یک نفر به شما بگوید "بوی گند گرفته ای و بلند شو دوش بگیر!" این یک عامل کنترل خارجی است.
البته باید به این نکته هم توجه داشت که همیشه تقسیم بندی عوامل به دو دسته "درونی" و "بیرونی" مشکل است زیرا که در اغلب مواقع هم عوامل درونی و هم عوامل بیرونی هر دو با هم دخیلند و تفکیک سازی آنها مشکل است، با این حال می توان هر یک از این عوامل را به دو دسته مستقیم و غیرمستقیم هم تقسیم کرد(مثلا مثال عید نوروز یک عامل غیرمستقیم کنترل خارجی است) که در این مطلب چندان کاربرد نخواهد داشت.
به طور کلی هرچقدر نقش عوامل بیرونی کنترل کمتر شود، نقش عوامل درونی کنترل بیشتر می شود و برعکس. افزایش آزادی فردی* در واقع نقش بیشتر فرد در تصمیم گیری و کاهش عوامل کنترل خارجی است، اما چه اتفاقی می افتد اگر فردی قدرت کنترل درونی کافی نداشته باشد و از طرفی عوامل کنترل خارجی او هم کم شود؟
میل طبیعی ما رفاه و آسایش است و همین میل در عین حال یکی از عوامل اصلی حرکت و تحمل مشکلات در ما است. ما برای رسیدن به آرامش و آسایش سالها سخت کار می کنیم، فکر خود را به کار می اندازیم و انواع وسایل ساده و پیچیده و محیط زندگی مطلوب خود را در جهت آسایش خود می سازیم و ایجاد می کنیم.
وقتی رفاه و آسایش ما بیشتر می شود معمولا به معنای افزایش آزادی های فردی ما هم است و در پی آن هم معمولا قدرت حرکت و تحمل مشکلات ما هم رفته رفته کاهش می یابد و این یک زنگ خطر جدی است؛ زیرا که در صورتی که قدرت محرکه کافی برای جایگزینی قدرت محرکه ی قبلی(میل رسیدن به رفاه)، از درون نداشته باشیم ما را به سوی سست شدن سوق می دهد. تنبلی و سستی در انجام اموری که قصد انجام آنها را داریم نشانه ی ضعف در نیروهای کنترل درونی است.
برای درک بهتر موضوع یک کودک کلاس اول دبستان را در نظر بگیرید، او علاقه ای به مشق نوشتن که این کار را ما یک مطلوب میدانیم را ندارد و در عوض دوست دارد همیشه بازی کند. اگر عوامل کنترل خارجی(والدین و معلم) او را دائما از طریق روشهای مختلف ترغیب به مشق نوشتن نکنند، احتمالا او هیچگاه مشق نخواهد نوشت.
در زندگی واقعی هم مجموعه عوامل کنترل خارجی، در نقش همان والدین و معلم در این مثال هستند و هر کار مثبتی را که می خواهیم در زندگی خود انجام دهیم هم همان مشق نوشتن در این مثال است.
حال اگر در این مثال کودک بازیگوش پس از مدتی فهمید که مشق نوشتن کاری سودمند است، احتمالا تا مدتی بدون ترغیب دیگران مشق می نویسد، اما پس از مدتی که از بیرون ترغیب نشود رفته رفته از مشق خود کم و در عوض به بازی کردن خود اضافه می کند و بالاخره مشق نوشتن را فراموش می کند، مگر اینکه یک کودک استثنایی باشد. در افزایش آزادی های فردی هم وقتی عوامل کنترل بیرونی کم می شوند، رفته رفته میل به رفاه طلبی و سستی جای میل به سرسختی و تحمل مشکلات را می گیرند، مگر اینکه عوامل کنترل درونی قوی تری وجود داشته باشند و جلوی این اتفاق را بگیرند. از جمله این موارد می توان به نیروهای انگیزشی اشاره کرد.
در نهایت اینکه به ازای هر مقدار افزایش آزادی های فردی، مقداری متناسب هم نیروی کنترل درونی نیاز است تا تعادل ما حفظ شود. در صورتی که نیروی کنترل درونی در هر زمینه ای نداریم، بهتر است یا در آن زمینه آزادی فردی کسب نکنیم و یا در صورتی که می خواهیم آن آزادی را کسب کنیم از قبل نیروی کنترل درونی جایگزین برای آن در درون خود تجهیز کنیم، در غیر اینصورت به سمت تنبلی، تعلل و پشت گوش اندازی برای امور زندگی پیش خواهیم رفت.

* توضیح اینکه ممکن است عبارت "آزادی های فردی" معنایی چندگانه داشته باشد. آزادی فردی در اینجا یعنی اینکه فرد صرف نظر از نیروهای مستقیم کنترل بیرونی، قدرت تصمیم گیری آزاد درباره انجام یا عدم انجام کاری را داشته باشد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

مفهوم هم‌عصری، چرا اختلاف سن اهمیت ندارد؟

هم‌عصری به طور خلاصه یعنی همه کسانی که در یک زمان در حال زندگی هستند، صرفنظر از سن فیزیکی شان، هم عصر هستند و این می تواند به خودی خود یک عنصر پیوند دهنده عمیق بین آنان باشد.
همعصری از یک دید در واقع یک مفهوم بنیادی تر از همسن بودن است؛ مردم معمولا افرادی را مشابه خود می دانند و با آنها احساس نزدیکی می کنند که در گروه یکسان سنی با آنان قرار دارند که این موضوع از طرفی خوب یا عادی و از طرفی نامطلوب تلقی می شود.
 خوب و عادی از آن جهت که در سنین مختلف معمولا گرایشات، علایق و همینطور وظایف و انتظارات یکسانی برای افراد وجود دارد و از این رو نزدیک شدن افرادی که چالش ها، دغدغه ها و علایق یکسان دارند را امری عادی و همینطور سودمند برای آنها می نماید.
اما از طرفی توجه بیش از حد به مفهوم سن و هم سنی هم می تواند زیان بار باشد. چه بسیار افرادی که بسیاری فرصت های با دیگران بودن را به خاطر اختلاف سنی از دست می دهند و یا گروه های همسالانی که از پذیرفتن افراد در سنین دیگر اجتناب می ورزند و بسیاری از تجارب ارزشمند با آنان بودن را از دست می دهند. همینطور این توجه بیش از حد می تواند به عنوان فیلتری در ذهن عمل کرده که تنها اجازه ی پذیرش افراد همسال را به فرد دهد و به این ترتیب فرد به طور ناخواسته اعتماد و تکیه و یا ارتباط عمیق با بخش عمده ای از جامعه را از دست بدهد. این موضوع را می توان "فیلتر صفر یا یک سنی" و یا "فیلتر سیاه یا سفید همسنی" نامید که در آن افرادی که در سن نزدیک فرد نباشند، اساسا ترد شناخته شده و به سختی می توانند از آن فیلتر عبور کنند.
همچنین درک ما از مفهوم سن و عمر بیشتر یک درک مقایسه ای، احساسی و وابسته به تجارب شخصی است که برای توضیحات بیشتر می توانید به ضمیمه‌ی یک در پایان همین مطلب مراجعه نمایید.

