۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

چرا هر کدام از ما برای خود یک کله است!؟

یکی از تصورات غلط فکری که همیشه داشته ام تصور برتر بودن فکر خود بوده است. از زمانی که خود را شناخته ام همیشه این طور فکر می کردم که آنچه من فکر می کنم و یا آنطور که من تصور می کنم همیشه بهتر و درست تر از فکر و تصور دیگران است. این موضوع باعث می شد که وقتی تناقضی در فکر یا برداشت دیگران می دیدم که با مال خودم ناسازگار بود، همیشه اینطور نتیجه گیری می کردم که دیگران اشتباه می کنند و یا عقب مانده تر از من هستند و توانایی آن را ندارند که مثل من درست فکر کنند.
این موضوع اولا باعث به وجود آمدن نوعی انزوا در اثر ترد کردن دیگران و غرور بیجا می شد و بعلاوه بسیاری از فرصت های الهام گیری و تقلید از دیگران را به خاطر فیلتر کردن محض عقاید دیگران از دست می دادم.
اولین تردیدها در خودم زمانی ایجاد شد که می دیدم اغلب افراد دیگر هم دقیقا مثل من فکر می کنند و برای هر کسی مقدس ترین موجود خودش است. در واقع با هر شخصی که آشنا می شدم و کمی سر از درونیات او در می آوردم، می دیدم که او هم همیشه استدلالات خود را درست تر از دیگران می داند و بیشتر از اینکه به دنبال کشف عقاید دیگری باشد، چشمانش را بر روی هر چیزی که در چهارچوب ذهنی اش نمی گنجد بسته و آرزوهای دور و دراز و برتری جستن ها را بیش از همه برای خودش متصور است.
این موضوع باعث شد تا این سوال برایم مطرح شود که اگر هر کسی مثل من فکر خود را برتر می داند پس چه تضمینی وجود دارد که من هم تنها یکی از دیگران نباشم و در واقع هیچ برتری نسبت به دیگران نداشته باشم؟
واقعیت هم در واقع همین بود، من هم تنها یکی از دیگران بودم که در دنیای خود غرق شده است و با وجود داشتن تفاوت هایی با دیگران، تنها یکی از آنها بود. همه افراد با وجود داشتن 99 درصد شباهت، مقدار ناچیزی با دیگران فرق دارند که آنها را از سایرین متمایز می کند.
دلیل اینکه ما فکر می کنیم افراد خیلی با هم تفاوت دارند این است که شباهت ها را نمی بینیم و تنها بر روی تفاوتها تمرکز می کنیم. در واقع این یک فرآیند خودکار ذهن است که هر چیز تکراری را که می بیند فیلتر می کند و تنها چیزهایی که به طور خودکار از فیلتر آن رد می شوند و ما آنها را می بینیم اختلاف ها و یا شباهت ها در میان اختلاف ها هستند.
حال با وجود این همه شباهت و اینکه افراد فکر خودشان برایشان مقدس تر است، آیا می توانیم نتیجه بگیریم که پس فکر همه درست و یا فکر همه غلط و یا اینکه بگوییم اصلا چه اهمیتی دارد، همه یا درست می گویند و یا غلط؟
اساسا به دلیل اینکه فکر همه ما محدود بوده و به راحتی می تواند تحت تأثیر عوامل، گرایشات و شرایط مختلف قرار گیرد، پس به این راحتی نمی توان قضاوت کرد که آیا فکر یک نفر درست است یا غلط. به همین دلیل ما ناچار هستیم تا ملاک هایی برای ارزیابی درست یا غلط بودن یک فکر داشته باشیم که برخی از مهمترین ملاک های ما عرف، جامعه، فرهنگ، سنت، دین، مکاتب و تفکرات پذیرفته شده و همینطور اثبات علمی و عقلی است.
پس بالاخره فکر من برتر و یا درست تر است یا فکر دیگری؟ بالاخره باید او را بپذیرم و خود را رد کنم و یا برعکس؟
جواب بسیار ساده است، اما برای رسیدن به آن باید ابتدا بدانیم و قبول کنیم که خودخواهی، غرور، تکیه بر فکر خود، میل به برتری و خود مقدس بینی بخش مهمی از وجود ما هستند که همواره ما را به جلو هل می دهند.
در واقع اگر این بخش از وجود ما گرفته شود، ما به موجودات ضعیف و بی اراده ای تبدیل می شویم که همواره تحت تأثیر عوامل، شرایط و نفوذ خارجی قرار داشته و به خودی خود هیچ اراده ای نداریم و تصمیمی هم نمی توانیم بگیریم.
حد تعادل غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی چیزی است که ما معمولا در تشخیص آن سردرگم می شویم. مثلا یک روز با تمام وجود از یک عقیده خود دفاع می کنیم و دیگران را به خاطر آن کنار می زنیم و بعد فردای آن روز یک نفر می آید و با یک جمله شالوده آن عقیده را هدف قرار داده و نابود می کند و بعد از آن ما به هم می ریزیم و حتی ممکن است تا مدتی اعتماد به نفس خود را از دست بدهیم و یا از دیگران متنفر شویم.

