۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

11+1سپتامبر، زمان مناسب برای افتتاح نیروگاه بوشهر!

سپتامبر و به خصوص حوالی 11سپتامبر برای بسیاری از مردم دنیا به عنوان یادآوری از خطرات تروریستی تبدیل شده است. سالهاست که مردم به خصوص مردم امریکا عادت کرده اند با فرارسیدن یازده سپتامبر، خبرهای زیادی درباره تروریسم و ضرورت مقابله با آن و خطراتی که کشورشان را تهدید می کند بشنوند.
حالا ایران آمده است و یک روز بعد از این سالروز در 12 سپتامبر، بعد از 20 سال جدل هسته ای یک رویداد مهم هسته ای ایجاد کرده و نیروگاه بوشهر را برای اولین بار در یک مراسم گسترده به طور رسمی روشن کرده و تا جایی هم که توانسته سعی کرده آن را پوشش رسانه ای دهد.
حالا از این به بعد احتمالا در آخر همه اخبار مرتبط با اوضاع هسته ای ایران این جمله هم اضافه می شود که "ایران اولین مجموعه هسته‌ای اش را در 12 سپتامبر 2011 به طور رسمی روشن کرد."
یکی نیست بگوید آخه شما که این همه سال روشنش نکرده اید، حالا چرا گذاشتید @ وقتی که همه دارن از حواشی 11سپتامبر صحبت می کنن روشنش می کنید.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

سفر اکتشافی از Blu-ray تا روباتهای سرگردان روی آب

ماجرا از دیسک های Blu-ray آغاز شد. قبلا در تبلیغات زبان برنامه نویسی جاوا زیاد دیده بودم که بر روی بکار برده شدن این فناوری در ابزارهای Blu-ray مانور داده شده است. این موضوع برای من قابل لمس نبود تا زمانی که این مقاله را مرور کردم و اطلاعات جالبی در مورد فناوری Blu-ray Disk یافتم.
شاید ذخیره اطلاعات برای شما هم یک دغدغه باشد، شاید حتی تصور اینکه هارد اکسترنال یک ترابایت شما یکدفعه بسوزد و یا دزدیده شود، دیوانه کننده باشد. استفاده از هاردهای اکسترنال با ظرفیت بالا امروزه متداول شده اند، اما اینکه اطلاعات آرشیوی شما که شاید حتی چند ماه یکبار هم نیاز به دسترسی به آنها ندارید همواره بر روی صفحه های آسیب پذیر هارددیسک در حال چرخش با دوران بالا باشند، نشان از آن دارد که یک جای کار می لنگد، ذخیره سازی در اصل مکانیک بردار نیست و اگر می بینید اینطور شده به خاطر فقر است.
اینجا است که اگر بدانید کم ظرفیت ترین دیسک های بلو ری 25 گیگابایت ظرفیت دارند و در انواع معمول آنها تا ظرفیت 100گیگابایت اطلاعات با سرعت بالا قابل ذخیره سازی و خواندن است و اینکه اکنون در آزمایشگاهها در حال کار کردن بر روی بلو ری با ظرفیت یک ترابایت تنها در دو لایه هستند و اینکه فناوری بلو ری به طور ذاتی از قابلیت رمزنگاری اطلاعات پشتیبانی می کند و خیلی  چیزهای دیگر، شما وسوسه می شوید که به سمت این فناوری بروید.