هم‌عصری به طور خلاصه یعنی همه کسانی که در یک زمان در حال زندگی هستند، صرفنظر از سن فیزیکی شان، هم عصر هستند و این می تواند به خودی خود یک عنصر پیوند دهنده عمیق بین آنان باشد.
مفهوم همعصری می گوید که سن و سال در درجه اول هیچ تأثیری در شناخت و دیدن شباهت‌ها در افراد ندارد، بلکه زندگی به عنوان یک انسان در یک عصر و زمان یکسان، آنها را آنقدر شبیه به هم می کند که می توان از اختلاف سنی چشم پوشی کرد.
مفهوم همعصری می گوید که سن و سال در درجه اول هیچ تأثیری در شناخت و دیدن شباهت‌ها در افراد ندارد، بلکه زندگی به عنوان یک انسان در یک عصر و زمان یکسان، آنها را آنقدر شبیه به هم می کند که می توان از اختلاف سنی حتی به اندازه چندین دهه هم چشم پوشی کرد. برای درک بهتر موضوع می توان تصور کرد که شهاب سنگی عظیم قرار است فردا به سیاره زمین اصابت کند که در پی آن کل حیات در سیاره زمین نابود خواهد شد. در این وضعیت، واقعیتی که بیش از هر زمان دیگری تجلی خواهد کرد، شباهت بین همه‌ی انسانها است و تفاوت ها معنای امروزی خود که وزنی غیرواقعی گرفته اند را از دست خواهند داد.
واقعیت هم آن است که عمر ما آنقدر کوتاه است که اگر آن را در مقیاس بزرگتر و تاریخ زمان ببریم می بینیم که عملا محدوده ای که به عنوان عصر خود می بینیم تنها در خط زمان یک نقطه ای بیش نیست.
بشر اعصار مختلفی را تاکنون تجربه کرده است که در هر دوره ای انسانها تجربه های بسیار مشابهی داشته اند. سبک زندگی شبیه به هم، خطرات، دغدغه ها و بیماری های یکسان و همینطور درک افراد از جهان و علوم هم در هر زمانی به اندازه خود آن عصر رشد کرده بود و دانشمندان هر عصری هم حداکثر در لبه ی علوم همان عصر حرکت کرده اند. مثلا می توان به کشفیات و دستاوردهای مهم و تاریخی نیوتون و لایبنز که بخش بسیار بزرگی از آنها یکسان بودند اما به طور مجزا و در فاصله ی تنها چند سال از یکدیگر اتفاق افتادند، اشاره کرد.
پس همعصری از آنجا که افرادی که در یک عصر زندگی می کنند به طور پایه دارای شرایط، محیط، اوضاع و به طور کلی دنیای یکسانی هستند می تواند عنصر پایه برای نزدیک شدن افراد به یکدیگر قرار گرفته و موانع زاید همچون اختلاف سنی را به عنوان یک عنصر جداکننده به خودی خود به طور کامل محو کند. محو شدن این موانع ساخته ی ذهن باعث می شود تا افراد به طور پیش فرض خود را نزدیک و شبیه به هم احساس کرده و عقاید، احساسات و اندیشه های تبادل شده به عنوان محور شناخت از یکدیگر قرار بگیرد.
طبیعی است که افرادی که دارای سن نزدیک به هم هستند، به خاطر داشتن تجارب، دغدغه ها و علایق شبیه تر به هم، خود را نزدیکتر به هم احساس کنند اما حرف اصلی همعصری آن است که موضوع سن به هیچ وجه درست نمی نماید تا به عنوان عامل اصلی شناخت و نزدیکی افراد با یکدیگر و یا فیلتر کردن دیگران یا خود قرار گیرد.
چقدر خوب است که از همین امروز اگر درک ما نسبت به افراد و یا خودمان بر پایه ی سن فیزیکی است آن را کنار بزنیم تا حقایق بیشتری نسبت به خودمان و دیگران برای ما آشکار شود. چه بسیار علایق و استعدادهایی که تنها آنها را به خاطر اینکه تصور کرده ایم با سن فیزیکی مان سازگار نیستند(جوانتر یا بالغ‌تر هستند) سرکوب کرده ایم و یا افرادی که تنها به خاطر آنکه جوانتر یا پیرتر هستند، آنها را نشناخته ایم. همه ی ما هم‌عصر هستیم و تنها ممکن است چند سال یا چند دهه دیرتر یا زودتر به این دنیا آمده باشیم که آنقدر ناچیز است که قابل صرف نظر کردن است. عامل پیوند دهنده ما اندیشه ها، عقاید و احساسات ما است که برخی فیلترهای مزاحم ذهنی مانند "فیلتر سن و همسنی" ممکن است مانع آنها شوند و ما با محو کردن این فیلترها می توانیم به یک شناخت حقیقی و بهتر از خود و دیگران دست پیدا کنیم.

ضمیمه‌ی یک، درک ما از زمان و سن
درک ما از زمان و سن بیشتر یک درک مقایسه ای، احساسی و وابسته به تجارب شخصی است.
مثال از برداشت احساسی ما نسبت به زمان، آنکه ما فکر می کنیم یکسال زمان زیادی است، اما برداشت ما از دو سال و سه سال اختلاف چندانی با برداشت ما از یک سال ندارد و برداشت ما مثلا از ده سال خیلی بیشتر از برداشت ما از نه سال است، حال آنکه اختلاف آنها فقط یک سال است.
مثال از برداشت احساسی ما نسبت به سن آنکه ما اختلاف سنی افرادی جوانتر از خود را ولو آنکه زیاد باشد را چندان نمی بینیم و همینطور معمولا اختلاف سنی افرادی که چندین سال از ما بزرگترند را هم نمی بینیم، اما تنها روی اختلاف سنی افرادی که همسال با ما هستند تأکید می کنیم و اگر با یک نفر اختلاف سنی ولو دو سال داشته باشیم آن را برای خود بزرگ جلوه می دهیم. همینطور مثلا اختلاف سنی بین 19 تا 21 و 21 تا 23 هر دو دو سال است اما یکی معمولا بسیار بیشتر از دیگری به نظر می رسد. همینطور در شیوه بیان سن و سال از طریق سال تولد اگر دو نفر با فاصله یکسال اما در دهه های مختلف به دنیا آمده باشند اختلاف سنی آنها بزرگتر جلوه می کند.
همینطور درک افراد از سن وابسته به تجارب شخصی آنان است. مثلا فردی که در سن 20 سالگی ازدواج کرده است درک متفاوتی از کسی که در 30 سالگی ازدواج کرده از دهه ی 20 زندگی وجود دارد و اتفاقاتی که در سنین مختلف برای ما می افتد تأثیر زیادی در برداشت از آن سن در ما به وجود می آورد.
همچنین درک ما از سن مقایسه ای است، مثلا وقتی یک فرد 20 ساله خود را با پدربزرگ خود مقایسه می کند احساس می کند که خیلی جوان است. اما اگر همین فرد تصور می کرد که عمر او فقط 30 سال است، تصور دیگری از سن خود پیدا می کرد چون دیگر او فکر می کرد بیشتر عمر خود را سپری کرده است.
 به خاطر همین علت ها هم هست که اختلافاتی در برداشت افراد از سن، در جوامع، فرهنگ ها و اعصار مختلف وجود دارد. نمونه بارز آن در برداشت از سن ازدواج است که می تواند دارای اختلافی حتی بیش از ده سال در بین افراد باشد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

