ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

چرا هر کدام از ما برای خود یک کله است!؟

یکی از تصورات غلط فکری که همیشه داشته ام تصور برتر بودن فکر خود بوده است. از زمانی که خود را شناخته ام همیشه این طور فکر می کردم که آنچه من فکر می کنم و یا آنطور که من تصور می کنم همیشه بهتر و درست تر از فکر و تصور دیگران است. این موضوع باعث می شد که وقتی تناقضی در فکر یا برداشت دیگران می دیدم که با مال خودم ناسازگار بود، همیشه اینطور نتیجه گیری می کردم که دیگران اشتباه می کنند و یا عقب مانده تر از من هستند و توانایی آن را ندارند که مثل من درست فکر کنند.
این موضوع اولا باعث به وجود آمدن نوعی انزوا در اثر ترد کردن دیگران و غرور بیجا می شد و بعلاوه بسیاری از فرصت های الهام گیری و تقلید از دیگران را به خاطر فیلتر کردن محض عقاید دیگران از دست می دادم.
اولین تردیدها در خودم زمانی ایجاد شد که می دیدم اغلب افراد دیگر هم دقیقا مثل من فکر می کنند و برای هر کسی مقدس ترین موجود خودش است. در واقع با هر شخصی که آشنا می شدم و کمی سر از درونیات او در می آوردم، می دیدم که او هم همیشه استدلالات خود را درست تر از دیگران می داند و بیشتر از اینکه به دنبال کشف عقاید دیگری باشد، چشمانش را بر روی هر چیزی که در چهارچوب ذهنی اش نمی گنجد بسته و آرزوهای دور و دراز و برتری جستن ها را بیش از همه برای خودش متصور است.
این موضوع باعث شد تا این سوال برایم مطرح شود که اگر هر کسی مثل من فکر خود را برتر می داند پس چه تضمینی وجود دارد که من هم تنها یکی از دیگران نباشم و در واقع هیچ برتری نسبت به دیگران نداشته باشم؟
واقعیت هم در واقع همین بود، من هم تنها یکی از دیگران بودم که در دنیای خود غرق شده است و با وجود داشتن تفاوت هایی با دیگران، تنها یکی از آنها بود. همه افراد با وجود داشتن 99 درصد شباهت، مقدار ناچیزی با دیگران فرق دارند که آنها را از سایرین متمایز می کند.
دلیل اینکه ما فکر می کنیم افراد خیلی با هم تفاوت دارند این است که شباهت ها را نمی بینیم و تنها بر روی تفاوتها تمرکز می کنیم. در واقع این یک فرآیند خودکار ذهن است که هر چیز تکراری را که می بیند فیلتر می کند و تنها چیزهایی که به طور خودکار از فیلتر آن رد می شوند و ما آنها را می بینیم اختلاف ها و یا شباهت ها در میان اختلاف ها هستند.
حال با وجود این همه شباهت و اینکه افراد فکر خودشان برایشان مقدس تر است، آیا می توانیم نتیجه بگیریم که پس فکر همه درست و یا فکر همه غلط و یا اینکه بگوییم اصلا چه اهمیتی دارد، همه یا درست می گویند و یا غلط؟
اساسا به دلیل اینکه فکر همه ما محدود بوده و به راحتی می تواند تحت تأثیر عوامل، گرایشات و شرایط مختلف قرار گیرد، پس به این راحتی نمی توان قضاوت کرد که آیا فکر یک نفر درست است یا غلط. به همین دلیل ما ناچار هستیم تا ملاک هایی برای ارزیابی درست یا غلط بودن یک فکر داشته باشیم که برخی از مهمترین ملاک های ما عرف، جامعه، فرهنگ، سنت، دین، مکاتب و تفکرات پذیرفته شده و همینطور اثبات علمی و عقلی است.
پس بالاخره فکر من برتر و یا درست تر است یا فکر دیگری؟ بالاخره باید او را بپذیرم و خود را رد کنم و یا برعکس؟
جواب بسیار ساده است، اما برای رسیدن به آن باید ابتدا بدانیم و قبول کنیم که خودخواهی، غرور، تکیه بر فکر خود، میل به برتری و خود مقدس بینی بخش مهمی از وجود ما هستند که همواره ما را به جلو هل می دهند.
در واقع اگر این بخش از وجود ما گرفته شود، ما به موجودات ضعیف و بی اراده ای تبدیل می شویم که همواره تحت تأثیر عوامل، شرایط و نفوذ خارجی قرار داشته و به خودی خود هیچ اراده ای نداریم و تصمیمی هم نمی توانیم بگیریم.
حد تعادل غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی چیزی است که ما معمولا در تشخیص آن سردرگم می شویم. مثلا یک روز با تمام وجود از یک عقیده خود دفاع می کنیم و دیگران را به خاطر آن کنار می زنیم و بعد فردای آن روز یک نفر می آید و با یک جمله شالوده آن عقیده را هدف قرار داده و نابود می کند و بعد از آن ما به هم می ریزیم و حتی ممکن است تا مدتی اعتماد به نفس خود را از دست بدهیم و یا از دیگران متنفر شویم.

همه ما به مرور زمان و به طور ناخودآگاه دارای حدی از این صفات شده ایم، اما می توانیم آگاهانه آنها را به طور کلی و یا با توجه به موقعیت های مختلف دستکاری و جابجا کنیم. در واقع جابجا شدن این حدها تأثیر مستقیمی روی زندگی ما خواهند داشت، مثلا بالا بردن آنها ممکن است منجر به کسب ثروت و یا مقام بالاتر و پایین بردن آنها منجر به محبوبیت اجتماعی و نزدیک شدن بیشتر به دیگران شود. با این وجود فکر می کنم همه متفق القول باشند که حد مطلوب غرور، خودخواهی، خودپسندی و خودبرتربینی که آن را به عنوان حد تعادل می شناسیم، حدی است که در آن به آرامش می رسیم.

متأسفانه در کشور ما به دلیل وجود برخی سنت ها و آداب و رسوم غلط، اکثر ما از بچگی طوری بار آمده ایم که دائما به ما امر و نهی شده است، پدر و مادر عقاید خود را بر ما تحمیل کرده اند --نه آنقدر آزاد بوده ایم تا عواقب همه چیز را خود تجربه کنیم و بسنجیم و نه آنقدر سرکوب شده ایم تا عزت نفسی برایمان باقی بماند و در نتیجه بعدا این الگوی رفتاری تبدیل به الگوی رفتاری الگو و خودکارمان شده و دائما به دنبال تحمیل عقاید خود به دیگران و یا اثبات خود به دیگران هستیم که در واقع این رفتار هیچ لزومی ندارد و ما می توانیم الگوی رفتاری منطبق بر حد تعادل خود را برگزینیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!