ماجرای اول، دوست خیابانی
در شهر بزرگ و غریب به دنبال آدرس بودم که به سراغ مردی در کنار خیابان رفتم. وقتی که آدرس را از او پرسیدم علاقه نشان داد تا اطلاعات بیشتری در اختیارم بگذارد و با من همراه شود. اتفاقا همین اتفاق هم افتاد و او تصمیم گرفت که تا مقصد با من بیاید.
ظاهرش مرد بسیار محترم و باشخصیتی بود. همین طور پیاده به سمت مقصد حرکت کردیم و مسیر یکساعته را طی کردیم. بعد از آن به مدت چهار یا پنج ساعت مقصدهای دیگر را هم رفتیم. او همه تفریحات موجود در شهر را برایم نام می برد و می گفت به هر نوع از آنها که علاقه داشتی بگو تا برویم.
من عادت دارم که با غریبه هایی که در نگاه اول سالم تشخیص دهم همراه شوم مگر آنکه یک وقت خلافش ثابت شود؛ اما شاید به طرزی وسواسی هرگز به آسانی به آنها نمی توانم اعتماد پیدا کنم. مثلا یکبار با یک غریبه که در فرودگاه پیدا کرده بودم به مدت چهار شبانه روز همراه بودم، از همه مشخصات گذرنامه و شماره پرواز او توانسته بودم یادداشت بردارم، اما به دلیل اینکه او خانه و زندگی خود را در این مدت ول کرده بود و با من مانده بود همواره برایم مشکوک بود. یک هفته بعد که دوباره زنگ زدیم و با هم قرار گذاشتیم بالاخره دیگر مشکوک نبودم.
بگذریم، من یکبار مرد غریبه را به صرف آبمیوهی تازهی فوق العاده که نیم ساعت برای رسیدن به آنجا صرف کرده بودیم مهمان کردم. برای شام گفت که هرطور شده من باید تو را مهمان کنم چون تو یکبار این کار را کردی. در زمان شام همچنین مشکل من را که در آن روز نتوانسته بودم حل کنم، با نیم ساعت چانه زنی در پشت تلفن و دادن شماره کردیت کارت خود حل کرد.
من تا زمانی که نفهمیده بودم او یک دلال بورس موفق است و برای قدم زنی عصرانه به خیابان آمده است فکر می کردم که حتما باید یک کاسه ای زیر نیم کاسهاش باشد و یا در پایان یک پول قلمبه از من طلب می کند. بنا به آنچه در طول زندگی خود تجربه کرده بودم، اینکه یک نفر بی منت به دیگری که نمی شناسد با کمال میل کمک کند هرگز در محیرالعقول من نمی گنجید و تا شب، هنگام خواب این کار او برای من جای سوال بود.
بعدا وقتی که خودم هم توانستم چنین کارهایی انجام دهم واقعا باورم شد که چنین چیزهایی هم می توانند وجود خارجی داشته باشد و اتفاقا چقدر ساده هم می توانند اتفاق بیفتند.
ماجرای دوم، غریبهی اینترنتی
خوب این ماجرا تازه اتفاق افتاده است. من برای انتخاب عنوان یک مطلب نیاز به مشاوره داشتم. اسمهایی در نظر داشتم، اما اسمها می بایست توسط انگلیسی زبانان مادرزاد بررسی شوند تا لغات انتخاب شده برای آنها از نظر معنا و احساس، مطلوبیت کافی را داشته باشند.
موضوع را در سایتی مرتبط بیان کردم، اما تا به آن لحظه پاسخ لازم را نگرفته بودم و گرفتن پاسخ مدنظر به نظر زمان بر بود.
برای سرعت بخشی تصمیم گرفتم لینک سوالم را در اختیار افرادی بگذارم تا بروند و پاسخ دهند. آدم عجول در این موقع تصمیم می گیرد تا به سراغ افرادی که در لحظه آنلاینند برود، برای همین به سراغ برخی اتاق های گفتگوی صوتی رفتم. به طور تصادفی به یک اتاق نامربوط وارد شدم و پس از دو کلمه سلام و علیک از صاحب آن خواستم تا در خصوص موضوع من کمک کند.
او در آن زمان مشغول شوخی و گپ و گفت با چند نفر از دوستانش بود که همین باعث شد تا بعد از یک پاسخ کوتاه موضوع گفتگو عوض شود و به مسائل دیگر بپردازند. من از کار خودم هم خوشم نیامده بود که مثل قاشق نشسته به وسط بحث آنها پریده بودم و بعلاوه امید هم نداشتم تا از آنجا پاسخ بگیرم برای همین اتاق را ترک کردم و برای کاری که برای آن خیلی عجله هم داشتم به بیرون از منزل رفتم.
وقتی که یک ساعت بعد برگشتم با تعجب دیدم که او آمده و در سایت مربوطه عضو شده و یک جواب عالی و کامل هم به موضوع من داده که توانستم تصمیم قطعی را به کمک آن بگیرم.
او فکر کرده بود که من از اینکه به من در اتاق جواب لازم را نداده بودند ناراحت شده ام و اتاق را ترک کرده ام، برای همین معرفت به خرج داده بود و این کار را انجام داده بود.
داستان از بامعرفتی زیاد است. افراد بامعرفت در همه جا زیاد هستند، فرقی نمی کند که در کدام شهر، روستا یا کشور باشید، آدمها روزانه میلیاردها بار به همدیگر لطف می کنند و با روش خود برای هم معرفت به خرج می دهند و بدون این کار دنیا قطعا جایی به این جالبی برای زندگی نبود.