اجرت 500 دلاری برای کار دو دقیقه‌ای

می گویند که در زمانی یکی از ماشین های یک کارخانه از کار افتاده بود. آن ماشین در کارخانه نقش اساسی ایفا می کرد و با از کار افتادن آن تقریبا کل کارخانه متوقف شده بود.
یک تعمیرکار آوردند تا ماشین را به سرعت تعمیر کند. تعمیرکار برای دریافتن به اشکال ماشین شروع به بررسی آن کرد. بعد از چند لحظه چکش خود را در آورد و در جایی دو ضربه فرود آورد. سپس ماشین را روشن کرد و همه چیز به خوبی کار می کرد. تعمیرکار سپس رو به صاحب کارخانه کرد و گفت: "هزینه آن 500 دلار می شود."
صاحب کارخانه از اینکه او برای چنین کار کوچکی این مبلغ را درخواست کرده بود به شدت برآشفت و یک صورت حساب با تک تک هزینه های تعمیر از او درخواست کرد.

تعمیرکار در روز بعد صورتحسابی برای او فرستاد که به شرح زیر بود:

ضربه با چکش: 1دلار
دانستن اینکه به کجا ضربه زده شود: 499دلار
جمع کل: 500 دلار

شما از این داستان چه نتیجه ای می گیرید؟

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

دنیای جالب آمارهای بالا و جامعه

هرچقدر که پیش بینی در مورد رفتار یک یا چند موجود هوشمند، مشکل است اما هر چقدر که به سطح وسیع تری برویم و رفتار تعداد بیشتری را باهم بررسی کنیم، پیش بینی رفتار کلی آنها (اگر همه آنها را یک یا چند موجود در نظر بگیریم) آسان تر می شود.
زمانی وبسایتی را مدیریت می کردم که تعداد بازدیدکنندگان بالایی داشت. بعضی وقتها که آمار آن را بررسی می کردم می توانستم تعداد بازدیدکنندگان و رفتار آنها در استفاده از منابع را با ضریب خطای چیزی در حدود 0.03 محاسبه کنم،  یعنی می توانستم بگویم که در فلان روز هفته جاری  چند نفر از سایت بازدید خواهند کرد و چه تعداد پرس و جو از پایگاه داده انجام خواهد شد و این پیش بینی حداقل 97 درصد درست خواهد بود، مگر اینکه اتفاق خاصی بیفتد.
البته این پیش بینی تنها با بررسی آمار تا یک هفته قبل بدست می آمد و واضح است که با بررسی آمار در بازه های طولانی تر مانند ماههای قبل، سالهای قبل، فصل ها، مدت مشابه سالهای قبل و بررسی تاثیر اتفاقاتی که قبلا روی داده بر روی آمار گذشته و در نظر داشتن اتفاقات مشابهی که بعدا قرار است روی دهند و دخیل کردن چند پارامتر تصحیح کننده، می توان ضریب خطا را تا چند دهم درصد دیگر کاهش داد.
تا جایی که می دانم بخشی از جامعه شناسی با بررسی رفتارهای کلی جامعه سر و کار دارد که این خود خیلی جالب و هیجان انگیز است که رفتارها و واکنش‌های کلی جامعه را در پاسخ به رویدادها بررسی کرد. جامعه شناسی قطعا یکی از مهم ترین علوم در سیاست و همینطور بازاریابی است، با استفاده از آن می توان در یک جامعه رهبری را منفور کرد، فردی را رهبر کرد، کالایی را محبوب کرد، نیازی را ضروری کرد، نظامی را عوض کرد و خلاصه زمام کنترل آن جامعه را در دست گرفت.
یادم هست که مدتی قبل در پای مطلبی با عنوان "جامعه جوان ایرانی پیش بینی ناپذیر است"، با شخصی بحثی داشتم که می توان رفتارهای جامعه جوان ایران را پیش بینی کرد و دست آخر هم ایشان فکر کنم ذره ای هم نظرش عوض نشد و من هم متقعاعد نشدم و همچنان می گویم که در مقیاس بالا و دسترسی به داده های آماری کافی، همه رفتارهای کلی موجودات هوشمند تا حد زیادی و البته تا مدت محدودی پیش بینی پذیرند، چون هر چقدر جلوتر رویم درصد خطا در اینگونه پیش بینی ها به صورت تصاعدی بالا خواهد رفت و تنها می توان با تصحیح منطقی آمار از انحراف آن کاست.
بر این اساس حدس می زنم که اتفاقی در ایران خواهد افتاد و زمان آن هم حدودا 6 سال دیگر خواهد بود یعنی 7 سال بعد از سال 1388، در سال 78 اتفاقاتی افتاد که دقیقا یادم نیست چه بود اما از تاثیر پیامدهای سیاسی آن تا حدی مطلعم و بعد از آن در سال 88 اتفاقاتی افتاد که از جهات زیادی این دو اتفاق مشابه و قابل مقایسه هستند و فاصله ی اتفاقات کوچک و متفرقه در کل کمتر شده است. اتفاق بعدی احتمالا در سال 1395 و جدی تر از دو مورد قبلی خواهد بود و این تنها یک حدس بدون علم کافی و بررسی دقیق آماری درباره ی آمادگی جامعه برای یک واکنش پرانرژی است.