همه ما به مرور زمان و به طور ناخودآگاه دارای حدی از این صفات شده ایم، اما می توانیم آگاهانه آنها را به طور کلی و یا با توجه به موقعیت های مختلف دستکاری و جابجا کنیم. در واقع جابجا شدن این حدها تأثیر مستقیمی روی زندگی ما خواهند داشت، مثلا بالا بردن آنها ممکن است منجر به کسب ثروت و یا مقام بالاتر و پایین بردن آنها منجر به محبوبیت اجتماعی و نزدیک شدن بیشتر به دیگران شود. با این وجود فکر می کنم همه متفق القول باشند که حد مطلوب غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی که آن را به عنوان حد تعادل می شناسیم، حدی است که در آن به آرامش می رسیم.

متأسفانه در کشور ما به دلیل وجود برخی سنت ها و آداب و رسوم غلط، اکثر ما از بچگی طوری بار آمده ایم که دائما به ما امر و نهی شده است، پدر و مادر عقاید خود را بر ما تحمیل کرده اند --نه آنقدر آزاد بوده ایم تا عواقب همه چیز را خود تجربه کنیم و بسنجیم و نه آنقدر سرکوب شده ایم تا عزت نفسی برایمان باقی بماند و در نتیجه بعدا این الگوی رفتاری تبدیل به الگوی رفتاری الگو و خودکارمان شده و دائما به دنبال تحمیل عقاید خود به دیگران و یا اثبات خود به دیگران هستیم که در واقع این رفتار هیچ لزومی ندارد و ما می توانیم الگوی رفتاری منطبق بر حد تعادل خود را برگزینیم.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

ایمیل، تفاوت استفاده ایرانی و غیرایرانی

شاید تقسیم بندی جالبی نباشد، اما تجربه کاملا متفاوتی از مکاتبه ایمیلی با ایرانیان و غیرایرانیان وجود دارد. معمولا وقتی به یک ایرانی ایمیل می فرستیم، یا جوابی دریافت نمی کنیم و یا اگر هم دریافت کنیم بعد از یک تأخیر چند روزه یا یک هفته ای است، جواب هم معمولا حتی اگر نیازمند یک پاسخ مفصل باشد، به یک توضیح یک خطی یا چند خطی بسنده شده است.
عکس این رفتار را در غالب رفتاری افراد غیرایرانی می توان دید. آنها معمولا به ایمیل اهمیت بسیار بیشتری می دهند، کمتر ایمیلی بدون پاسخ می ماند و سرعت پاسخدهی آنها بسیار بالاست. در واقع اگر در آن ساعت آنلاین باشند بلافاصله به ایمیل پاسخ می دهند و همینطور کمتر پیش می آید که تأخیر آنها بیشتر از یک روز شود.
علت این تفاوت در کجاست؟ آیا می توان آن را در نحوه دسترسی افراد به اینترنت در ایران که کیفیت آنچنانی ندارد، نسبت داد؟
مسلما علت عمده این تفاوت به خاطر سرعت اینترنت نیست، چه بسا افرادی که مدام در اینترنت هستند اما اصلا نمی دانند که لازم است تا به ایمیل های خود پاسخ دهند.
به نظر می رسد که نوع نگاه به ایمیل هنوز در حد یک ابزار غیرجدی و سرگرمی است، افراد هنوز به نقشی که ایمیل می تواند در تسهیل مراودات کاری و ارتباطی آنها داشته باشد پی نبرده اند. شاید بتوان گفت که حداکثر کاربردی که از ایمیل در مراودات تجاری کاملا جا افتاده است، ارسال فایل یا سند به یکدیگر است، البته آن هم چه فرستادنی، اکثرا حتی در فیلد عنوان ایمیل هم چیزی نمی نویسند و ایمیل با عنوان no subject فرستاده می شود.
این نگرش ایران را به بهشتی برای شرکتهای مخابراتی و تلفنی تبدیل کرده است، شاید گرفتن ساده احوال کسی از طریق ایمیل هنوز هم مسخره و یا توهین آمیز باشد. چون کسی ایمیل را جدی نمی گیرد، در مراودات کاری و تجاری هنوز هم تلفن نقش اصلی را ایفا می کند. حتی آنهایی که ماهیت کار آنها در اینترنت است، باز هم ابزار اصلی ارتباطشان تلفن است.
با وجود این علاقه مندی به تلفن که نمی گوییم خوب است یا بد، واقعیت این است که ابزارهای جدیدتر ارتباطی همچون ایمیل می توانند نقش بسیار پررنگی در تسهیل کارها و ساماندهی ارتباطات کاری و غیرکاری ما داشته باشند.
حرفهایی که از طریق تلفن رد و بدل می شوند معمولا غیررسمی و کاملا بدون سندیت است. احتمال خطا در گفتار بسیار بالاتر از نوشتار است، چون شخص فرصت کافی برای فکر کردن و همین طور تصحیح اشتباهات خود نداشته است. اگر اطلاعات جدیدی از طریق تلفن شنیده شود، احتمال فراموشی آن بسیار بالاست و حتی برای گرفتن یک شماره چند رقمی باید با یک دست گوشی را نگه داشته و در دست دیگر خود قلم را گرفت.
حال آنکه یک ایمیل را می توان بارها و بارها خواند، لازم نیست هر دو شخص در همان لحظه حضور داشته باشند و اطلاعات موجود در آن هم بسیار بیشتر قابل اتکا است و در آن می توان به منابع بیشتر در اینترنت هم ارجاع داد.
حتی اگر تأخیر افراد در پاسخدهی بالا نباشد از آن می توان برای کارهایی که طبیعتا نیاز به ارتباط دوسویه یا بلادرنگ دارند استفاده کرد. مثلا یک مشتری می تواند چانه زنی خود را به جای آنکه از طریق تلفن انجام دهد از طریق رد و بدل کردن ایمیل انجام دهد و به این طریق می توان از بسیاری از ارتباطات غیرضروری و کشنده زمان اجتناب کرد.