اما بلو ری چه ربطی به روباتهای سرگردان بر روی آب دارد؟ در واقع یک ارتباط قوی بین این دو توسط شخصی به نام جیمز گاسلینگ برقرار شده است. جیمز سازنده اصلی زبان برنامه نویسی جاوا محسوب می شود و او را با عنوان "پدر زبان جاوا" می شناسند. بنا بر شواهد فراوان امروزه جاوا دومین زبان پرکاربرد در دنیا محسوب می شود.
جیمز تا سال 2010 در شرکت سان بر روی جاوا کار می کرد، در آن زمان شرکت سان تازه توسط اوراکل خریداری شده بود و ظاهرا جیمز با اوراکل و سیاست های آن از ابتدا کنتکت داشته و همین باعث شد تا در همان سال از اوراکل خارج شود.
جیمز بعد از اوراکل مدتی در گوگل مشغول به کار شد، او از کار جدید خود و مهمتر محیط کاری جدید خود راضی بود تا اینکه با یک شرکت نوپای جدید که با یک ایده ی بسیار جالب و جذاب شکل گرفته بود آشنا شد، در ادامه به نقل پست وبلاگی جیمز در این رابطه می پردازیم:
من دوباره خودم را غافلگیر کردم و شغلم را عوض کردم. اوقات خوبی در گوگل داشتم اما یکسری آن بیرون داشتند کار خیره  کننده ای انجام می دادند و با کلی سختی توانستم تصمیم بگیرم که از گوگل خارج شوم.
من اکنون در استارتاپ کوچک Liquid Robotics هستم، آنها یک ناوگان از وسیله های سرگردان خودکار بر روی آب دارند که هر روز هم بر تعدادشان افزوده می شود. این وسیله ها بر روی اقیانوس ها پرسه می زنند و با داشتن سنسورهای مختلف، انواع مختلفی از اطلاعات از وضعیت شیمیایی آبها گرفته تا دما و آب و هوا و وضعیت زندگی نهنگ ها را رصد می کند.
این وسیله ها دائما به ماهواره و یا لینک های GSM/WiMax متصل هستند تا اطلاعات دریافتی را مخابره کنند و به وسیله چند GPS هم دائما موقعیت خود را شناسایی می کنند.
این وسیله ها به طرز ماهرانه ای با نیروی موج حرکت می کنند و انرژی مورد نیاز خود را هم از طریق موج ها و خورشید تأمین می کنند و می توانند برای مدت بسیار طولانی در آب بمانند و یا حتی اقیانوس ها را طی الطریق کنند. طولانی ترین مدتی که یکی از اینها بیرون بوده است رکورد 2.5 سال است و سرعت حرکت آنها هم تنها 1 تا 2 گره دریایی است که برای جمع آوری داده بسیار مناسب است.
من رئیس جدید معماری نرم افزار آنها هستم و از این پس هم درگیر نرم افزار تعبیه شده در این وسیله ها هستم(که همه چیز آن از جمله ناوبری، جمع آوری اطلاعات و ... را کنترل می کند) و همچنین در دیتاسنتر هم خواهم بود، جایی که هر چی اطلاعات از طریق این وسیله ها جمع آوری می شود مستقیما به آنجا منتقل می شوند. سیستم فعلی خوب کار می کند اما یکسری مشکلات دارد که قصد دارم روی آنها کار کنم، به نظر میاد که خیلی کار جالبی باشه.
Liquid Robotics' unmanned maritime vehicle
البته آدمهایی که  Liquid Robotics را می چرخانند هم کم آدمهایی نیستند، کافی است نگاهی به لیست آنها بیندازید تا ببینید اکثر آنها آدمهای کارکشته ای هستند و توانایی های بالایی دارند.

ما علاقه به کشف کردن داریم، از سفر کریستف کلمب تا کاوشگرهای مریخ و ایستگاه فضایی همه با هدف کشف ناشناخته ها انجام گرفته اند. شاید آرزوی هر طراح نرم افزاری باشد تا در چنین پروژه ای اکتشافی و متفاوت کار کند، شاید هر کس دیگری بود تصمیمی مشابه تصمیم جیمز می گرفت.
اما آیا کسی دیگر می تواند در عرصه کاوشگرهای شناور بر روی دریا با تیم قدرتمند Liquid Robotics رقابت کند؟ آیا جای جالب دیگری هم برای کشف کردن باقی مانده است تا کله گنده هایی چون ناسا یا همین روباتیک مایع بر روی آن دست نگذاشته باشند؟ راستی زیر آب چطور است؟ فکر کنم کلی ناشناخته آن زیر مانده باشد که کاوشگرهایی می توانند آنها را برای ما آشکار کنند.
بله، فناوری Blu-ray، روباتهای سرگردان بر روی آب و خیلی ابزارهای دیگر یک نقطه اشتراک قوی دارند، ماشین مجازی جاوا (JVM, Java Virtual Machine) همواره بر روی آنها در حال اجراست و به آنها قدرت می دهد و پدر جاوا هم خودش را فعلا با این ماسماسکهای جالب روی آب مشغول کرده است.