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

چرا هر کدام از ما برای خود یک کله است!؟

یکی از تصورات غلط فکری که همیشه داشته ام تصور برتر بودن فکر خود بوده است. از زمانی که خود را شناخته ام همیشه این طور فکر می کردم که آنچه من فکر می کنم و یا آنطور که من تصور می کنم همیشه بهتر و درست تر از فکر و تصور دیگران است. این موضوع باعث می شد که وقتی تناقضی در فکر یا برداشت دیگران می دیدم که با مال خودم ناسازگار بود، همیشه اینطور نتیجه گیری می کردم که دیگران اشتباه می کنند و یا عقب مانده تر از من هستند و توانایی آن را ندارند که مثل من درست فکر کنند.
این موضوع اولا باعث به وجود آمدن نوعی انزوا در اثر ترد کردن دیگران و غرور بیجا می شد و بعلاوه بسیاری از فرصت های الهام گیری و تقلید از دیگران را به خاطر فیلتر کردن محض عقاید دیگران از دست می دادم.
اولین تردیدها در خودم زمانی ایجاد شد که می دیدم اغلب افراد دیگر هم دقیقا مثل من فکر می کنند و برای هر کسی مقدس ترین موجود خودش است. در واقع با هر شخصی که آشنا می شدم و کمی سر از درونیات او در می آوردم، می دیدم که او هم همیشه استدلالات خود را درست تر از دیگران می داند و بیشتر از اینکه به دنبال کشف عقاید دیگری باشد، چشمانش را بر روی هر چیزی که در چهارچوب ذهنی اش نمی گنجد بسته و آرزوهای دور و دراز و برتری جستن ها را بیش از همه برای خودش متصور است.
این موضوع باعث شد تا این سوال برایم مطرح شود که اگر هر کسی مثل من فکر خود را برتر می داند پس چه تضمینی وجود دارد که من هم تنها یکی از دیگران نباشم و در واقع هیچ برتری نسبت به دیگران نداشته باشم؟
واقعیت هم در واقع همین بود، من هم تنها یکی از دیگران بودم که در دنیای خود غرق شده است و با وجود داشتن تفاوت هایی با دیگران، تنها یکی از آنها بود. همه افراد با وجود داشتن 99 درصد شباهت، مقدار ناچیزی با دیگران فرق دارند که آنها را از سایرین متمایز می کند.
دلیل اینکه ما فکر می کنیم افراد خیلی با هم تفاوت دارند این است که شباهت ها را نمی بینیم و تنها بر روی تفاوتها تمرکز می کنیم. در واقع این یک فرآیند خودکار ذهن است که هر چیز تکراری را که می بیند فیلتر می کند و تنها چیزهایی که به طور خودکار از فیلتر آن رد می شوند و ما آنها را می بینیم اختلاف ها و یا شباهت ها در میان اختلاف ها هستند.
حال با وجود این همه شباهت و اینکه افراد فکر خودشان برایشان مقدس تر است، آیا می توانیم نتیجه بگیریم که پس فکر همه درست و یا فکر همه غلط و یا اینکه بگوییم اصلا چه اهمیتی دارد، همه یا درست می گویند و یا غلط؟
اساسا به دلیل اینکه فکر همه ما محدود بوده و به راحتی می تواند تحت تأثیر عوامل، گرایشات و شرایط مختلف قرار گیرد، پس به این راحتی نمی توان قضاوت کرد که آیا فکر یک نفر درست است یا غلط. به همین دلیل ما ناچار هستیم تا ملاک هایی برای ارزیابی درست یا غلط بودن یک فکر داشته باشیم که برخی از مهمترین ملاک های ما عرف، جامعه، فرهنگ، سنت، دین، مکاتب و تفکرات پذیرفته شده و همینطور اثبات علمی و عقلی است.
پس بالاخره فکر من برتر و یا درست تر است یا فکر دیگری؟ بالاخره باید او را بپذیرم و خود را رد کنم و یا برعکس؟
جواب بسیار ساده است، اما برای رسیدن به آن باید ابتدا بدانیم و قبول کنیم که خودخواهی، غرور، تکیه بر فکر خود، میل به برتری و خود مقدس بینی بخش مهمی از وجود ما هستند که همواره ما را به جلو هل می دهند.
در واقع اگر این بخش از وجود ما گرفته شود، ما به موجودات ضعیف و بی اراده ای تبدیل می شویم که همواره تحت تأثیر عوامل، شرایط و نفوذ خارجی قرار داشته و به خودی خود هیچ اراده ای نداریم و تصمیمی هم نمی توانیم بگیریم.
حد تعادل غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی چیزی است که ما معمولا در تشخیص آن سردرگم می شویم. مثلا یک روز با تمام وجود از یک عقیده خود دفاع می کنیم و دیگران را به خاطر آن کنار می زنیم و بعد فردای آن روز یک نفر می آید و با یک جمله شالوده آن عقیده را هدف قرار داده و نابود می کند و بعد از آن ما به هم می ریزیم و حتی ممکن است تا مدتی اعتماد به نفس خود را از دست بدهیم و یا از دیگران متنفر شویم.

همه ما به مرور زمان و به طور ناخودآگاه دارای حدی از این صفات شده ایم، اما می توانیم آگاهانه آنها را به طور کلی و یا با توجه به موقعیت های مختلف دستکاری و جابجا کنیم. در واقع جابجا شدن این حدها تأثیر مستقیمی روی زندگی ما خواهند داشت، مثلا بالا بردن آنها ممکن است منجر به کسب ثروت و یا مقام بالاتر و پایین بردن آنها منجر به محبوبیت اجتماعی و نزدیک شدن بیشتر به دیگران شود. با این وجود فکر می کنم همه متفق القول باشند که حد مطلوب غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی که آن را به عنوان حد تعادل می شناسیم، حدی است که در آن به آرامش می رسیم.

متأسفانه در کشور ما به دلیل وجود برخی سنت ها و آداب و رسوم غلط، اکثر ما از بچگی طوری بار آمده ایم که دائما به ما امر و نهی شده است، پدر و مادر عقاید خود را بر ما تحمیل کرده اند --نه آنقدر آزاد بوده ایم تا عواقب همه چیز را خود تجربه کنیم و بسنجیم و نه آنقدر سرکوب شده ایم تا عزت نفسی برایمان باقی بماند و در نتیجه بعدا این الگوی رفتاری تبدیل به الگوی رفتاری الگو و خودکارمان شده و دائما به دنبال تحمیل عقاید خود به دیگران و یا اثبات خود به دیگران هستیم که در واقع این رفتار هیچ لزومی ندارد و ما می توانیم الگوی رفتاری منطبق بر حد تعادل خود را برگزینیم.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