واقعیت این است که می توان فرهنگ استفاده از ایمیل را جا انداخت. برای اینکار شاید لازم باشد تا در تماس افراد با شما، با دریافت یک آدرس ایمیل از او ارائه اطلاعات بیشتر را به یک ایمیل محول کرده و به او بگویید که در صورتی که سوال دیگری هم باقی ماند حتما به ایمیل پاسخ داده و سوال خود را مطرح کند.
اگر شماره تلفن خود را در یک سایت اینترنتی می گذارید، حتما در کنار آن تأکید کنید که فقط برای تماسهای ضروری است و اگر موضوع را از طریق ایمیل می توانند مطرح کنند، از تماس تلفنی اجتناب ورزند. در این مواقع بهتر هم هست تا تأکید شود به کلیه تماسهای ایمیلی به سرعت و دقت بالا پاسخ داده می شود.
افراد شاید در ابتدا مقاومت کنند، اما مطمئنا بعد از اینکه ببینند از طریق ایمیل به دقت و کیفیت بالاتر به آنها پاسخ داده می شود، این موضوع را به خوبی پذیرفته و در دفعات بعد سعی می کنند که به عنوان اولین گزینه از طریق ایمیل با شما تماس بگیرند.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

تحلیل مقاله: چگونه آمریکا دارد جایگاه خود را از دست می‌دهد

توجه: این مطلب در رابطه با مقاله "چگونه آمریکا دارد موقعیت خود را از دست می دهد" نوشته شده است. در صورتی که آن مقاله را هنوز مطالعه نکرده اید می توانید به اینجا مراجعه کنید..
قبل از هرچیز برای درک بهتر موضوع پیشنهاد می کنم ابتدا این ویدئو توسط هنس راسلینگ را که به طور مصور و پویا در آن وضعیت کشورهای مختلف دنیا در شاخص های علم و دانش، ثروت، رشد اقتصادی و ... را در طی پنجاه شصت سال گذشته نشان داده است را مشاهده کنید.
این مقاله توسط نورم آگوستین که یک فرد شناخته شده و صاحب نظر است و دارای تجربیات متمادی چه در زمینه آموزش و چه مدیریت مجموعه های علمی مهم می باشد نوشته شده است.
به طور کلی مقاله را از دو جهت مهم می توان بررسی کرد که در ادامه این مطلب به این دو مورد می پردازیم.