چرخی در اطراف با سرویس نمای خیابان و تصاویر

تصویر زیر مربوط به اطراف یکی از ساختمان های شرکت گوگل هست.
Charleston road, around google buildings
امروز گفتم ببینم این سرویس "نمای خیابان گوگل" چگونه است و چه چیزهایی را نشان میدهد. از طریق آن چرخی در خیابانها زدم و چیز جالب و مهیجی بود. البته برای بردن لذت کامل از آن یک اینترنت لااقل دومگابیت بر ثانیه نیاز است.
همانطوری که در تصویر مشهود است(با کلیک روی آن بزرگتر می شود) آن خانم از طریق تابلو به مادرش سلام کرده و آن آقا هم به شیوه نوین از خانم لزلی خواستگاری کرده! حال فقط کافی است که آدرس این نقطه از خیابان را برای لزلی ایمیل کند و او را غافلگیر کند. شرط می بندم که موفق شده ودل خانم لزلی رو بدست آورده. از این صحنه های جالب در خیابان ها به کرات می توان پیدا کرد و من اینها را کاملا تصادفی پیدا کردم.
حدس خودم در مورد این آدم هایی که در کنار خیابان اینطور وایستاده اند این هست که احتمالا گوگل وقتی برای اولین بار خواسته از خیابون ها تصویر برداری کنه اول از جلوی شرکت خودش شروع کرده و از کارکناش هم خواسته بیان و کنار خیابون بایستن و این صحنه ها رو خلق کنن.
توی این تصویرها چند نکته دیگه هم هست، یکی اینکه در تصاویر این منطقه برخلاف بقیه جاها چهره افراد و پلاک ماشینها مات نشده و دیگر اینکه آنطور که دیدم خطی که برای مشخص کردن مسیر حرکت ماشین های تصویر بردار ترسیم شده چند متری از محل حقیقی اختلاف داره و خیلی جاها توی در و دیوار و چمن میره و ظاهرا جی پی اس آن ماشینها خیلی دقیق عمل نمی کردن.
یکی از جاهایی که خیلی ها دوست دارند با اینگونه سرویسها مشاهده کنند فرودگاهها است. مثلا اگر خودم را با اینگونه سرویس ها و به خصوص سرویس تصاویر ماهواره ای کسی تنها بزاره، اولین جاهایی که به دنبالشون میگردم فرودگاهها هست. آنها معمولا طراحی جالب و منطقی دارند و از اون بالا وقتی به نوع خاص طراحی و موقعیت یابی آدم نگاه می کنه میتونه خیلی از این دلایل منطقی برای نوع خاص طراحی رو حدس بزنه.
این سری به دنبال فرودگاه های شهر نیویورک گشتم. جالب بود که تصادفا دیدم که غیر از فرودگاه بزرگ جان اف کندی فرودگاه بزرگ دیگری هم به نام نیوآرک در آن حوالی وجود دارد که البته ظاهرا در اصل متعلق به شهر همسایه نیویورک است و فرودگاهی بزرگ با 9 ترمینال با طراحی جالب است. ظاهرا چند فرودگاه دیگر هم در شهر نیویورک وجود دارند.
Newark liberty international airport with  9 terminals
اخیرا همچنین شنیده ام که یکسری بازی ماشین هم آمده است که از طریق همین سرویس "نمای خیابان" کار می کنند و مسیرهای حرکت در آنها خیابان های واقعی هست، اگر احساس طبیعی بودن به آدم دست دهد که دیگر معرکه است.
توی ویکی پدیا هم نوشته که کشور هند هم جزو کشورهایی که در مرحله بعدی در اونها تصویر برداری خیابانی انجام میشه هست و این می تونه جالب باشه. وقتی ماشین های تصویر بردار تو خیابان های کشورهایی مثل هند و بنگلادش حرکت کنند، تا می تونن از این ور و آن ور تصویر آدم ضبط می کنن، چون علی الاصول در این کشورها به خاطر تراکم جمعیت بالا هر جا رو که نگاه کنی پر از آدم هست، برخلاف خیلی از خیابان های کشورهای دیگر که خیلی از اوقات به سختی می شه آدمی رو پیدا کرد و این قضیه می تونه سوژه های خیابانی رو که بین کاربران این سرویس طرفداران زیادی داره رو خیلی بیشتر کنه، مثلا احتمال داره تصویر خیلی از افراد در حال جیش کردن(روشون به دیوار!) گرفته بشه.