ایمیل، تفاوت استفاده ایرانی و غیرایرانی

شاید تقسیم بندی جالبی نباشد، اما تجربه کاملا متفاوتی از مکاتبه ایمیلی با ایرانیان و غیرایرانیان وجود دارد. معمولا وقتی به یک ایرانی ایمیل می فرستیم، یا جوابی دریافت نمی کنیم و یا اگر هم دریافت کنیم بعد از یک تأخیر چند روزه یا یک هفته ای است، جواب هم معمولا حتی اگر نیازمند یک پاسخ مفصل باشد، به یک توضیح یک خطی یا چند خطی بسنده شده است.
عکس این رفتار را در غالب رفتاری افراد غیرایرانی می توان دید. آنها معمولا به ایمیل اهمیت بسیار بیشتری می دهند، کمتر ایمیلی بدون پاسخ می ماند و سرعت پاسخدهی آنها بسیار بالاست. در واقع اگر در آن ساعت آنلاین باشند بلافاصله به ایمیل پاسخ می دهند و همینطور کمتر پیش می آید که تأخیر آنها بیشتر از یک روز شود.
علت این تفاوت در کجاست؟ آیا می توان آن را در نحوه دسترسی افراد به اینترنت در ایران که کیفیت آنچنانی ندارد، نسبت داد؟
مسلما علت عمده این تفاوت به خاطر سرعت اینترنت نیست، چه بسا افرادی که مدام در اینترنت هستند اما اصلا نمی دانند که لازم است تا به ایمیل های خود پاسخ دهند.
به نظر می رسد که نوع نگاه به ایمیل هنوز در حد یک ابزار غیرجدی و سرگرمی است، افراد هنوز به نقشی که ایمیل می تواند در تسهیل مراودات کاری و ارتباطی آنها داشته باشد پی نبرده اند. شاید بتوان گفت که حداکثر کاربردی که از ایمیل در مراودات تجاری کاملا جا افتاده است، ارسال فایل یا سند به یکدیگر است، البته آن هم چه فرستادنی، اکثرا حتی در فیلد عنوان ایمیل هم چیزی نمی نویسند و ایمیل با عنوان no subject فرستاده می شود.
این نگرش ایران را به بهشتی برای شرکتهای مخابراتی و تلفنی تبدیل کرده است، شاید گرفتن ساده احوال کسی از طریق ایمیل هنوز هم مسخره و یا توهین آمیز باشد. چون کسی ایمیل را جدی نمی گیرد، در مراودات کاری و تجاری هنوز هم تلفن نقش اصلی را ایفا می کند. حتی آنهایی که ماهیت کار آنها در اینترنت است، باز هم ابزار اصلی ارتباطشان تلفن است.
با وجود این علاقه مندی به تلفن که نمی گوییم خوب است یا بد، واقعیت این است که ابزارهای جدیدتر ارتباطی همچون ایمیل می توانند نقش بسیار پررنگی در تسهیل کارها و ساماندهی ارتباطات کاری و غیرکاری ما داشته باشند.
حرفهایی که از طریق تلفن رد و بدل می شوند معمولا غیررسمی و کاملا بدون سندیت است. احتمال خطا در گفتار بسیار بالاتر از نوشتار است، چون شخص فرصت کافی برای فکر کردن و همین طور تصحیح اشتباهات خود نداشته است. اگر اطلاعات جدیدی از طریق تلفن شنیده شود، احتمال فراموشی آن بسیار بالاست و حتی برای گرفتن یک شماره چند رقمی باید با یک دست گوشی را نگه داشته و در دست دیگر خود قلم را گرفت.
حال آنکه یک ایمیل را می توان بارها و بارها خواند، لازم نیست هر دو شخص در همان لحظه حضور داشته باشند و اطلاعات موجود در آن هم بسیار بیشتر قابل اتکا است و در آن می توان به منابع بیشتر در اینترنت هم ارجاع داد.
حتی اگر تأخیر افراد در پاسخدهی بالا نباشد از آن می توان برای کارهایی که طبیعتا نیاز به ارتباط دوسویه یا بلادرنگ دارند استفاده کرد. مثلا یک مشتری می تواند چانه زنی خود را به جای آنکه از طریق تلفن انجام دهد از طریق رد و بدل کردن ایمیل انجام دهد و به این طریق می توان از بسیاری از ارتباطات غیرضروری و کشنده زمان اجتناب کرد.

واقعیت این است که می توان فرهنگ استفاده از ایمیل را جا انداخت. برای اینکار شاید لازم باشد تا در تماس افراد با شما، با دریافت یک آدرس ایمیل از او ارائه اطلاعات بیشتر را به یک ایمیل محول کرده و به او بگویید که در صورتی که سوال دیگری هم باقی ماند حتما به ایمیل پاسخ داده و سوال خود را مطرح کند.
اگر شماره تلفن خود را در یک سایت اینترنتی می گذارید، حتما در کنار آن تأکید کنید که فقط برای تماسهای ضروری است و اگر موضوع را از طریق ایمیل می توانند مطرح کنند، از تماس تلفنی اجتناب ورزند. در این مواقع بهتر هم هست تا تأکید شود به کلیه تماسهای ایمیلی به سرعت و دقت بالا پاسخ داده می شود.
افراد شاید در ابتدا مقاومت کنند، اما مطمئنا بعد از اینکه ببینند از طریق ایمیل به دقت و کیفیت بالاتر به آنها پاسخ داده می شود، این موضوع را به خوبی پذیرفته و در دفعات بعد سعی می کنند که به عنوان اولین گزینه از طریق ایمیل با شما تماس بگیرند.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

تحلیل مقاله: چگونه آمریکا دارد جایگاه خود را از دست می‌دهد

توجه: این مطلب در رابطه با مقاله "چگونه آمریکا دارد موقعیت خود را از دست می دهد" نوشته شده است. در صورتی که آن مقاله را هنوز مطالعه نکرده اید می توانید به اینجا مراجعه کنید..
قبل از هرچیز برای درک بهتر موضوع پیشنهاد می کنم ابتدا این ویدئو توسط هنس راسلینگ را که به طور مصور و پویا در آن وضعیت کشورهای مختلف دنیا در شاخص های علم و دانش، ثروت، رشد اقتصادی و ... را در طی پنجاه شصت سال گذشته نشان داده است را مشاهده کنید.
این مقاله توسط نورم آگوستین که یک فرد شناخته شده و صاحب نظر است و دارای تجربیات متمادی چه در زمینه آموزش و چه مدیریت مجموعه های علمی مهم می باشد نوشته شده است.
به طور کلی مقاله را از دو جهت مهم می توان بررسی کرد که در ادامه این مطلب به این دو مورد می پردازیم.

1. حفظ جایگاه برتر و نه تلاش برای کسب جایگاه بهتر
اختلاف زیادی بین تلاش برای حفظ موقعیت برتر با تلاش برای کسب موقعیت بهتر یا بقا در موقعیت قبلی خود وجود دارد.
به عنوان مثال رقابت یک شاگرد اول بیشتر با چند نفر محدود دیگر که در جایگاه های بعد از او قرار دارند می باشد و او کمتر ترسی از مثلا شاگردهای پایین کلاس دارد، هرچند نیم نگاهی هم به آنان دارد و اگر کار برجسته ای مشاهده کند که آنها انجام دهند سریعا آن را با خود مقایسه می کند که آیا توانایی انجام آن را دارد یا خیر.
پیشتاز بودن و حرکت در لبه علوم و حفظ این جایگاه برای سالیان متمادی، ابرقدرت سیاسی و اقتصادی بودن و صدها مشخصه افتخار آمیز دیگر در یک کشور به سادگی بدست نیامده است، بلکه نشان دهنده یک حرکت صحیح طولانی مدت است که فضایی را برای رشد خلاقیت مردمانش ایجاد کرده است و اینگونه است که آمریکا باید به خود ببالد و مردم آن می توانند زیر پرچم کشور خود با غرور بایستند و به ملیت خود افتخار کنند.
امروزه آمریکا در جایگاهی قرار گرفته است که دارد بسیاری از موقعیت های برتر و اول خود را از دست می دهد، شاخص های رشد کشورها به سرعت در حال نزدیک شدن به هم است و کشورهایی که در 20 یا 50 سال گذشته هیچ چیز به حساب نمی آمدند امروز به سطح اول دنیا بسیار نزدیک شده اند و این وضعیت موقعیت برتر کشورهایی که تاکنون به عنوان پیشتاز به حساب می آمدند را به خطر انداخته است.