1. حفظ جایگاه برتر و نه تلاش برای کسب جایگاه بهتر
اختلاف زیادی بین تلاش برای حفظ موقعیت برتر با تلاش برای کسب موقعیت بهتر یا بقا در موقعیت قبلی خود وجود دارد.
به عنوان مثال رقابت یک شاگرد اول بیشتر با چند نفر محدود دیگر که در جایگاه های بعد از او قرار دارند می باشد و او کمتر ترسی از مثلا شاگردهای پایین کلاس دارد، هرچند نیم نگاهی هم به آنان دارد و اگر کار برجسته ای مشاهده کند که آنها انجام دهند سریعا آن را با خود مقایسه می کند که آیا توانایی انجام آن را دارد یا خیر.
پیشتاز بودن و حرکت در لبه علوم و حفظ این جایگاه برای سالیان متمادی، ابرقدرت سیاسی و اقتصادی بودن و صدها مشخصه افتخار آمیز دیگر در یک کشور به سادگی بدست نیامده است، بلکه نشان دهنده یک حرکت صحیح طولانی مدت است که فضایی را برای رشد خلاقیت مردمانش ایجاد کرده است و اینگونه است که آمریکا باید به خود ببالد و مردم آن می توانند زیر پرچم کشور خود با غرور بایستند و به ملیت خود افتخار کنند.
امروزه آمریکا در جایگاهی قرار گرفته است که دارد بسیاری از موقعیت های برتر و اول خود را از دست می دهد، شاخص های رشد کشورها به سرعت در حال نزدیک شدن به هم است و کشورهایی که در 20 یا 50 سال گذشته هیچ چیز به حساب نمی آمدند امروز به سطح اول دنیا بسیار نزدیک شده اند و این وضعیت موقعیت برتر کشورهایی که تاکنون به عنوان پیشتاز به حساب می آمدند را به خطر انداخته است.

2. جلوگیری از نشر علوم جدید در کشورهای دیگر برای حفظ جایگاه برتر
جلوگیری از نشر علوم جدید در بین جوامع که بخش عمده آن در کشورهای محدودی تولید می شود، نه امکان پذیر است و نه پذیرفته شده. کمتر تفکر یا مکتبی وجود دارد که خودخواهی و محروم کردن دیگران را پسندیده بداند، خواه مسیحیت باشد یا لیبرالیسم.  تفکر غالب دانشمندان دنیا ارتباط داشتن و اشتراک دانش برای پیشبرد علوم و در جهت ارتقای زندگی بشریت، فارغ از ملیت یا قومیت است و برای آنها مهم نیست که کسی که با او ارتباط دارند از کدام کشور است، بلکه شخصیت علمی او بیش از هر چیز مورد توجه است.
امروزه آن چیزی که بیش از هر چیزی می تواند کشوری را محدود سازد وضعیت اقتصادی است؛ وگرنه علم می تواند آزادانه کسب شود و تجربه نشان داده است که حتی محدود کردن ابزار و دستگاه هم به علت وجود فشارهای اقتصادی در کشورهایی که در موقعیت برتر قرار دارند شدنی نیست.
اگر به موضوع اختلاف آمریکا و ایران بنگریم، می بینیم که سیاست خارجی آمریکا چگونه مجبور شده است برای محدود ساختن ایران دست به تبلیغات گسترده در سطح داخلی و بین الملی برای قانع ساختن افکار بزند و همینطور چه تحریم های سفت و سختی که مشابه آن در جای دیگری دیده نشده است وضع کرده است.

این مقاله از باب نگرانی نوشته شده است، نگرانی از باب از دست دادن موقعیت های برتر و نقش تعیین کننده نداشتن. در هر کشوری، در هر سطحی هم که باشد مشکلات زیادی وجود دارد و نورمن در آن به برخی از آنها پرداخته، هشدار داده و راه حلهایی هم ارائه داده است.
نباید فراموش کرد که تفکر پیشتاز بودن با دنبال رو بودن خیلی فرق دارد، یک دنباه رو همیشه دنباله رو باقی می ماند و همان طور که در مقاله اشاره شده است، مسیر خلاقیت و نوآوری مسیری است که به پیروزی و برتری می انجامد.