در تاریکی

در تاریکی شب وقتی که در نبود چراغهای روشنایی چشم به سختی چشم دیگری را می بیند و همه جا آنقدر خلوت می شود که گاهی می بینی در یک خیابان بزرگ تنها خودت هستی و خودت، گاهی صحنه هایی به وجود می یاد که فقط مختص آن زمان است و معمولا برای اکثر ما فرصتی پیش نمیاد تا آنها را تجربه کنیم.
همه می دانیم که رفتن به جاهایی که تاکنون به آنجاها پا نگذاشته ایم همواره با کسب تجارب جدید همراه هست. اما شاید کمتر توجه کرده باشیم که رفتن به جاهای تکراری، اما در ساعاتی مختلف هم می تونه سرشار از تجربیات جدید باشه.
یکی از این زمانها نصفه شب هست، زمانی که اکثر ما کمتر پیش میاد که بیرون رفتن را در آن تجربه کنیم و به خیابان ها و اطراف رفته و قدمی بزنیم. به جرأت می توان گفت که حال و هوا و سکوتی که در این ساعات بر فضا حکمفرما می شه به کلی با ساعات روز متفاوت هست.
خوب تجربه ای که چند شب پیش داشتم انگیزه ای شد تا چند تا از این اتفاقات رو نقل کنم.  از آنجایی که رد می شدم تقریبا مسکونی نیست و از یک طرف به درختکاری و از طرف دیگر به درب کوچک غیر قانونی یکسری خانه می رسد که به حیاط پشتی این خانه ها  متصل است و در واقع یک مسیر خاکی و خلوت است که فقط هر از چند گاهی ممکن است کسی از آنجا رد شود. در همین نیمه های چند شب پیش پیاده به سمت خانه مان از آنجا رد می شدم که یکدفعه چشمم به صحنه یک عدد ماشین پیکان افتاد که یک نفر کاپوت آن را بالا زده و دارد آن داخل با چیزی ور میره. من از چند متری او رد می شدم و انگار زیرچشمی حواسش به من بود و مضطرب هم به نظر می رسید. یک لحظه رویش را به طرف من برگرداند و دیدم یک آدم هیکلی دستمال به دست با سبیل کلفت است و بلافاصله بعد از اینکه از کنارش رد شدم برگشت و کاپوت را به آرامی پایین داد و بعدش صدای در ماشین را شنیدم که انگار سوار شد.
من(با عرض تأسف) انگار جرأت هم نداشتم که خیلی به او نگاه کنم تا مبادا از بابت من احساس خطر کند! و همینطوری با تردید رد شدم و رفتم. لامصب تا صد متر جلوتر هم مسیر بیابانی بود و مگس هم پر نمی زد. در همین حین بود که داشت از خودم بدم می آمد که چقدر ترسو بودم که با آن آقا یک سلام علیک هم نکردم که ببینم چکاره است و چه غلطی می کند. نمی توانستم بی تفاوت رد شوم چون به طور اصولی تفاوتی بین مال خودم و مال مردم نمی بینم. از دورتر برگشتم و نگاهی انداختم و اثری از آن آقا ندیدم، ماشین هم سر جایش بود و گفتم که ایشالا که اگه دزد بوده خطر رفع شده باشه و ایکاش پلیس انقدر خودمانی بود که برای محکم کاری زنگ می زدم که بیایند و نگاهی بیندازند.
صحبت از این منطقه خاکی خلوت شد. باز هم همین چند وقت پیش داشتم از آن منطقه که البته آن موقع خیلی تاریک تر بود می گذشتم که یکدفعه یک بنده خدایی از بغل آمد و گفت: "آقا دو تا سیگار داری بدی؟" من هم گفتم "نه جانم" و به مسیر ادامه دادم و بیست متر جلوتر دوباره یکی دیگه از جلو آمد و دقیقا همین سوال رو پرسید. این دفعه می خواستم بلند بگم "ای بابا چرا همه امشب..." که کم کم دوزاریم افتاد که بله، این رمزشان است که همدیگرو بتونن راحت این وسط پیدا کنن و احیانا یه چیزهایی رد و بدل کنن!