2. جلوگیری از نشر علوم جدید در کشورهای دیگر برای حفظ جایگاه برتر
جلوگیری از نشر علوم جدید در بین جوامع که بخش عمده آن در کشورهای محدودی تولید می شود، نه امکان پذیر است و نه پذیرفته شده. کمتر تفکر یا مکتبی وجود دارد که خودخواهی و محروم کردن دیگران را پسندیده بداند، خواه مسیحیت باشد یا لیبرالیسم.  تفکر غالب دانشمندان دنیا ارتباط داشتن و اشتراک دانش برای پیشبرد علوم و در جهت ارتقای زندگی بشریت، فارغ از ملیت یا قومیت است و برای آنها مهم نیست که کسی که با او ارتباط دارند از کدام کشور است، بلکه شخصیت علمی او بیش از هر چیز مورد توجه است.
امروزه آن چیزی که بیش از هر چیزی می تواند کشوری را محدود سازد وضعیت اقتصادی است؛ وگرنه علم می تواند آزادانه کسب شود و تجربه نشان داده است که حتی محدود کردن ابزار و دستگاه هم به علت وجود فشارهای اقتصادی در کشورهایی که در موقعیت برتر قرار دارند شدنی نیست.
اگر به موضوع اختلاف آمریکا و ایران بنگریم، می بینیم که سیاست خارجی آمریکا چگونه مجبور شده است برای محدود ساختن ایران دست به تبلیغات گسترده در سطح داخلی و بین الملی برای قانع ساختن افکار بزند و همینطور چه تحریم های سفت و سختی که مشابه آن در جای دیگری دیده نشده است وضع کرده است.

این مقاله از باب نگرانی نوشته شده است، نگرانی از باب از دست دادن موقعیت های برتر و نقش تعیین کننده نداشتن. در هر کشوری، در هر سطحی هم که باشد مشکلات زیادی وجود دارد و نورمن در آن به برخی از آنها پرداخته، هشدار داده و راه حلهایی هم ارائه داده است.
نباید فراموش کرد که تفکر پیشتاز بودن با دنبال رو بودن خیلی فرق دارد، یک دنباه رو همیشه دنباله رو باقی می ماند و همان طور که در مقاله اشاره شده است، مسیر خلاقیت و نوآوری مسیری است که به پیروزی و برتری می انجامد.

چگونه آمریکا دارد جایگاه خود را از دست می‌دهد

من در چند سال گذشته به بیشتر از 100 کشور دنیا سفر کرده ام، با افراد مختلف از بچه های فقیر هند تا رئیس جمهورهای مختلف. می توانم بگویم که تقریبا با هرکسی که در این کشورها صحبت کردم در این مورد هم عقیده بودند که مسیر موفقیت از علم و مهندسی می گذرد.
در بسیاری از کشورها مهندسان و دانشمندان از جمله مشهورترین افراد هستند، آنها فقط کار مهندسی نمی کنند بلکه مدیران خلاق جامعه هم هستند. در چین هشت نفر از ده پست اصلی سیاسی مهندس هستند اما در آمریکا تقریبا هیچ مهندس یا دانشمندی در سطح بالای سیاست حضور ندارد و این یک غیبت بزرگ آنان در جامعه ما است.
اما چرا این مهم است؟ چون اگر محصلان یک نگرش منفی درباره علم و مهندسی داشته باشند و یا اصلا هیچ احساس خاصی نسبت به آن نداشته باشند، بعید است که آن را به عنوان حرفه خود در آینده انتخاب کنند. 70 درصد از کسانی که در مقطع دکترا در آمریکا فارغ التحصیل می شوند در کشور دیگری به دنیا آمده اند و به طرز فزاینده ای عده بیشتری از این افراد بااستعداد در آمریکا نخواهند ماند و به دنبال موقعیت های بهتر در کشور خودشان خواهند رفت.
بخشی از این مشکل به والدین بر می گردد که توجه کافی به آموزش پایه ندارند. همچنین ایراداتی در سیستم آموزش و پروش ما نهادینه شده است، ما به اندازه کافی معلم مجرب در زمینه های علمی و ریاضی نداریم، بسیاری از معلمانمان در این زمینه ها حتی تحصیلات در سطح دانشگاه نداشته اند.
در اقتصاد دانش-محور دنیا یک ارتباط مستقیم بین تحصیلات مهندسی و خلاقیت و نوآوری وجود دارد. موفقیت یا شکست ما به عنوان یک کشور در دنیا با موفقیت مان در نوآوری سنجیده می شود. من معتقدم که مهندسی باید به عنوان یک حرفه آموزش داده شود و نه به عنوان یک مشت معلومات فنی؛ آنگونه که یک تجربه آموزشی در ابعاد گوناگون باشد که متفکرانی تربیت کند که تکنولوژی و جامعه را به هم پیوند زنند.
ما در این زمینه بسیار ضعیف هستیم در حالی که نوآوری و خلاقیت کلید موفقیت است. بسیاری از کشورها بسیار بهتر از ما دارند عمل می کنند؛ ایرلند با آن وضع خراب اقتصادش اعلام کرده است که سرمایه گذاری روی تحقیقات پایه را زیاد می کند، روسیه دارد "شهر نوآوری" در بیرون مسکو می سازد. عربستان یک دانشگاه جدید علمی-فنی با بودجه وحشتناک 10 میلیارد دلار دارد و در چین هم دهها دانشگاه جدید از این دست دارد ایجاد می شود.
این کشورها متوجه شده اند که راه پیروزی در اقتصاد، بالا بردن سطح آموزش و خلاقیت است و ما در آمریکا داریم موقعیت خود را از دست می دهیم. آمریکا دارد موقعیت قبلی خود که به عنوان لبه برنده در علوم جدید بود را از دست می دهد، ما همیشه در نوآوری خوب بوده ایم، ما در پیدا کردن ایده های جدید از طریق تحقیقات و تبدیل آنها به کالاهای جهانی بی شک در موقعیت رهبری قرار داشته ایم.
و حالا ما داریم سقوط می کنیم، آمار نشان می دهد که:
  • هزینه ای که مردم آمریکا صرف چیپس سیب زمینی می کنند، بسیار بیشتر از رقمی است که دولت صرف تحقیق و توسعه برای انرژی می کند.
  • در سال 2009، برای اولین بار بیش از نیمی از پتنت های ثبت شده آمریکا(گواهی حق اختراع)، برای شرکت های غیر آمریکایی ثبت شده است.
  • چین جای آمریکا را به عنوان صادر کننده شماره یک تکنولوژی بالا تصاحب کرد.
  • بین سالهای 1996 تا 1999، 157 داروی جدید در آمریکا مورد تأیید قرار گرفت، ده سال بعد این رقم به تعداد 74تا سقوط کرد.
  • WEF آمریکا را در مکان 48 ام در دنیا از نظر کیفیت آموزش ریاضیات و علم رتبه بندی کرد.
نوآوری کلید اصلی برای بقا در اقتصاد جهانی است. امروز ما داریم با سرمایه گذاری هایی که در 25 سال گذشته کرده ایم زندگی می کنیم و نان آن را می خوریم، اما توانایی رقابتمان دارد کاهش چشمگیری می یابد.
داروین مشاهده کرد که گونه هایی که بقا می یابند نه قویترها هستند و نه باهوش ترین ها، بلکه آنهایی هستند که به بهترین شکل خود را با تغییرات وفق می دهند. اکنون آمریکا آنطور که لازم است به تغییرات پاسخ نمی دهد، اما همیشه راهی پیش رو هست. پنج سال پیش ما در گزارشی که منتشر کردیم برخی از مهمترین پیشنهادات و راه کارهایمان را ارائه دادیم که به قرار زیرند:
  • ارتقای آموزش ریاضی و علم در دوران 12 ساله مدرسه.
  • سرمایه گذاری روی تحقیقات پایه طولانی مدت.
  • جذب و حفظ بااستعدادترین دانشجویان، دانشمندان و مهندسان در آمریکا و کشورهای دیگر.
  • ایجاد یک بستر محرک و پایدار برای سرمایه گذاری در تحقیق و نوآوری.
خوشبختانه گزارش بسیار مورد توجه قرار گرفت و پشتیبانی سیاسی خوبی هم کسب کرد، من مطمئن شدم که بالاخره به مسیر صحیح برمیگردیم.
در نهایت اینکه رهبری جهان چیزی نیست که در بدو تولد به کسی داده شود. برخلاف آنچه بسیاری از آمریکایی ها تصور می کنند، کشور ما چیزی ذاتی که همیشه آن را برتر نگه دارد در تعلق ندارد. برای برتری باید کار کرد و توسط هر نسلی دوباره کسب شود. متاسفانه این موضوع اکنون در حال اتفاق افتادن نیست، اما خوشبختانه ما هنوز زمان داریم.
اگر ما تأکیدی که باید را روی آموزش و پرورش، تحقیقات و نوآوری بگذاریم، می توانیم در دهه های آینده جهان را مدیریت کنیم. تنها راه برای اطمینان از اینکه در آینده در موقعیت عالی باقی می مانیم افزایش سرمایه گذاری روی علم و مهندسی در امروز است.