چگونه آمریکا دارد جایگاه خود را از دست می‌دهد

من در چند سال گذشته به بیشتر از 100 کشور دنیا سفر کرده ام، با افراد مختلف از بچه های فقیر هند تا رئیس جمهورهای مختلف. می توانم بگویم که تقریبا با هرکسی که در این کشورها صحبت کردم در این مورد هم عقیده بودند که مسیر موفقیت از علم و مهندسی می گذرد.
در بسیاری از کشورها مهندسان و دانشمندان از جمله مشهورترین افراد هستند، آنها فقط کار مهندسی نمی کنند بلکه مدیران خلاق جامعه هم هستند. در چین هشت نفر از ده پست اصلی سیاسی مهندس هستند اما در آمریکا تقریبا هیچ مهندس یا دانشمندی در سطح بالای سیاست حضور ندارد و این یک غیبت بزرگ آنان در جامعه ما است.
اما چرا این مهم است؟ چون اگر محصلان یک نگرش منفی درباره علم و مهندسی داشته باشند و یا اصلا هیچ احساس خاصی نسبت به آن نداشته باشند، بعید است که آن را به عنوان حرفه خود در آینده انتخاب کنند. 70 درصد از کسانی که در مقطع دکترا در آمریکا فارغ التحصیل می شوند در کشور دیگری به دنیا آمده اند و به طرز فزاینده ای عده بیشتری از این افراد بااستعداد در آمریکا نخواهند ماند و به دنبال موقعیت های بهتر در کشور خودشان خواهند رفت.
بخشی از این مشکل به والدین بر می گردد که توجه کافی به آموزش پایه ندارند. همچنین ایراداتی در سیستم آموزش و پروش ما نهادینه شده است، ما به اندازه کافی معلم مجرب در زمینه های علمی و ریاضی نداریم، بسیاری از معلمانمان در این زمینه ها حتی تحصیلات در سطح دانشگاه نداشته اند.
در اقتصاد دانش-محور دنیا یک ارتباط مستقیم بین تحصیلات مهندسی و خلاقیت و نوآوری وجود دارد. موفقیت یا شکست ما به عنوان یک کشور در دنیا با موفقیت مان در نوآوری سنجیده می شود. من معتقدم که مهندسی باید به عنوان یک حرفه آموزش داده شود و نه به عنوان یک مشت معلومات فنی؛ آنگونه که یک تجربه آموزشی در ابعاد گوناگون باشد که متفکرانی تربیت کند که تکنولوژی و جامعه را به هم پیوند زنند.
ما در این زمینه بسیار ضعیف هستیم در حالی که نوآوری و خلاقیت کلید موفقیت است. بسیاری از کشورها بسیار بهتر از ما دارند عمل می کنند؛ ایرلند با آن وضع خراب اقتصادش اعلام کرده است که سرمایه گذاری روی تحقیقات پایه را زیاد می کند، روسیه دارد "شهر نوآوری" در بیرون مسکو می سازد. عربستان یک دانشگاه جدید علمی-فنی با بودجه وحشتناک 10 میلیارد دلار دارد و در چین هم دهها دانشگاه جدید از این دست دارد ایجاد می شود.
این کشورها متوجه شده اند که راه پیروزی در اقتصاد، بالا بردن سطح آموزش و خلاقیت است و ما در آمریکا داریم موقعیت خود را از دست می دهیم. آمریکا دارد موقعیت قبلی خود که به عنوان لبه برنده در علوم جدید بود را از دست می دهد، ما همیشه در نوآوری خوب بوده ایم، ما در پیدا کردن ایده های جدید از طریق تحقیقات و تبدیل آنها به کالاهای جهانی بی شک در موقعیت رهبری قرار داشته ایم.
و حالا ما داریم سقوط می کنیم، آمار نشان می دهد که:
  • هزینه ای که مردم آمریکا صرف چیپس سیب زمینی می کنند، بسیار بیشتر از رقمی است که دولت صرف تحقیق و توسعه برای انرژی می کند.
  • در سال 2009، برای اولین بار بیش از نیمی از پتنت های ثبت شده آمریکا(گواهی حق اختراع)، برای شرکت های غیر آمریکایی ثبت شده است.
  • چین جای آمریکا را به عنوان صادر کننده شماره یک تکنولوژی بالا تصاحب کرد.
  • بین سالهای 1996 تا 1999، 157 داروی جدید در آمریکا مورد تأیید قرار گرفت، ده سال بعد این رقم به تعداد 74تا سقوط کرد.
  • WEF آمریکا را در مکان 48 ام در دنیا از نظر کیفیت آموزش ریاضیات و علم رتبه بندی کرد.
نوآوری کلید اصلی برای بقا در اقتصاد جهانی است. امروز ما داریم با سرمایه گذاری هایی که در 25 سال گذشته کرده ایم زندگی می کنیم و نان آن را می خوریم، اما توانایی رقابتمان دارد کاهش چشمگیری می یابد.
داروین مشاهده کرد که گونه هایی که بقا می یابند نه قویترها هستند و نه باهوش ترین ها، بلکه آنهایی هستند که به بهترین شکل خود را با تغییرات وفق می دهند. اکنون آمریکا آنطور که لازم است به تغییرات پاسخ نمی دهد، اما همیشه راهی پیش رو هست. پنج سال پیش ما در گزارشی که منتشر کردیم برخی از مهمترین پیشنهادات و راه کارهایمان را ارائه دادیم که به قرار زیرند:
  • ارتقای آموزش ریاضی و علم در دوران 12 ساله مدرسه.
  • سرمایه گذاری روی تحقیقات پایه طولانی مدت.
  • جذب و حفظ بااستعدادترین دانشجویان، دانشمندان و مهندسان در آمریکا و کشورهای دیگر.
  • ایجاد یک بستر محرک و پایدار برای سرمایه گذاری در تحقیق و نوآوری.
خوشبختانه گزارش بسیار مورد توجه قرار گرفت و پشتیبانی سیاسی خوبی هم کسب کرد، من مطمئن شدم که بالاخره به مسیر صحیح برمیگردیم.
در نهایت اینکه رهبری جهان چیزی نیست که در بدو تولد به کسی داده شود. برخلاف آنچه بسیاری از آمریکایی ها تصور می کنند، کشور ما چیزی ذاتی که همیشه آن را برتر نگه دارد در تعلق ندارد. برای برتری باید کار کرد و توسط هر نسلی دوباره کسب شود. متاسفانه این موضوع اکنون در حال اتفاق افتادن نیست، اما خوشبختانه ما هنوز زمان داریم.
اگر ما تأکیدی که باید را روی آموزش و پرورش، تحقیقات و نوآوری بگذاریم، می توانیم در دهه های آینده جهان را مدیریت کنیم. تنها راه برای اطمینان از اینکه در آینده در موقعیت عالی باقی می مانیم افزایش سرمایه گذاری روی علم و مهندسی در امروز است.

