ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

گود بای زندگی

این مطلب رو زمانی مینویسم که ناراحتم و غمگینم و و خودم هم نمیدانم چم هست.
آخرین مطلبی که نوشته بودم مربوط به سال 91 است. سه سال پیش.
زمان سریع می گذرد.
من در این مدت خیلی تغییر کرده ام. برخی ویژگی های شخصیتی عوض شده اند و برخی هم ناخواسته استیبل شده اند. در حال تلاش برای بیرون ریختن مزخرف هایش هستم. سبک زندگی و تفکراتم تغییر زیادی کرده اند. با بسیاری از نقطه نظرات سابقم موافق نیستم. اما هنوز همان آدم هستم. همان آدم تنبل که دلش می خواهد بیحال نباشد. به خیلی از چیزای اون موقع اعتقادی ندارم. ولش کن.

دنیا هم عوض شده. موبایل ها ترکونده اند. آن زمان فقط یک نیمباز بود برای ارتباط صوتی. فیسبوک هم همچنان ان و خز است. بعضی وقتها زندگی فقط می شود همین آشغالهای توی موبایل و جای خیلی چیزها رو گرفتن.

یک چیزی باید بگم. خیلی از دیگران من را گاو می بینند. گاوی که دایم ثابت وایستاده و در حال نشخوار کردن است و هنر دیگری ندارد. به سختی می توانند باور کنند که یک گاو گنده توان دویدن داشته باشد. به خصوص گوسفندان مرا گاوتر می بینند. هر چه گوسفند ماهرتری باشند قوت گاوبینی شان بیشتر است. 

من هیچ اشکالی نمی بینم که گاو باشم ولی قدرت فهمیدن داشته باشم. هیچ اشکالی ندارد که همه مرا گاو ببینند، اما من انگار آنها را واقعی تر می بینم، خیلی وقتها میتونم خود واقعی تر اونها رو خارج از پوست گوسفند ببینم. اونها آدم های جالب و دوست داشتنی هستن که ترجیح دادن همینطوری جنب و جوش کنن. شاید وقت نکردن یا نخواستن یا ندیدن که جاهای دیگری برای کشف کردن غیر از مسیر آب خوری و چراگاه هست. بزهای باحالی هم هستند که به هر چیزی میرسند شاخ می زنند!

پوست گاو برازنده من نیست. گاهی مرا دیده اند که از آن بیرون آمده ام و از هر گرگی خرس تر بوده ام. از هر خرگوشی بالدارتر بوده ام. خیلی عجیب هست که یک گرگی که خرس هست و یا خرگوشی که بالدار هست رو دید ولی چیزی که جلوی چشممون هست نبینیم. به همان پوست برگشته ام و عذرم دقیقا مشخص نیست. در اون تو گرم می مانم و محافظت می شوم. در عوض حوصله ام سر می رود و چالاکی ام سلب می شود. فرساینده و تنگ است.
نمی دانم شاید تا آخر عمر به ناچار همین تو ماندم. از اژدها و هیولا نمی ترسم اما کمان های شکاری در اطرافم وجود دارد که مرا می ترساند. آنها شبیه ماسماسک اسباب بازی هستند، مکانیزم پیچیده ای هم ندارند و با یک قیچی کارشان تمام است ولی افسوس...

آرامش............. آزادی............... تف به اجبار  و در عوض شکوفایی و بالندگی تا هرکجا که بشه.  مفهوم زندگی برایم همین است و لذت چیز دیگری نیست. اگر این مفهوم توی حلقت به بهای نابودی بود چی؟ نمی دانم. ج: پس غلط میکنی زر میزنی.

Summary: Hate is not wise, but sometimes i like to be fool, very fool since i'm a human and have this option. I hate all iran and iranian, it resembles a fucking limited cage and i expand it to the whole world. everywhre I go i will carry on limitations because i've been trained to live with them, the family was an exceptional favor on this. the fucking bastard piece of shit life. Sorry for not having enough courage to get off from this enormous amount of shit. I've found that I cannot turn it to a flower garden but at least promise to first get rid of them as soon as I made a real belief of myself of being a painter.

P.S.: I always recommend people to have enough sleep and a regular sleep cycle. Now that I've recovered by a full sleep, found that all that I've written here as a post, are bullshits of a sleepless mind. There is no hate at all. We are doing well for a better life and I'm trying to keep a positive attitude toward all aspects of life.

پینوشت: من به همه پیشنهاد میکنم که خواب کافی داشته باشند. به خصوص اگر نداشتند آن موقع چیزی ننویسند که حاصل آن چیزی جز خزئبلات این پست نیست. جهت عبرت گرفتن پاک نمیکنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

برای نظر دادن در صورتی که از قبل شناسه ای در بلاگر ندارید، می توان با انتخاب گزینه نام/آدرس اینترنتی و وارد کردن نام خود، نظرتان را درج کنید.
توجــــــــــــه:
متأسفانه قسمت نظر دادن برای کاربران داخل ایران پالایش شده است! و کاری هم از دست ما بر نمی آید و تنها راه این است که تمهیداتی از طرف کاربران داخل ایران اندیشیده شود!