ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

در تاریکی

در تاریکی شب وقتی که در نبود چراغهای روشنایی چشم به سختی چشم دیگری را می بیند و همه جا آنقدر خلوت می شود که گاهی می بینی در یک خیابان بزرگ تنها خودت هستی و خودت، گاهی صحنه هایی به وجود می یاد که فقط مختص آن زمان است و معمولا برای اکثر ما فرصتی پیش نمیاد تا آنها را تجربه کنیم.
همه می دانیم که رفتن به جاهایی که تاکنون به آنجاها پا نگذاشته ایم همواره با کسب تجارب جدید همراه هست. اما شاید کمتر توجه کرده باشیم که رفتن به جاهای تکراری، اما در ساعاتی مختلف هم می تونه سرشار از تجربیات جدید باشه.
یکی از این زمانها نصفه شب هست، زمانی که اکثر ما کمتر پیش میاد که بیرون رفتن را در آن تجربه کنیم و به خیابان ها و اطراف رفته و قدمی بزنیم. به جرأت می توان گفت که حال و هوا و سکوتی که در این ساعات بر فضا حکمفرما می شه به کلی با ساعات روز متفاوت هست.
خوب تجربه ای که چند شب پیش داشتم انگیزه ای شد تا چند تا از این اتفاقات رو نقل کنم.  از آنجایی که رد می شدم تقریبا مسکونی نیست و از یک طرف به درختکاری و از طرف دیگر به درب کوچک غیر قانونی یکسری خانه می رسد که به حیاط پشتی این خانه ها  متصل است و در واقع یک مسیر خاکی و خلوت است که فقط هر از چند گاهی ممکن است کسی از آنجا رد شود. در همین نیمه های چند شب پیش پیاده به سمت خانه مان از آنجا رد می شدم که یکدفعه چشمم به صحنه یک عدد ماشین پیکان افتاد که یک نفر کاپوت آن را بالا زده و دارد آن داخل با چیزی ور میره. من از چند متری او رد می شدم و انگار زیرچشمی حواسش به من بود و مضطرب هم به نظر می رسید. یک لحظه رویش را به طرف من برگرداند و دیدم یک آدم هیکلی دستمال به دست با سبیل کلفت است و بلافاصله بعد از اینکه از کنارش رد شدم برگشت و کاپوت را به آرامی پایین داد و بعدش صدای در ماشین را شنیدم که انگار سوار شد.
من(با عرض تأسف) انگار جرأت هم نداشتم که خیلی به او نگاه کنم تا مبادا از بابت من احساس خطر کند! و همینطوری با تردید رد شدم و رفتم. لامصب تا صد متر جلوتر هم مسیر بیابانی بود و مگس هم پر نمی زد. در همین حین بود که داشت از خودم بدم می آمد که چقدر ترسو بودم که با آن آقا یک سلام علیک هم نکردم که ببینم چکاره است و چه غلطی می کند. نمی توانستم بی تفاوت رد شوم چون به طور اصولی تفاوتی بین مال خودم و مال مردم نمی بینم. از دورتر برگشتم و نگاهی انداختم و اثری از آن آقا ندیدم، ماشین هم سر جایش بود و گفتم که ایشالا که اگه دزد بوده خطر رفع شده باشه و ایکاش پلیس انقدر خودمانی بود که برای محکم کاری زنگ می زدم که بیایند و نگاهی بیندازند.
صحبت از این منطقه خاکی خلوت شد. باز هم همین چند وقت پیش داشتم از آن منطقه که البته آن موقع خیلی تاریک تر بود می گذشتم که یکدفعه یک بنده خدایی از بغل آمد و گفت: "آقا دو تا سیگار داری بدی؟" من هم گفتم "نه جانم" و به مسیر ادامه دادم و بیست متر جلوتر دوباره یکی دیگه از جلو آمد و دقیقا همین سوال رو پرسید. این دفعه می خواستم بلند بگم "ای بابا چرا همه امشب..." که کم کم دوزاریم افتاد که بله، این رمزشان است که همدیگرو بتونن راحت این وسط پیدا کنن و احیانا یه چیزهایی رد و بدل کنن!

خاطره دیگر به حدود هفت هشت ماه پیش بر می گردد که یکی دو هفته بود یک خانه اجاره کرده بودم و شب با خیال راحت خوابیده بودم. آدم وقتی تنها در خانه است یک سیستم هشدار دهنده ای در بدن فعال می شود که اگر آدم یک درصد هم احساس کند باید مواظب اطرافش باشد با سر و صدای کم هم فعال می شود و آدم اگر خواب باشد بیدار می کند. من خودم اگر دور و برم شلوغ باشد با صدای بمب هم بیدار نمی شم ولی وقتی آن سیستم فعال می شود با هر سر و صدای مشکوکی ولو چندان هم که نباشد بیدار می شوم.
ساعت دو یا سه شب بود که سیستم هشدار دهنده من را بیدار کرد، گفتم نگاهی به حیاط بیندازم. چشمتان روز بد نبیند وقتی بیرون را نگاه کردم دیدم که بله، روی دیوار همسایه کناری یک آدم قوی هیکل همینطوری ایستاده و بدتر هم اینکه دو تا کیسه زباله پر مشکی رنگ هم که درشان گره زده شده  هم بغل ایشان روی دیوار بود. وقتی که در را باز کردم ظاهرا بلافاصله متوجه حضور من شده بود و برای اینکه شک نکنم همینطوری ثابت روی دیوار ایستاده بود.
من آن موقع خیلی هم حساس شده بودم، چون چند روز قبلش وقتی صبح خواستم از خانه بیرون برم دیده بودم که در کوچه باز مانده است و همچنان برام مسأله مونده بود که چطور شده در باز است، آن موقع هنوز نمی دانستم که اگر در را یواش ببندم خوب بسته نمی شود.  تقریبا یقین پیدا کردم که این دزد است، یک آب دهن بزرگ قورت دادم و بعد از چند لحظه گفتم "آقا شما اون بالا چیکار می کنید؟" خیلی آروم و خونسرد و ریلکس گفت که "اینجا خونه ی خودمه، زن و بچم رفتن جایی من پشت در موندم"، یکمی نگاهش کردم و بعدش دوباره گفت "دستتم درد نکنه" و پرید به داخل حیاطش.
من تقریبا خیالم راحت شد که صابخونه است. اما بعد دوباره یه کمی شک کردم و گفتم یا راست میگه و یا دزد خیلی حرفه ای هست. رفتم سرکی کشیدم و دیدم راست گفته و چراغ مراغها را روشن کرده و داخل رفته و ماجرا پایان یافت. آن یک درصد شک باقیمانده را هم گذاشتم ببینم اگر فردا سر و صدایی درآمد بفهمم سرم کلاه رفته.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!