نویسنده: نورم آگوستین
منبع: فوربس

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

سفر با کاروان!

یک روش غیرجذاب برای مسافرت کردن آزاد استفاده از هتل و یا در انواع ارزان تر آن جاهایی با نام هایی از قبیل
Hostel, Motel, Guest house, Bed & Breakfast و غیره است.
در این روش شما باید قبل از وارد شدن به یک شهر مکان اقامت خود را رزرو کنید و یا حداقل اینکه از طریق اینترنت و کتاب های راهنمای مسافرت اطلاعاتی در مورد اماکن اقامت، شماره تلفن و قیمت آنها کسب کنید. اگر قصد رفتن به جاهای ارزانتر دارید، این کار ضرورتی دو چندان می یابد و بهتر است با مطالعه تجربیات توریست های قبلی از تمیز بودن و امنیت مکان اقامتی هم کسب اطلاع کرد که در سطح حداقل مورد انتظار باشد.
در این روش شما به هر کجا که می روید یک نگرانی مستتر برای اینکه آیا جایی برای استراحت خواهید داشت یا نه و اینکه چند دلار قرار است بابت آن تقدیم کنید، خواهید داشت. حداقل آن این است که کلی از وقتتان برای پیدا کردن جا تلف خواهد شد. مثلا ممکن است مجبور شوید تا نصفه شب دنبال جا بگردید و در آخر مجبور شوید به یک جای موقتی رفته و فردا صبح دوباره دنبال جای مناسب تر بیفتید تا ریال هایی که ذره ذره جمع کرده و تبدیل به دلارهای قلمبه قلمبه کرده اید را با حسرت رد نکنید برود!
اگرچه این جاهای ارزانتر اغلب پاتوق گردشگران آزاد و از این رو جذاب تر است اما روش جذاب تر داشتن میزبان و دوست محلی است که به مدد سایتهایی چون کوچسرفینگ بسیار آسان و لذت بخش گشته است.
روش جذابتر دیگر که مناسب برای سفرهای دو نفره است و اغلب برای سفرهای درون کشوری یا درون قاره ای(مثلا رفتن به چند کشور همسایه اروپایی) استفاده می شود، خودروی کاروان است که خوب یک جورهایی دل ما را با خود می برد که خانه ات را همیشه با خود حمل داشته باشی و در هر داهات و برزنی هم بتوانی توقف کنی.
شرکت هایی برای کرایه اینها هم وجود دارد اما از قیمت های آنها بی خبرم، هرچه باشد تجربه بی نظیری است و در کل یکسری محدودیت ها را از میان می برد و این فوق العاده است.
برای کاروان هایی که در پشت ماشین کشیده می شوند محدودیت های توقفی زیادی هست، اما برای ون های کمپینگ فکر نمی کنم محدودیت خاصی نسبت به اتوموبیل وجود داشته باشد.

یک محل مخصوص کمپینگ با امکانات مورد نیاز
یک محل کمپینگ دیگر
صورت هزینه محل کمپینگ، به روش پرداخت دقت کنید!

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

معادله ای از زندگی

زندگی یعنی هدف برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها.
زندگی سخت یعنی نگرانی برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها.
زندگی آسوده یعنی تلاش برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها بدون نگرانی.

می توان برای کاری تلاش کرد یا نکرد، اگر تلاش انجام می شود می تواند با نگرانی باشد یا بدون نگرانی، تلاش نکردن هم می تواند با نگرانی باشد یا بدون نگرانی.

خوب پس انسان عاقل قاعدتا اگر تصمیم می گیرد تا کاری را انجام دهد، بدون نگرانی اش را انتخاب می کند و همینطور اگر کاری را تصمیم می گیرد انجام ندهد باز هم بدون نگرانی اش را انتخاب می کند.

اگر اکنون برای انجام کاری نگرانی داری و نمی توانی بر آن غلبه کنی، یعنی اینکه بعد از پشت سر گذاشتن این مرحله، نگران چیز دیگری خواهی بود. حتی اگر این کار مهممترین و سخت ترین کار باشد، همیشه یک مهمترین و سخت ترین وجود دارد و بدون آن زندگی معنا ندارد. آنجایی که از دور زیباست و در آن تصور می کنی هیچ نگرانی وجود ندارد، هرگز از راه نخواهد رسید بلکه از هم اکنون در کنار توست و کافیست تا آن را انتخاب کنی.

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

حادثه بوئینگ 727 در ارومیه

باز هم سانحه ی هوایی دیگری در کشور رخ داد و موجبات تأثر و ناراحتی همه ما را فراهم کرد. معمولا حوادث هوایی بسیار دلخراش هستند و در عرض چند لحظه از کل هواپیما و سرنشینانش چیز خاصی باقی نمی ماند، اما خوشبختانه ظاهرا در زمان بروز این حادثه هواپیما در جای نسبتا همواری بوده است و خلبان تصمیم به فرود اضطراری گرفته و در نهایت حدود 20 درصد از مسافران نجات پیدا کرده اند.
آمار و ارقام نشان می دهد که حدودا هر چند سال یکبار سانحه ای از این دست در کشور رخ می دهد و اخیرا گویا فواصل آنها کمتر هم شده است و از این رو آمار و احتمال می گوید که در صورتی که تغییرات اساسی در خصوص ایمنی پروازها انجام نشود، به احتمال غریب به یقین هر چند وقت یکبار اخبار این چنین را خواهیم شنید.
وقتی صحبت از هواپیماهای بوئینگ 727 می شود بی اختیار یاد فیلم های رنگ و رو رفته ی دهه 60 یا 70 می افتم و تعجب می کنم که یک هواپیما چگونه این همه سال می تواند دوام بیاورد. در هنگام فرود اینها انقدر صدای وحشتناکی از موتور عقبشان(که ترمز هوایی می گیرد) متصاعد می شود که سرنشینان عقب فکر می کنند هواپیما دارد منفجر می شود و قسمت گذاشتن کیف دستی شان در بالای سر مسافران هم در ندارد و مانند اتوبوس است.(البته اگر این موارد را اشتباه نکنم.)