نویسنده: نورم آگوستین
منبع: فوربس

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

سفر با کاروان!

یک روش غیرجذاب برای مسافرت کردن آزاد استفاده از هتل و یا در انواع ارزان تر آن جاهایی با نام هایی از قبیل
Hostel, Motel, Guest house, Bed & Breakfast و غیره است.
در این روش شما باید قبل از وارد شدن به یک شهر مکان اقامت خود را رزرو کنید و یا حداقل اینکه از طریق اینترنت و کتاب های راهنمای مسافرت اطلاعاتی در مورد اماکن اقامت، شماره تلفن و قیمت آنها کسب کنید. اگر قصد رفتن به جاهای ارزانتر دارید، این کار ضرورتی دو چندان می یابد و بهتر است با مطالعه تجربیات توریست های قبلی از تمیز بودن و امنیت مکان اقامتی هم کسب اطلاع کرد که در سطح حداقل مورد انتظار باشد.
در این روش شما به هر کجا که می روید یک نگرانی مستتر برای اینکه آیا جایی برای استراحت خواهید داشت یا نه و اینکه چند دلار قرار است بابت آن تقدیم کنید، خواهید داشت. حداقل آن این است که کلی از وقتتان برای پیدا کردن جا تلف خواهد شد. مثلا ممکن است مجبور شوید تا نصفه شب دنبال جا بگردید و در آخر مجبور شوید به یک جای موقتی رفته و فردا صبح دوباره دنبال جای مناسب تر بیفتید تا ریال هایی که ذره ذره جمع کرده و تبدیل به دلارهای قلمبه قلمبه کرده اید را با حسرت رد نکنید برود!
اگرچه این جاهای ارزانتر اغلب پاتوق گردشگران آزاد و از این رو جذاب تر است اما روش جذاب تر داشتن میزبان و دوست محلی است که به مدد سایتهایی چون کوچسرفینگ بسیار آسان و لذت بخش گشته است.
روش جذابتر دیگر که مناسب برای سفرهای دو نفره است و اغلب برای سفرهای درون کشوری یا درون قاره ای(مثلا رفتن به چند کشور همسایه اروپایی) استفاده می شود، خودروی کاروان است که خوب یک جورهایی دل ما را با خود می برد که خانه ات را همیشه با خود حمل داشته باشی و در هر داهات و برزنی هم بتوانی توقف کنی.
شرکت هایی برای کرایه اینها هم وجود دارد اما از قیمت های آنها بی خبرم، هرچه باشد تجربه بی نظیری است و در کل یکسری محدودیت ها را از میان می برد و این فوق العاده است.
برای کاروان هایی که در پشت ماشین کشیده می شوند محدودیت های توقفی زیادی هست، اما برای ون های کمپینگ فکر نمی کنم محدودیت خاصی نسبت به اتوموبیل وجود داشته باشد.

یک محل مخصوص کمپینگ با امکانات مورد نیاز
یک محل کمپینگ دیگر
صورت هزینه محل کمپینگ، به روش پرداخت دقت کنید!

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

معادله ای از زندگی

زندگی یعنی هدف برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها.
زندگی سخت یعنی نگرانی برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها.
زندگی آسوده یعنی تلاش برای انجام کارها یا بدست آوردن چیزها بدون نگرانی.