خاطره دیگر به حدود هفت هشت ماه پیش بر می گردد که یکی دو هفته بود یک خانه اجاره کرده بودم و شب با خیال راحت خوابیده بودم. آدم وقتی تنها در خانه است یک سیستم هشدار دهنده ای در بدن فعال می شود که اگر آدم یک درصد هم احساس کند باید مواظب اطرافش باشد با سر و صدای کم هم فعال می شود و آدم اگر خواب باشد بیدار می کند. من خودم اگر دور و برم شلوغ باشد با صدای بمب هم بیدار نمی شم ولی وقتی آن سیستم فعال می شود با هر سر و صدای مشکوکی ولو چندان هم که نباشد بیدار می شوم.
ساعت دو یا سه شب بود که سیستم هشدار دهنده من را بیدار کرد، گفتم نگاهی به حیاط بیندازم. چشمتان روز بد نبیند وقتی بیرون را نگاه کردم دیدم که بله، روی دیوار همسایه کناری یک آدم قوی هیکل همینطوری ایستاده و بدتر هم اینکه دو تا کیسه زباله پر مشکی رنگ هم که درشان گره زده شده  هم بغل ایشان روی دیوار بود. وقتی که در را باز کردم ظاهرا بلافاصله متوجه حضور من شده بود و برای اینکه شک نکنم همینطوری ثابت روی دیوار ایستاده بود.
من آن موقع خیلی هم حساس شده بودم، چون چند روز قبلش وقتی صبح خواستم از خانه بیرون برم دیده بودم که در کوچه باز مانده است و همچنان برام مسأله مونده بود که چطور شده در باز است، آن موقع هنوز نمی دانستم که اگر در را یواش ببندم خوب بسته نمی شود.  تقریبا یقین پیدا کردم که این دزد است، یک آب دهن بزرگ قورت دادم و بعد از چند لحظه گفتم "آقا شما اون بالا چیکار می کنید؟" خیلی آروم و خونسرد و ریلکس گفت که "اینجا خونه ی خودمه، زن و بچم رفتن جایی من پشت در موندم"، یکمی نگاهش کردم و بعدش دوباره گفت "دستتم درد نکنه" و پرید به داخل حیاطش.
من تقریبا خیالم راحت شد که صابخونه است. اما بعد دوباره یه کمی شک کردم و گفتم یا راست میگه و یا دزد خیلی حرفه ای هست. رفتم سرکی کشیدم و دیدم راست گفته و چراغ مراغها را روشن کرده و داخل رفته و ماجرا پایان یافت. آن یک درصد شک باقیمانده را هم گذاشتم ببینم اگر فردا سر و صدایی درآمد بفهمم سرم کلاه رفته.