اگر کسی یکبار در خطوط داخلی پرواز کرده باشد قطعا بخشی از ترسی را که مسافرین این هواپیما تجربه کرده اند را تجربه کرده است. از همان لحظه اول که مسافران چشمشان به ظاهر فرسوده هواپیما می افتد یک لحظه مرگ را جلوی چشمان خود تصور می کنند و با هر تکان هواپیما در هوا قلبشان به تپش می افتد که نکند دارند سقوط می کنند. یکبار که با چند مسافر ژاپنی به مقصد جزیره ی زیبا هم پرواز بودیم، بعد از پیاده شدن انقدر از اینکه به سلامت از آن طیاره پیاده شده اند خوشحال بودند و در پوست خود نمی گنجیدند که مدام به بالا و پایین می پریدند و کف دستان خود را به هم می کوبیدند، انگار که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده اند.
بسیاری معتقدند که تحریم ها برای فروش هواپیمای مسافربری و همینطور قطعات آنها ناجوانمردانه و همینطور سیاستی که منجر به وضع چنین تحریمهایی علیه کشور شده است هم نابخردانه است.
تعداد کشته شدگان سوانح هوایی نسبت به تعداد کشته شدگان جاده ای بسیار ناچیز است، اما عوامل آنها را خیلی راحت تر  از عوامل حوادث جاده ای می توان کنترل کرد.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

دادزن ها در ترمینال های مسافربری

هنوز هم انگار دادزنی و دادکشی برای جلب مسافر در ترمینال های مسافربری نقش اساسی دارد. انگار که بدون هوار کشی و داد زدن مقصد و مجبور کردن مسافر برای سوار شدن روزگارشان نمی گذرد.
در ترمینال شرق تهران که یک ترمینال کوچک است وضع بسیار بدتر و البته گاهی خنده دار! است. چند تعاونی مسافربری که دفترشان در مجاورت و چسب یکدیگر است همیشه در زمان یکسان و به چند مقصد یکسان سرویس دارند و رقابت شدیدی بین آنها برای جلب مسافر در جریان است. به محض اینکه نوبت یک اتوبوس برای سوار کردن می رسد، راننده به جلوی در تعاونی می آید و شروع به داد زدن می کند. شاگرد را هم به جلوی در ترمینال می فرستد که از آنجا به اصطلاح خودشان مسافر بگیرد و به این یکی پاس دهد و این یکی هم به بلیط فروش پاس دهد.
گاهی حتی کار به اقدام فیزیکی هم می کشد و این یکی دست مسافر بیچاره را از این طرف می کشد و آن یکی هم  کیف مسافر را از آن طرف می گیرد و به طرف خود می کشد! تا اینکه بالاخره یکی موفق شود مسافر را به قول خودشان بگیرد. در بین خودشان هم آنکه صدایش قوی تر است و یا پرروتر و سمج تر است مهارت و لیاقت بیشتری دارد و به این توانایی خود افتخار می کنند.
البته قسمت بدتر ماجرا آن است که اکثر آنها مسافر را تنها یک اسکناس متحرک می بینند که باید آن را ولو با زور هم که شده بقاپند. به مکالمات آنها که توجه کنی چیزهایی شبیه به این می شنوی:
"اون 4 تا ته اتوبوس رو جابر تو گرفتی؟."، "ممد 3تا دیگه بگیر راه بیفتیم، بسه دیگه."، "کرایه اون که با زور گرفتیش رو چقدر گرفتی!؟"
همان طور که مشهود است از احترام هیچ خبری نیست و احترامی هم اگر در کار باشد بیشتر قبل از سوار کردن و یا فروختن بلیط است و حتی از واژه "نفر" هم برای خطاب کردن مسافران استفاده نمی کنند. برداشت خودم این است که اکثریت این قشر در محیط تکامل نیافته ای و در حد پایین تر از سطح عموم مردم بزرگ شده اند و رشد یافته اند.
اگر کسی گذرش به یکی از این ترمینال های مسافربری بیفتد این به اصطلاح مسافرگیرها مزاحم هایی هستند که تمامی ندارند. به طور کلی همیشه بهتر است از آنها دوری کرد، چون به شدت دروغگو و حاضرجواب در کار خود هم هستند و حتی به درد سوال پرسیدن یا راهنمایی گرفتن هم نمی خورند و تنها منافع خود را در نظر دارند. در مواجهه با آنها معمولا بی توجهی جواب می دهد ولی اگر نگاه چشم در چشم با آنها بیفتد، در این حالت داشتن ژست مطمئن بهتر از کلام جواب می دهد و بلافاصله ول می کنند.
همینطور یکی از شگردهای اصلی آنها پرسیدن سوال هایی است که جواب کوتاه آره یا خیر ندارند و بلافاصله بعد از اینکه شخص جواب دهد در دام می افتد و آنها می توانند با او صحبت کنند و بفهمند که به کجا می خواهد برود و ادامه ماجرا.
اگر هم کسی خواست با این پرسنل اتوبوس رفتار حسنه برقرار کند فقط کافی است یکبار از ماشینشان تعریف کند و اگر ولوو است بگوید ولوو از اسکانیا بهتر است و اگر اسکانیا است بگوید اسکانیا از ولوو بهتر است و برای محکم کاری یک سوال هم درباره ماشینشان بپرسد، منظور اینکه شخصیتشان ماشینشان است.
به شخصه اگر مجبور نبودم و قدرت انتخابی داشتم به هیچ وجه از سیستمی که توسط چنین افراد بی شخصیتی گردانده می شود استفاده نمی کردم و جالب اینجاست که این تعاونی های مسافربری هنوز هم فکر می کنند که جلب کردن نظر مسافر تنها با آن بسته های کم ارزش خوراکی ای است که می دهند و سرِ خوش آب و رنگ کردن بسته بندی آنها با هم رقابت دارند و نه چیز دیگر.
ای کاش مشکل تنها در همین اتوبوس ها بود و در مواقع دیگر همواره می شد از زندگی و برخورد با مردم لذت برد و بالاخره اینکه این هم راهش نیست که با مردم و فرهنگ آنها احساس بیگانه بودن، اما آدم گاهی خسته می شود از درک کردن آنها و به جای اینکه بودن با آنها مولد انرژی باشد، نیازمند صرف انرژی عظیم است و آن انرژی را باید قبلا از جاهای دیگر کسب کرده باشد.