می توان برای کاری تلاش کرد یا نکرد، اگر تلاش انجام می شود می تواند با نگرانی باشد یا بدون نگرانی، تلاش نکردن هم می تواند با نگرانی باشد یا بدون نگرانی.

خوب پس انسان عاقل قاعدتا اگر تصمیم می گیرد تا کاری را انجام دهد، بدون نگرانی اش را انتخاب می کند و همینطور اگر کاری را تصمیم می گیرد انجام ندهد باز هم بدون نگرانی اش را انتخاب می کند.

اگر اکنون برای انجام کاری نگرانی داری و نمی توانی بر آن غلبه کنی، یعنی اینکه بعد از پشت سر گذاشتن این مرحله، نگران چیز دیگری خواهی بود. حتی اگر این کار مهممترین و سخت ترین کار باشد، همیشه یک مهمترین و سخت ترین وجود دارد و بدون آن زندگی معنا ندارد. آنجایی که از دور زیباست و در آن تصور می کنی هیچ نگرانی وجود ندارد، هرگز از راه نخواهد رسید بلکه از هم اکنون در کنار توست و کافیست تا آن را انتخاب کنی.

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

حادثه بوئینگ 727 در ارومیه

باز هم سانحه ی هوایی دیگری در کشور رخ داد و موجبات تأثر و ناراحتی همه ما را فراهم کرد. معمولا حوادث هوایی بسیار دلخراش هستند و در عرض چند لحظه از کل هواپیما و سرنشینانش چیز خاصی باقی نمی ماند، اما خوشبختانه ظاهرا در زمان بروز این حادثه هواپیما در جای نسبتا همواری بوده است و خلبان تصمیم به فرود اضطراری گرفته و در نهایت حدود 20 درصد از مسافران نجات پیدا کرده اند.
آمار و ارقام نشان می دهد که حدودا هر چند سال یکبار سانحه ای از این دست در کشور رخ می دهد و اخیرا گویا فواصل آنها کمتر هم شده است و از این رو آمار و احتمال می گوید که در صورتی که تغییرات اساسی در خصوص ایمنی پروازها انجام نشود، به احتمال غریب به یقین هر چند وقت یکبار اخبار این چنین را خواهیم شنید.
وقتی صحبت از هواپیماهای بوئینگ 727 می شود بی اختیار یاد فیلم های رنگ و رو رفته ی دهه 60 یا 70 می افتم و تعجب می کنم که یک هواپیما چگونه این همه سال می تواند دوام بیاورد. در هنگام فرود اینها انقدر صدای وحشتناکی از موتور عقبشان(که ترمز هوایی می گیرد) متصاعد می شود که سرنشینان عقب فکر می کنند هواپیما دارد منفجر می شود و قسمت گذاشتن کیف دستی شان در بالای سر مسافران هم در ندارد و مانند اتوبوس است.(البته اگر این موارد را اشتباه نکنم.)

اگر کسی یکبار در خطوط داخلی پرواز کرده باشد قطعا بخشی از ترسی را که مسافرین این هواپیما تجربه کرده اند را تجربه کرده است. از همان لحظه اول که مسافران چشمشان به ظاهر فرسوده هواپیما می افتد یک لحظه مرگ را جلوی چشمان خود تصور می کنند و با هر تکان هواپیما در هوا قلبشان به تپش می افتد که نکند دارند سقوط می کنند. یکبار که با چند مسافر ژاپنی به مقصد جزیره ی زیبا هم پرواز بودیم، بعد از پیاده شدن انقدر از اینکه به سلامت از آن طیاره پیاده شده اند خوشحال بودند و در پوست خود نمی گنجیدند که مدام به بالا و پایین می پریدند و کف دستان خود را به هم می کوبیدند، انگار که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده اند.
بسیاری معتقدند که تحریم ها برای فروش هواپیمای مسافربری و همینطور قطعات آنها ناجوانمردانه و همینطور سیاستی که منجر به وضع چنین تحریمهایی علیه کشور شده است هم نابخردانه است.
تعداد کشته شدگان سوانح هوایی نسبت به تعداد کشته شدگان جاده ای بسیار ناچیز است، اما عوامل آنها را خیلی راحت تر  از عوامل حوادث جاده ای می توان کنترل کرد.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