تکان دهنده

این مطلب در واقع در واکنش به اتفاق عجیبی که بعد از نوشتن مطلب قبلی افتاد نوشته شده است. عین یکی از جمله های مطلب قبلی این است که: "چندین سال پیش برای اولین بار (و آخرین بار تاکنون) فردی را که واقعا آماده خودکشی بود را مشاهده کردم."
یادم هست که حتی آن موقع در داخل این پرانتز می خواستم بنویسم "امیدوارم برای آخرین بار برای همیشه". اما در کمال تعجب متوجه اتفاق عجیبی شدم که برایم واقعا تکان دهنده بود.
دقیقا چهار روز بعد از انتشار این مطلب بود که شنیدم یکی از دوستانم خودکشی کرده است و امروز هفتم او است. در واقع حدود سه روز قبل از نوشتن این مطلب او خودکشی کرده بود و من بدون اطلاع از این موضوع برای اولین بار در اینجا و شاید در همه جا بحثی در رابطه با خودکشی کرده بودم.
به دلیل اینکه خانه های ما به هم نزدیک بود، هر از چند گاهی همدیگر را می دیدیم. حتی چند باری او به خانه من آمده بود و به من هم تعارف کرده بود به خانه شان بروم. آخرین باری که او را دیدم تنها چند روز قبل از خودکشی اش بود. در خیابان می رفتم که او را دیدم. وضعیتش به نظرم عادی بود و چون خیلی عجله داشتم بعد از چند کلمه صحبت به سرعت از او خداحافظی کردم و دور شدم.
نحوه خودکشی او هم به شجاعانه ترین شکل ممکن بود. در خلوت اولین ساعت صبح او طنابی تهیه کرده بود و با گره زدن آن به بالای درب خانه، خود را به دار آویخته بود.
اما بگذارید چند تا از جمله های مطلب قبلی را در کنار این ماجرا بگذاریم تا ببینیم چه می شود:
"ریسک مرگ و زندگی قطعا بزرگترین ریسکی است که یک نفر می تواند انجام دهد و چون این ریسک بزرگترین ریسک است، اگر بتوانیم جرأت انجام این ریسک را در خود به وجود آوریم، پس در ضمن جرأت انجام هر ریسک دیگری را هم در خود به وجود آورده ایم."
خوب این مطلب شاید به نظر برسد که جای تأمل دارد. وقتی به زندگی آن مرحوم نگاه می کنم می بینم که اتفاقا با وجود اینکه آدم بسیار خوب و بی آزاری هم بود اما سرشار از ترس و نگرانی بود. نگرانی از شغل، آینده، درآمد، ازدواج و خیلی چیزهای دیگر. به چندین در بسته خورده بود و شرایطی داشت که انگار دائما دارد خود را می خورد. ترس ها و خجالت های بسیاری داشت و از دست زدن به خیلی از اقدام ها می هراسید. همین آدم بعد از مدتی دست به اقدامی زده است که قطعا کمتر انسانی در این کره خاکی جرأت انجام آن را دارد.
آیا با این وجود جمله بالا نقض نمی شود؟ آیا اینکه فردی برای فرار از ترسها دست به اقدامی بزند که به تعبیر جمله بالا اگر کسی جرأت آن را (مرگ) داشته باشد پس جرأت انجام هر کار دیگری را هم دارد، آیا این جمله نقض نمی شود؟
چند جمله دیگر از مطلب قبلی را مرور می کنیم:
"اگر ما از ترسناک ترین چیز زندگی، بدترین ختم متصور برای همه ی امور، ترس نداشته باشیم، پس چه چیز دیگری وجود دارد که بتواند ما را بترساند؟ جواب هیچ چیز است. وقتی به این درجه رسیده باشید یعنی اینکه آماده اید اگر لازم باشد همین الان چاقو را محکم در قلبتان فرو کنید و یا سرتان را روی ریل قطار ببندید تا قطار از روی آن رد شود و یا هر کار دیگر. رسیدن به این درجه اگرچه دشوار و زمانبر است، اما کاملا شدنی است."
فکر می کنم این نقل قول تا حد خوبی تفاوت بین این دو را نشان دهد. در واقع شرایطی که در این نقل قول از آن صحبت می شود احساسی است که فرد در همان لحظه خودکشی و شاید چند دقیقه قبل از آن که تصمیمش کاملا قطعی است دارد، باشد. تا قبل از این لحظات فرد خودکشی کننده احتمالا بیشتر به فکر اقدامی است که می تواند تنها با تحمل چند دقیقه سختی برای همیشه از دست ترس ها و سختی ها راحت و آسوده شود. او هنوز در شک برای انجام این اقدام و درگیر گرفتاری های این دنیا است و خود را در دام آنها می بیند، اما در لحظات قطعی خودکشی خود را کاملا آزاد شده از این گرفتاری ها می بینید و منظور از آن جمله هم دقیقا چنین شرایطی است.
در واقع تلاش ما بهتر است این باشد تا به چنین درکی از زندگی برسیم، در آن صورت است که ترس دیگر معنای معمول خود را از دست خواهد داد. این اتفاق باعث شد تا به برداشت عمیق تری از آنچه در مطلب قبل گفته شده بود برسیم.