در شهر بزرگ و غریب به دنبال آدرس بودم که به سراغ مردی در کنار خیابان رفتم. وقتی که آدرس را از او پرسیدم علاقه نشان داد تا اطلاعات بیشتری در اختیارم بگذارد و با من همراه شود. اتفاقا همین اتفاق هم افتاد و او تصمیم گرفت که تا مقصد با من بیاید.
ظاهرش مرد بسیار محترم و باشخصیتی بود. همین طور پیاده به سمت مقصد حرکت کردیم و مسیر یکساعته را طی کردیم. بعد از آن به مدت چهار یا پنج ساعت مقصدهای دیگر را هم رفتیم. او همه تفریحات موجود در شهر را برایم نام می برد و می گفت به هر نوع از آنها که علاقه داشتی بگو تا برویم.
من عادت دارم که با غریبه هایی که در نگاه اول سالم تشخیص دهم همراه شوم مگر آنکه یک وقت خلافش ثابت شود؛ اما شاید به طرزی وسواسی هرگز به آسانی به آنها نمی توانم اعتماد پیدا کنم. مثلا یکبار با یک غریبه که در فرودگاه پیدا کرده بودم به مدت چهار شبانه روز همراه بودم، از همه مشخصات گذرنامه و شماره پرواز او توانسته بودم یادداشت بردارم، اما به دلیل اینکه او خانه و زندگی خود را در این مدت ول کرده بود و با من مانده بود همواره برایم مشکوک بود. یک هفته بعد که دوباره زنگ زدیم و با هم قرار گذاشتیم بالاخره دیگر مشکوک نبودم.
بگذریم، من یکبار مرد غریبه را به صرف آبمیوهی تازهی فوق العاده که نیم ساعت برای رسیدن به آنجا صرف کرده بودیم مهمان کردم. برای شام گفت که هرطور شده من باید تو را مهمان کنم چون تو یکبار این کار را کردی. در زمان شام همچنین مشکل من را که در آن روز نتوانسته بودم حل کنم، با نیم ساعت چانه زنی در پشت تلفن و دادن شماره کردیت کارت خود حل کرد.
من تا زمانی که نفهمیده بودم او یک دلال بورس موفق است و برای قدم زنی عصرانه به خیابان آمده است فکر می کردم که حتما باید یک کاسه ای زیر نیم کاسهاش باشد و یا در پایان یک پول قلمبه از من طلب می کند. بنا به آنچه در طول زندگی خود تجربه کرده بودم، اینکه یک نفر بی منت به دیگری که نمی شناسد با کمال میل کمک کند هرگز در محیرالعقول من نمی گنجید و تا شب، هنگام خواب این کار او برای من جای سوال بود.
بعدا وقتی که خودم هم توانستم چنین کارهایی انجام دهم واقعا باورم شد که چنین چیزهایی هم می توانند وجود خارجی داشته باشد و اتفاقا چقدر ساده هم می توانند اتفاق بیفتند.
ماجرای دوم، غریبهی اینترنتی
خوب این ماجرا تازه اتفاق افتاده است. من برای انتخاب عنوان یک مطلب نیاز به مشاوره داشتم. اسمهایی در نظر داشتم، اما اسمها می بایست توسط انگلیسی زبانان مادرزاد بررسی شوند تا لغات انتخاب شده برای آنها از نظر معنا و احساس، مطلوبیت کافی را داشته باشند.
موضوع را در سایتی مرتبط بیان کردم، اما تا به آن لحظه پاسخ لازم را نگرفته بودم و گرفتن پاسخ مدنظر به نظر زمان بر بود.
برای سرعت بخشی تصمیم گرفتم لینک سوالم را در اختیار افرادی بگذارم تا بروند و پاسخ دهند. آدم عجول در این موقع تصمیم می گیرد تا به سراغ افرادی که در لحظه آنلاینند برود، برای همین به سراغ برخی اتاق های گفتگوی صوتی رفتم. به طور تصادفی به یک اتاق نامربوط وارد شدم و پس از دو کلمه سلام و علیک از صاحب آن خواستم تا در خصوص موضوع من کمک کند.
او در آن زمان مشغول شوخی و گپ و گفت با چند نفر از دوستانش بود که همین باعث شد تا بعد از یک پاسخ کوتاه موضوع گفتگو عوض شود و به مسائل دیگر بپردازند. من از کار خودم هم خوشم نیامده بود که مثل قاشق نشسته به وسط بحث آنها پریده بودم و بعلاوه امید هم نداشتم تا از آنجا پاسخ بگیرم برای همین اتاق را ترک کردم و برای کاری که برای آن خیلی عجله هم داشتم به بیرون از منزل رفتم.
وقتی که یک ساعت بعد برگشتم با تعجب دیدم که او آمده و در سایت مربوطه عضو شده و یک جواب عالی و کامل هم به موضوع من داده که توانستم تصمیم قطعی را به کمک آن بگیرم.
او فکر کرده بود که من از اینکه به من در اتاق جواب لازم را نداده بودند ناراحت شده ام و اتاق را ترک کرده ام، برای همین معرفت به خرج داده بود و این کار را انجام داده بود.
داستان از بامعرفتی زیاد است. افراد بامعرفت در همه جا زیاد هستند، فرقی نمی کند که در کدام شهر، روستا یا کشور باشید، آدمها روزانه میلیاردها بار به همدیگر لطف می کنند و با روش خود برای هم معرفت به خرج می دهند و بدون این کار دنیا قطعا جایی به این جالبی برای زندگی نبود.
0 نظرات:
ارسال يک نظر
برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!