دادزن ها در ترمینال های مسافربری

هنوز هم انگار دادزنی و دادکشی برای جلب مسافر در ترمینال های مسافربری نقش اساسی دارد. انگار که بدون هوار کشی و داد زدن مقصد و مجبور کردن مسافر برای سوار شدن روزگارشان نمی گذرد.
در ترمینال شرق تهران که یک ترمینال کوچک است وضع بسیار بدتر و البته گاهی خنده دار! است. چند تعاونی مسافربری که دفترشان در مجاورت و چسب یکدیگر است همیشه در زمان یکسان و به چند مقصد یکسان سرویس دارند و رقابت شدیدی بین آنها برای جلب مسافر در جریان است. به محض اینکه نوبت یک اتوبوس برای سوار کردن می رسد، راننده به جلوی در تعاونی می آید و شروع به داد زدن می کند. شاگرد را هم به جلوی در ترمینال می فرستد که از آنجا به اصطلاح خودشان مسافر بگیرد و به این یکی پاس دهد و این یکی هم به بلیط فروش پاس دهد.
گاهی حتی کار به اقدام فیزیکی هم می کشد و این یکی دست مسافر بیچاره را از این طرف می کشد و آن یکی هم  کیف مسافر را از آن طرف می گیرد و به طرف خود می کشد! تا اینکه بالاخره یکی موفق شود مسافر را به قول خودشان بگیرد. در بین خودشان هم آنکه صدایش قوی تر است و یا پرروتر و سمج تر است مهارت و لیاقت بیشتری دارد و به این توانایی خود افتخار می کنند.
البته قسمت بدتر ماجرا آن است که اکثر آنها مسافر را تنها یک اسکناس متحرک می بینند که باید آن را ولو با زور هم که شده بقاپند. به مکالمات آنها که توجه کنی چیزهایی شبیه به این می شنوی:
"اون 4 تا ته اتوبوس رو جابر تو گرفتی؟."، "ممد 3تا دیگه بگیر راه بیفتیم، بسه دیگه."، "کرایه اون که با زور گرفتیش رو چقدر گرفتی!؟"
همان طور که مشهود است از احترام هیچ خبری نیست و احترامی هم اگر در کار باشد بیشتر قبل از سوار کردن و یا فروختن بلیط است و حتی از واژه "نفر" هم برای خطاب کردن مسافران استفاده نمی کنند. برداشت خودم این است که اکثریت این قشر در محیط تکامل نیافته ای و در حد پایین تر از سطح عموم مردم بزرگ شده اند و رشد یافته اند.
اگر کسی گذرش به یکی از این ترمینال های مسافربری بیفتد این به اصطلاح مسافرگیرها مزاحم هایی هستند که تمامی ندارند. به طور کلی همیشه بهتر است از آنها دوری کرد، چون به شدت دروغگو و حاضرجواب در کار خود هم هستند و حتی به درد سوال پرسیدن یا راهنمایی گرفتن هم نمی خورند و تنها منافع خود را در نظر دارند. در مواجهه با آنها معمولا بی توجهی جواب می دهد ولی اگر نگاه چشم در چشم با آنها بیفتد، در این حالت داشتن ژست مطمئن بهتر از کلام جواب می دهد و بلافاصله ول می کنند.
همینطور یکی از شگردهای اصلی آنها پرسیدن سوال هایی است که جواب کوتاه آره یا خیر ندارند و بلافاصله بعد از اینکه شخص جواب دهد در دام می افتد و آنها می توانند با او صحبت کنند و بفهمند که به کجا می خواهد برود و ادامه ماجرا.
اگر هم کسی خواست با این پرسنل اتوبوس رفتار حسنه برقرار کند فقط کافی است یکبار از ماشینشان تعریف کند و اگر ولوو است بگوید ولوو از اسکانیا بهتر است و اگر اسکانیا است بگوید اسکانیا از ولوو بهتر است و برای محکم کاری یک سوال هم درباره ماشینشان بپرسد، منظور اینکه شخصیتشان ماشینشان است.
به شخصه اگر مجبور نبودم و قدرت انتخابی داشتم به هیچ وجه از سیستمی که توسط چنین افراد بی شخصیتی گردانده می شود استفاده نمی کردم و جالب اینجاست که این تعاونی های مسافربری هنوز هم فکر می کنند که جلب کردن نظر مسافر تنها با آن بسته های کم ارزش خوراکی ای است که می دهند و سرِ خوش آب و رنگ کردن بسته بندی آنها با هم رقابت دارند و نه چیز دیگر.
ای کاش مشکل تنها در همین اتوبوس ها بود و در مواقع دیگر همواره می شد از زندگی و برخورد با مردم لذت برد و بالاخره اینکه این هم راهش نیست که با مردم و فرهنگ آنها احساس بیگانه بودن، اما آدم گاهی خسته می شود از درک کردن آنها و به جای اینکه بودن با آنها مولد انرژی باشد، نیازمند صرف انرژی عظیم است و آن انرژی را باید قبلا از جاهای دیگر کسب کرده باشد.